تبليغاتX
عاشقانه هاي من

روزانه ها + بغض نوشت...

 

اونروز بعد از ناهار هم یه مقدار پیش مهمونا نشستیم و بعدش هم رفتیم فیلم دیدیم و خوابیدیم و شام و خوردیم و ...

شنبه صبح هم من بعد از سرکار رفتم پیش مهربون و رفتیم یه خونه دیدیم که خیلی افتضاح بود و اصلا به اون قیمتی که گفته بود نمی ارزید منم اصلا نپسندیدم ولی هی مهربون گفت اگه ارزون تر بگه بنفعمون که بخریمش منم گفتم مگر اینکه 7 یا 8 میلیون پائین تر بیاد که بخوایمش وگرنه نمی ارزه !!!

بعدش هم همزمان با مهموناشون که رفته بودن خرید رسیدیم جلو در مهربون اینا و رفتیم بالا و اونا با کلی هیجان چیزایی رو که خریده بودن بهم نشون دادن که به نظرم اصلا به اون قیمتا نمی ارزید ولی من چیزی نگفتم ..مادرشوهری اینا هم توی آشپزخونه در حال آماده کردن غذا بودن که من سرم خیلی خیلی درد می کرد و نرفتم کمکشون و پیش مهمونا موندم !!! (بالاخره یکی باید پیش مهمونا باشه !!)

بعدش هم کلی با مهمون شیرازی ها خندیدیم و ساعت 1.30 رفتیم یکی دیگه از مهمونا رو رسوندیم و من توی راه کلی یخ زدم با اینکه توی ماشین بودیم !!

بعد هم حدود ساعت 2 شب ! رفتم حمام و اومدم و همونجوری خوابیدم ..

یکشنبه عصر هم مهربون اومد دنبالم و رفتیم نمایشگاه زوج خوشبخت که حدود ساعت 8.30 رسیدیم و فکر می کردیم تا 9 باز باشه که تا 10 بود و ما کلی ذوقمرگ شدیم ولی بازم نرسیدیم همه جاشو ببینیم و چند جا هم توی قرعه کشی هاشون ثبت نام کردیم و من مطمئنم که ما برای مشهد برنده میشیم ..

بعدش هم دیگه نگهبانه همه درها رو بسته بود ولی من انقدر رفتم زبون ریختم و گولش زدم که ما رو توی اون یکی غرفه راه داد ولی بازم نرسیدیم همه حا رو ببینیم و چراغا رو خاموش کردن و تعطیل شد و مهربون بهم گفت بیا بریم فردا شبم میایم !!

دوشنبه هم بعد از کار دوباره رفتیم نمایشگاه زوج خوشبخت ولی اینبار زودتر ... ولی دیگه چیز قابل توجهی نداشت فقط سرویسهای آرکوپالشو که توی حراجش بود از 55 تومان به 40 تومان تغییر داده بود که برای جلو دست خوب بود و می ارزید ...و روتختی هاشم قیمتاش بد نبود که خدا رو شکر اونم بدردمون نخورد چون من از بانه خریده بودم خوشگل ترشو !!

بعد هم اومدیم سمت خونه ما و مهربون هم رفت خونشون و منم شام خوردم و کتاب خوندم و خوابیدم ...

سه شنبه صبح هم کلاس داشتم ولی انقدر سرم و گردنم درد می کرد نتونستم از جام بلند شم و تا حدودای بعداز ظهر توی جام اینور اونور میشدم تا اینکه مامان برام کمپوت آورد و یه مقدار حرف زدیم و مامان رفت بیرون و منم موزیک گوش کردم و ظرفها رو شستم و جارو کردم و خونه رو جمع کردم و ماکارونی پختم ...

بعدش هم رفتم یه دوش گرفتم و به مهربون هم گفتم اومد شام پیشمون و یه برنامه ویژه قتل که سه شنبه ها نشون میده رو دیدیم و بنده هم بسیار کارشناسی کردم و نظرهای مختلفی ارائه دادم که برای قاضی پست می کنم اگر خدا خواست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعدش هم رفتیم مهربونی کردیم و خوابیدیم ..

چهارشنبه صبح هم من با یکی از دوستام قرار گذشاتم که برم با مترو برم سرکار که وقتی مهربون خواست منو برسونه دیدیم ماشین باطریش خوابش میاد و روشن نمیشه ..

خلاصه من و مهربون رفتیم کلی ماشین هل دادیم و خندیدیم و ماشین رو بابا روشن کرد ...

(( من خیلی خیلی ماشین هل دادن رو دوست دارم  و کلی بهم انرژی های خاص میده ، خیلی هم بی ادبین اگه به من بخندین !!))

خلاصه ماشین با کلی خنده راه افتاد و مهربون هم با سرعت نور پیش به سوی مترو ..

توی راه هم من انقدر خندیدم دیگه نفسم بند اومد ..آخرشم دیر رسیدم و دوستم رفت و من از مترو جا موندم ...

خلاصه دیروز هم توی شکت اتفاق قابل توجهی نداشتم تا اینکه عصری رفتم پیش مهربون و با هم یه مقدار پیاده روی کردیم و کلی حرفای عشقولانه زدیم و برای زندگیمون برنامه ریختیم و رفتیم توی ماشین و خواستیم بریم سمت خونه که مهربون گفت میخوای ببرمت هایپر استار ؟؟!!!

منم با وجود تمام سردردی که داشتم استقبال کردم و گفتم آره بریم ..

خلاصه بعد از مشقت فراوان رسیدیم اونجا و من کلی از غزل جونم و اینکه دارن میرن سر خونه زندگیشون تعریف کردم و کلی وسایلای خونه رو دیدیم و هی به برنامه ریزی هامون ادامه دادیم !!!

بعدش هم رفتیم سمت خوراکی ها و از اونجایی که من تازگی ها عاشق ماکارونی شدم و اگه هر دقیقه هم بخورم توی ذوقم نمی خوره ((قبلاً اینجوری نبودما !!)) کلی ماکارونی های خوشمزه خریدیم ولی من همش توی فکر بودم که اگه ما هم الان خونمون بودیم اینو می خریدم اونو می خریدم ، اینکارو می کردم و اونکارو می کردم خلاصه خیلی حواسم به اطراف نبود ..

بعدش هم یه مقدار چیپس و چای بابونه و دو تا ظرف خریدم و رفتیم سمت پارکینگ ...

و منم پیش خودم توی فکر بودم که وای ا چقدر خوشبختیم و ...

که یکدفعه مهربون خیلی خیلی خیلی خیلی با من بداخلاق شد و شروع کرد به غر زدن و منم هاج و واج مونده بودم که چی شد آخه یکدفعه  ؟؟؟؟؟!!!!!

خلاصه من هی می پرسیدم چی شد آخه یک دفعه خوب بگو من بدونم که اونم هی بی دلیل داشت غر می زد و منم که صبور هی به روی خودم نیاوردم ولی چون توی فروشگاه هم یه مقدار دپسرده بودم اصلا کشش نداشتم که هی بخوام سر این موضوع صبوری کنم ..

خلاصه رفتیم توی ماشین و کارمون بالا گرفت و هی من هزار بار از مهربون پرسیدم خوب چی شد ؟؟

که آخرش برگشته می گه یک دفعه دیگه هم توی نمایشگاه داشتم باهات حرف می زدم ، یک دفعه هم الان همینطوری روتو می کنی میری اونور هر کی منو میبینه فکر می کنه دیوووونم دارم با خودم حرف می زنم !!!

منم هر چی گفتم انقدر که ذهنم مشغول بوده و حواسم نبوده هی گفت نه تو حواست به همه چیز هست الا من !!

خلاصه یکی من بگو یکی مهربون کار به جاهای باریک کشید و کلی با هم بحث کردیم و منم کلی بغضم گرفت و رومو کردم اونور و کلی گریه کردم ولی خیلی آروم که مهربون نفهمه ولی صورت سیاه شدم از اشک و ریمل گویای همه چیز بود !!

بعدش هم دیگه تا برسیم در خونمون هیچی نگفتم و یه مقدارم از این ناراحت شدم که قرار بود شب بریم خونشون و منو آورد جلوی در خودمون و پیاده شد و چیزایی رو که خریده بودیم جمع کرد و من همچنان ساکت به جلو نگاه می کردم که با لحن مهربون تری که نشان از صلح بود اومد اونا رو با خریدا داد به من ...

منم همشو پرت کردم رو صندلی عقب و درو کوبیدم و رفتم سمت خونمون ...

دوباره برگشتم سمت ماشین که مهربون لج کرد پاشو گذاشت رو گاز و رفت ...

منم مثل هاپو ها اومدم خونه و رفتم تو اتاقم ...

حالا هی همه می خوان بپرسن چی شده ؟؟؟ولی من مثل هاپوها ..

یه مقدار دراز کشیدم و یکدفعه یادم افتاد کیفم تو کیسه پولم توی کیسه خریدا جا مونده و به گوشی مهربون زنگ زدم که خواهرش برداشت و گفت مهربون همین الان رفته بیرون گوشیش خونست و منم گفتم هر وقت اومد بگین به من زنگ بزنه یه کار واجب باهاش دارم که احتمالاً تا این لحظه هنوز نیومده خوووونه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعدش هم بهش اس ام اس دادم کیفم توی ماشین مونده برام بیارش که بازم جواب نداده ...

منم صبح از مامانم پول گرفتم و اومدم سرکار !!!!!

تا الانم هیچ کدوممون نزنگیدیم ..

شب هم خونه خاله مهربون که خیلی باهاش صمیمی هستم دعوتیم نمی دونم باید چه کار کنم ولی میدونم خیلی خیلی قلبم شکسته و هنوز یه عالمه بغض فریاد نشده تو گلووومه ...

از صبح هم که سردردم شدید تر شده و داره منو میکشه ..

((نمی دونم چرا چند وقته انقدر سرم درد می کنه ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!))))

((می دونم اینجا اسمش عاشقانه هاست ولی اینجور چیزا هم توی زندگی هممون هست و هر کی بگه نیست به نظرم غلو کرده !!! بنابراین لاز دیدم اینا رم بنویسم ))

هنوز خیلی داغونم و پر از بغض ...

 

!! نوشته شده توسط دزي | 12:29 | پنجشنبه پنجم آذر 1388 •

...

چند دیشب پیش رفتیم ملاقات بابا و انقدر خندیدیم توی بیمارستان که دیگه اشکامون میومد بعد هم با مهربون داشتیم توی میدون ولی عصر قدم میزدیم و من یه سینی آرکوپال نارنجی خریدم..

بعش هم مهربون واسم چند تا جوراب خوشگل خریدم

بعدش هم اومدیم توی راه که یه سر بریم هایپر استار ولی انقدر ترافیک زیاد بود توی راه بحثمون شد ولی بعد از حدود یه ربع اوضاع دوباره خوب شد ..

بعدش هم رفتیم پیش دوست مهربون و یه چیزایی گرفتیم ازش و مهربون منو رسوند خونه و خودش رفت ..

بعدش عروس عمم اومده بود خونمون و با هم فیلم زنها فرشته اند رو برای بار 6 دیدیم و شام خوردیم و اونا رفتن ، و من یه مقدار کتاب خوندم و خوابیدم ..

پنج شنبه هم بعد از سر کار رفتم آرایشگاه دخترعموم و اونجا یه مقدار راجع به عروسیشون که توی مرداد بود حرف زدیم و اینکه گفت فقط یه سری وسایل خریدیم که و خیلی ساده گرفته بودن همه چیزو و فقط به این فکر کرده بودن که برن سر خونه زندگیشون !! (آخه اینا توی عید عقد کردن و قرار بود دو سال عقد بمونن ولی بعد از چند وقت دیده بودن هر جی صبر کن همه چیز گرون تر میشه و اوضاع سخت تر ، بنابراین خیلی راحت همه چیزو گرفتن و رفتن خونشون !!)

البته عروسیشون خیلی محشر بود و من نمی دونم چه طوری 20 جور غذا و سالاد و دسر و این حرفا رو تونستن با اووون پول کمی که خودش می گفت داشتیم آماده کنن؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعدش هم من آبروجونامو برداشتم و بقیه اصلاحات !! و بعدش در اقدامی نمادین و ناگهانی !! موهامو هم کوتاه کردم و بعدش چون بارووون میومد عمم اینا که اونجا بودن منو رسوندن تا خونمون که منو کسی تو راه ندزده !!!!

بعدش من یه آژانس گرفتم و رفتم خونه مهربون و مهربون با دیدن موهای کوتاه من اینجوری شد !!!!!! و هی به من گفت کچل ...

بعدش من ماشین رو برداشتم و رفتم پیش یکی از دوستام و حدود ساعت 11 رسیدم دم در خونه مهربون اینا که دیدم از شیراز برشون مهمون اووومده و حلو در هستن و دارن میرن تو ..

منم رفتم جلوتر پارک کردم و به مهربون زنگیدم و گفتم من اینموقع شب خجالت میکشم بیام تو جلوی مهموناتون بیا جلو در دنبالم ..

که اونم همزمان با مهمونا اومد و بنده کلی ضایع شدم ...

بعدش هم رفتیم بالا و روباره با مهربون برگشتیم و رفتیم نان بگت و خیارشور خریدیم ..

بعدش هم شام خوردیم و یه مقدار بحث سی ا سی کردیم و رفتیم خوابیدیم ..

جمعه صبح هم مهربون یه کاری داشت که باید میرفت سرکار ، منم خوابیدم تا نزدیکای ظهر بعدش هم هربون اومد تو اتاق و یه مقدار مهربونی کردیم که هی از بیرون صدامون کردن گفتن بیاین ناهار ...

بعد هم سر سفره مادرشوهری میگه اومدم تو اتاق ببینم حالت خوبه دیدم خوابی  ؟؟!! (شاید فکر کرده من تا ظهر خوابیدم به خواب ابدی فرو رفتم ...)

فعلا برم ...

!! نوشته شده توسط دزي | 17:48 | دوشنبه دوم آذر 1388 •

...

چند شب پیش رفتیم ملاقات بابا و انقدر خندیدیم توی بیمارستان که دیگه اشکامون میومد بعد هم با مهربون داشتیم توی میدون ولی عصر قدم میزدیم و من یه سینی آرکوپال نارنجی خریدم..

بعش هم مهربون واسم چند تا جوراب خوشگل خرید..

بعدش هم اومدیم توی راه که یه سر بریم هایپر استار ولی انقدر ترافیک زیاد بود توی راه بحثمون شد ولی بعد از حدود یه ربع اوضاع دوباره خوب شد ..

بعدش هم رفتیم پیش دوست مهربون و یه چیزایی گرفتیم ازش و مهربون منو رسوند خونه و خودش رفت ..

عروس عمم اومده بود خونمون و با هم فیلم زنها فرشته اند رو برای بار 6 دیدیم و شام خوردیم و اونا رفتن ، و من یه مقدار کتاب خوندم و خوابیدم ..

پنج شنبه هم بعد از سر کار رفتم آرایشگاه دخترعموم و اونجا یه مقدار راجع به عروسیشون که توی مرداد بود حرف زدیم و اینکه گفت فقط یه سری وسایل خریدیم ، خیلی هم ساده گرفته بودن همه چیزو و فقط به این فکر کرده بودن که برن سر خونه زندگیشون !! (آخه اینا توی عید عقد کردن و قرار بود دو سال عقد بمونن ولی بعد از چند وقت دیده بودن هر چی صبر کنن همه چیز گرون تر میشه و اوضاع سخت تر ، بنابراین خیلی راحت همه چیزو گرفتن و رفتن خونشون !!)

البته عروسیشون خیلی محشر بود و من نمی دونم چه طوری 20 جور غذا و سالاد و دسر و این حرفا رو تونستن با اووون پول کمی که خودش می گفت داشتیم آماده کنن؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعدش هم من ابروجونامو برداشتم و بقیه اصلاحات !! و بعدش در اقدامی نمادین و ناگهانی !! موهامو هم کوتاه کردم و بعدش چون بارووون میومد عمم اینا که اونجا بودن منو رسوندن تا خونمون که منو کسی تو راه ندزده !!!!

منم یه آژانس گرفتم و رفتم خونه مهربون اینا و مهربون با دیدن موهای کوتاه من اینجوری شد !!!!!! و هی به من گفت کچل ...

بعدش من ماشین رو برداشتم و رفتم پیش یکی از دوستام و حدود ساعت 11 رسیدم دم در خونه مهربون اینا که دیدم از شیراز براشون مهمون اووومده و جلو در هستن و دارن میرن تو ..

منم رفتم جلوتر پارک کردم و به مهربون زنگیدم و گفتم من اینموقع شب خجالت میکشم بیام تو جلوی مهموناتون بیا جلو در دنبالم ..

که اونم همزمان با مهمونا اومد و بنده کلی ضایع شدم ...

بعدش هم رفتیم بالا و دوباره با مهربون برگشتیم و رفتیم نان باگت و خیارشور خریدیم ..

بعدش هم شام خوردیم و یه مقدار بحث سی ا سی کردیم و رفتیم خوابیدیم ..

جمعه صبح هم مهربون یه کاری داشت که باید میرفت سرکار ، منم خوابیدم تا نزدیکای ظهر بعدش هم مهربون اومد تو اتاق و یه مقدار مهربونی کردیم که هی از بیرون صدامون کردن گفتن بیاین ناهار ...

بعد هم سر سفره مادرشوهری میگه اومدم تو اتاق ببینم حالت خوبه دیدم خوابی  ؟؟!! (شاید فکر کرده من تا ظهر خوابیدم به خواب ابدی فرو رفتم ...)

فعلا برم ...

!! نوشته شده توسط دزي | 17:48 | دوشنبه دوم آذر 1388 •

...

چهارشنبه بعداز ظهر هم طی یک شوک ناگهانی از طرف رئیس جان و یکی دیگه از همکارا دچار یک سردرد و سرگیجه خیلی خیلی افتضاح شد ... بعد یه سر رفتم بیمارستان و زود رفتم سمت خووونه ..

بعد یه زنگ به مهربون زدم و گفتم من دارم میمیرم و دیگه رسما داشت گریم می گرفت ، اونم کلی بنده خدا هول شده بود و ...

بعدش هم رسیدم خونه و یه مقدار دراز کشیدم و با مهربون حرفیدم و فیلم دیدیم و خوابیدم ..

پنج شنبه صبح هم دیدم حالم بهتر که نشده هیچ ، بدتر هم شده و به مامان گفتم زنگ زد شرکت و منم تا حدود ظهر دراز کشیدم و غذا خوردم و عصری هم حاضر شدم و مهربون اومد دنبالم و با همون حال زاررررر رفتیم دنبال دوستم و اونم کلی افسردگی از خودش بروز داد و ما هم بهش گفتیم بیا بریم یه سر بیرووون ..

بعدش مهربون گفت کجا بریم ؟ منم چون خیلی هوس آش کندوان کرده بود نظرمو بلند گفتم و ساعتی بعد ما لب سد کرج در حال بزن برقص بودیم و بعدش هم رفتیم سمت کندوان که آش بخوریم !!!!

بعدش هم دوستم هی به مهربون می گفت چراغا رو خاموش کن و بعد که چراغا خاموش میشد ادای روحا رو در میاورد و ما رو می ترسوند و مهربون هم مونده بود که ما دو تا رو از کدوم لپ لپی می تونه در آورده باشه !!!

بعدش هم دیگه ساعت نزدیکای 12 شد و دوستم هی گفت دیر دیر شد برگردیم و ما هم نزدیکای دیزین مجبور شدیم دور بزنیم و اومدیم نزدیکای آسارا وایسادیم و من می خواستم ماست بخرم که از اونایی که می خواستم نداشت ..

بعدش دوستمو گذاشتیم دم درشون و بعدش راه افتادیم رفتیم که مثلا شام بخوریم ... بعد مهربون بهم گفت به نظرت کالباس و خیارشور و این چیزا رو بگیریم یا بریم یه فست فوووود یا بریم کله پاچه که تو اینهمه دوست داری ؟؟!!!

منم گفتم بریم کالباس بخریم ...

بعد رفتیم یه سوپر و من یه شکلات صبحانه و یه خامه عسلی و یه خامه خرما با یه عالمه کالباس و ماست سنتی و ... خریدیم و رفتیم خونه ما ...

((کسی خونه ما نبود وگرنه مهربون می گفت الان میریم همه زابراه ؟! میشن .. ))

بعد نگاه کردیم دیدیم نون نداریم و دوباره حاضر شدیم و رفتیم نون و یه مقدار کالباس دیگه خریدیم ..بعدش هم برگشتیم و سفره انداختیم و غذاهامونو خوردیم و همونجا دراز کشیدیم و من بقیه فیلم باغ فردوس 5 بعدازظهر رو دیدیم ... و همونجا کنار بخاری خوابمون برد ..

بعدش هم من یهو از خواب پریدم و جاها رو انداختم و بعد از یه عالمه عشقولانگی خوابیدیم ...

صبحشم مهربون شیفت بود و باید میرفت سر کار ... خلاصه بیدار شد و از اونجایی که من هنوز مریض بودم هی منو لوس کرد و نازم کرد و مهربونی کرد بعدش رفت سر کار و هر کاری هم کردم نذاشت من بلند شم و گفت برگشتم صبحووونه میخوریم ...

منم حدود ساعت 12 از جام بلند شدم و با اون حال افتضاحم با مهربون حرف زدم و گفتم زود بیاد پیشم تا من یه ناهار خومشزه درست کنم ..

همونجوری نشسته بودم جلوی در و داشتم پیاز خرد میکردم که مهربون زنگ زد و هی منو اذیت کرد گفت چه زن شلخته ای !! ساعت 1 شده هنوز هیچی نپخته ..!!!

بعد هم شروع به جمع و جور کردن خونه کردیم و مهربون لوله ظرفشویی رو درست کرد و منم ماکارونی پختم و مهربون رفت دراز کشید منم سالاد درست کردم و اومدم سفره رو انداختم و ناهار خوردیم و فیلم دیدیم و ..

عصرش هم داشتیم با مهربون حرف می زدیم که یکدفعه مهربون دچار یأس فلسفی شد و من کلی دلداریش دادم که همه چیز درست میشه و میریم خونمون و غصه نخور و ...

بعدش هم حاضر شدیم و رفتیم بیرون و یه کاری داشتیم انجام دادیم ...بعدش هم رفتیم دکتر چون من حالم بد بود و آقاهه گفت دفترچتون اعتبار نداره و مهربون قرار شد برام ببره اعتبار بزنه ..

بعدش هم رفتیم خونه مهربون اینا و رفتیم پیش مامان بزرگش اینا که واحد روبرو هستن و کلی با شوهرخاله های مهربون بحث س ی ا س ی کردیم و شام خوردیم و اومدیم واحد مهربون اینا که من یکدفعه دچار ایست قلبی !! شدم و مهربون برام شربت بیدمشک درست کرد و من هم با قرص خوردم و یه مقدار بهتر شدم و رفتیم خوابیدیم و من هی خوابم نمی برد مهربونو اذیت می کردم و براش قصه می گفتم بعد که خوابش می برد بیدارش می کردم و دوباره اذیت ...

بعدش مهربون بهم می گفت گوسفندای تو آسمون رو بشمار که منم تا شروع کردم فهمید یه فکر شیطنت تو سرمه و فووووووووری گفت قربونت نمی خواد بشماری همینجوری بخواب !!!

منم مثل دخمرای خوب خوابیدم ولی چون حالم خیلی بد بود نیمه های شب بیدار شدم ولی دلم نیومد کسی رو بیدار کنم و تا صبح به خودم پیچیدم ..

صبحشم اومدم سرکار و مشغول یه سری از کارام شدم و هی به وبلاگم سر زدم ببینم کسی اومده بهم سر بزنه که دیدم ...!!

بعدش هم تا 6.30 توی شرکت بودم و داشتم می نوشتم که یکی از همکارا زل زده بود به من و هی می پرسید چه کار داری می کنی ؟؟

منم ...

بعدشم رفتم یه نون شیرمال از سر کوچه شرکت خریدم و خوردم و زودی رفتم خونه ..

یه مقدار با مامان صحبت کردیم و شام خوردیم و فیلم دیدیم و من یه دوش گرفتم و با مهربون حرف زدم و تا بهش گفتم می خوای بیام گوسپندا رو با هم بشماریم که خوابمون ببره گفت نه تو همش با گوسپندا بازی می کنی نمی خوابی !!!!

بعدش هم می خواستم یه لیست از وسایلی که باید خریداری بشه رو نوشتم که فکر می کنم خیلی کامل نیست اگر کسی می تونه یا چنین لیستی رو فبلا نوشته به منم بده لطفاً..

بعدشم خوابیدم ...

امروز صبح هم اومدم دیدیم مثل اینکه نوشته های دیشبم باز نمی شه و مجبور شدم دوباره قسمتی رو بنویسم ..

یه مقدارم حالم داشت بهتر میشد که دوباره رئیس بی شخصیت یه چیزی گفت که من دوباره بهم ریختم و سرم پر از درده ..

 

!! نوشته شده توسط دزي | 9:42 | دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 •

یه پست طولانی ...

بعدش هم رفتیم کلی قورباغه های خوشملی دیدیم و رفتیم جمعه بازارشون که خیلی دوست داشتنی بود و من یه عالمه فلفل های سبز و قرمز و شیرین و تند خریدم و رب انار خوشمزه که چند روز پیش متوجه شدم یادمون رفته بخوریم و هنوز توی یخچاله ...

بعدش هم رفتیم با دوستمون بدمینتون ساحلی که من از همون جمعه بازار خریدم بازی کردیم روی شنا و ماسه ها که خیلی خندیدیم و بازی در آوردیم ...

بعدش هم مهربون جوجه ها رو آماده کرد و ناهار خوردیم

بماند که این دوستمون فکر می کرد می خوایم ناهار سوسیس بخوریم و کلی ما رو می خواست بزنه که انقدر اذیتش کردیم ..

بعد از ظهر هم دوباره بازی های ساحلی !! رو ادامه دادیم و با مهربون جونم بازی کردیم و بعدش هم یه مقدار آب بازی کردیم و وسایلا رو جمع کردیم و راه افتادیم رفتیم پمپ بنزین و بعدش هم کلوچه خریدیم و پیش به سوی خونه ...

توی راه هم با یه گروه پشت سر هم داشتیم راهو میومدیم که یه 206 بی ادب پیچید جلومون و دیگه تا نیم ساعت داشت ما رو می فرستاد توی دره و ما با خیال راحت از روی همدیگه در حال رد شدن بودیم !!

تمام راه هم در حال هله هووووله خوردن بودیم و کلی از خجالت شکمامون در اومدیم ..!!

بعد هم رسیدیم و دوست مهربون رو رسوندیم در خونشون و همه راه هم به این نتیجه رسیدیم که ما خیلی خیلی خوش سفریم و کلی مشعوف شدیم ..

شب هم رفتیم خونه ما و صبح هم با انرژی مضاعفی همراه با یه مقدار کوچمولو خستگی رفتیم محلای کارمون ..

یه روز هم رفتیم با همکارام بازار و بعدش هم رفتیم خونه ..و توی راه یه خانمی جلوی همون همکارام که یه مقدار هم با من مشکل دارن ولی تو روم اصلا نشون نمیدن بهم گفت وااای خانم شما چقدر شبیه یلدا هستین توی این فیلمه و من که اصلا این فیلم رو نمیدیدم گفتم حالا این خانومه چه جوریه ؟؟؟ که گفت نقشش بده ولی خیلی نازه تازه شما از اونم خوشچل ترین و من !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

((حالا اونایی که منو دیدین شکلش هستم یا نه ؟؟؟))

دیگه اینکه چند روز پیش هم رفتیم سینما و آقای هفت رنگ رو دیدیم که اصلا جالب نبود و یک موضوع تکراری که هیچ چیز جدید و جالبی نداشت و ما رسماً پولمونو ریختیم دور ..

بعدش هم میرسیم به روز 13 آبان که از صبح شهر مثل نوار غزه بود و یه عالمه آدم آهنی با کلاه خووود و زره توی شهر بودند و من هم کاملاً اتفاقی ....!! همه لباسام و شالم و حتی سایه چشمام سبز بود و فکر کنین همین که اومدم از میدون ولیعصر رد بشم همشون با غضب شروع کردن به زل زدن به من ..

و منم با کمال آرامش زل زدم تو چشماشون ... که در این لحظه چند تاکسی محترم بعد از لذت بردن از رنگ لباسمان ما را تشویق نمودن که هر چه سریعتر سوار ماشین شده و آنجا را ترک نمائیم ..

از حدود ساعت 10.30 هم شرکتمون تقریبا به حالت تعطیل در اومد و ما بهمراه رئیس شرکتمون راه افتادیم رفتیم مثلا جمعیتو نجات بدیم و اصلنشم نرفتیم راه پیمایی !! فکر بد نکنین..

و جایتان خالی مقدار خیلی خیلی زیادی گاز اشک آور نوش جان نمودیم و کلی چشممان در آمد و بسی افتخار نمودیم که در ایران عزیز زندگی می کنیم و به دلیل رفاه زیاد فکر رفتن از ایران به سرمان زده است!!! البته می دونم الان نمیشه ولی از حالا داریم برای چند سال بعد برنامه ریزی می نماییم ...

چندین نفر را هم از وسط معرکه بهمراه همکاران نجات داده و به چندین نفر نیز آب قند خورانیدیم ...

از یک خانه که برای جوانان گرانقدر به صورت تله درآمده بود هم فرار نمودیم و در آخر متوجه شدیم مقدار متوسطی دست و پایمان مورد هجوم واقع شده و لنگان لنگان هم به شرکت برگشتیم ..

عصری هم تمام این ماجراها را برای همسرمان تعریف نمودیم و ایشان هم به ما اینجوری نگاه کردند ..

اتفاق بعدی هم این بود که برای شوهر دختر خاله مهربون یه تصادف پیش اومد و ما روز جمعه در پاسگاهی در جاده ساوه و نزدیکای همدان به سر می بردیم برای ملاقات با ایشان و حل و فصل نمودن ماجرا و احیانا همدردی با خانواده داغدیده ..

شبش هم تولد مادرشوهری بود و ما فکر نمی کردیم قرار بشه تو این شرایط تولد بازی کنن و با گیتی جوووووووون اینا قرار گذاشتیم که در نهایت تصمیما عوض شد و ما مجبور شدیم بمونیم خونه و کلی سر شام با مادرشوهری و جاری اینا سر مزاحما خندیدیم و بعدش هم کادوشونو دادیم و ایشون هم یه عالمه کاکائوهای خارجی به ما دادن و مهربون هم جلوی همه با اینکه همه می دونن چقدر عاشقه کاکائو هستش همشونو داد به من و همه !!!

بعدش هم هرچی به مهربون گفتم مانتومو بشوره هی گفت بلد نیستم و نشست !!هر چی هم من بهش یاد دادم گوش نکرد و یاد نگرفت !!

شنبه هم به ملاقات پدرمان که در بیمارستان بستری می باشند رفتیم و یکشنبه هم با مادرمان چنان جلوی بیمارستان پام پیچ خورد که هفت متر باد کرد و ما فهمیدیم که چشممان زده اند (خود شیفتگی رو می بینین ؟)

من کلا آدم صبوری هستم ولی وای به روزی که صبرم لبریز بشه ..

دوشنبه هم یکی از همین روزا بود ..هر چی من هی هرکسی هر اذیتی می کرد هیچی نمی گفتم همه فکر می کردن لطفایی که من براشون می کنم وظیفست به همین خاطر یه طوفانی راه انداختم اون سرش نا پیدا ...

تا مدیرم اومد همه وسایلا رو گذاشتم رو میز و گفتم من دیگه اینجا نمی مونم اونم هاح و واح مونده بود که من چم شده ؟!

و منم رفتم و حسابی همه مشکلات و حرفامو گفتم و اونم بهم گفت که برای هر کدوم چه کار کنم و من با قلبی آروم برگشتم پشت میزم ...

شبش هم از سرکار که برگشتم با مهربون رفتیم یه عالمه سسهای خوشمزه خریدیم با یه عالمه خیارشور و رانی و مرغ آماده و رفتیم خونه ما و دیدیم که مامانم داره (( گوله گوله )) اشک میریزه و کشف کردیم که همسر دوستشون در سلامت کامل ناگهان دچار ایست قلبی شدن .. خدا رحمتشون کنه خیلی خیلی مرد خوبی بودن و خدا به خانوادشون صبر بده .. بعد هم وسایلای شامو آماده کردیم و شام خوردیم و زودی رفتیم با یه عالمه عشق خوابیدیم ...

((توی ماشین با مهربون یه عالمه حرفای قشنگ و به یادموندنی زدیم و مهربون بهم گفت خیلی خیلی خوشحاله که منو داره و با همه اذیتایی که می کنم بازم عاشقمه))

دیروز هم من کلاس داشتم که انقدر این چند روزه خسته بودم به خودم مرخصی دادم و نرفتم .. و عصری هم با مهربون خرفیدم و با مامان حرف زدیم و یه دوش گرفتم و شام خوردم و خوابیدم ..

امروز صبح هم یه پیرمردی رو دیدیم که داشت برگای زردو از روی چمن ها با یه جارو جمع می کرد ولی همین که از هر قسمتی رد میشد یه عالمه برگای دیگه دوباره ریخته بودن رو زمین .. نمی دونم چرا ناخودآگاه یه لبخند تلخ رو لبام نشست !!

از لحظه ای هم که رسیدم محل کارم بیشتر همکارا لطف دارن و خودشون رو برام گرفتن ...منم که چقدر برام مهه ...

الان خوشحالین اینهمه پرچونگی کردم ؟؟

!! نوشته شده توسط دزي | 14:10 | چهارشنبه بیستم آبان 1388 •

ادامه سفرهامون و احوالات این چند وقته ...!

بعد از آروم شدن مهربون راه افتادیم و رفتیم من یه عالمه گوجه و لیموترش خریدم با یه عالمه خوراکی های خوشمزه دیگه ..

بعدش هم رفتیم از خونه ما سیخامون رو برداشتیم و وسایلامونم جمع کردیم و بعدش هم رفتیم فیلم دیدیم تا نزدیک ساعت ۱۲ اون یکی دوستمون هم آماده شد و راه افتادیم به سمت ش م ا ل

فقط مشکلی که من با این دوستمون دارم اینه که هر سه ثانیه یک بار به من می گفت روسریت داره میفته و یا افتاده منم هی تو دلم می گفتم لطفا یه به عبارت دقیق تری به شما چه !!

بعدش رسیدیم کنار سد و پیاده شدیم و چایی خوردیم و یه مقدار شیطنت کردیم و بعدش من یهو ساعتی که برای مهربون به مناسب مهرگان خریده بودم رو درآوردم و دادم بهش و مهربون و دوستمون دو تایی این شکلی شدن و خیلی خیلی هم این شکلی

راه افتادیم دوباره و روی من چایی ریخت و دستم سوخت ولی از اونجایی که همه می دونن من خیلی خوش سفرم هر چی هی گفتن چی شد من گفتم هیچی

بعدش هم رسیدیم به کندوان و توی اوووون سرما آش خوردیم که خیلی خیلی بهمون چسبید

بعد هم رفتیم بالاتر از سیاه بیشه جیگر خوردیم و کلی خوش گذروندیم ساعت ۳ صبح بعدش هم دیگه همش تو ماشین بزن و برقص کردیم تا رسیدیم به چالوس و رفنیم سمت سی سنگان

بعدش هم چادرمون رو برپا کردیم و ماشین رو هم گذاشتیم جلوی درش و رفتیم خوابیدیم

کلی هم قرار گذاشتیم که هر کس اول بیدار شد فداکاری نکنه و وایسه وقتی همه بیدار شدن بریم دنبال کارای صبحوووونه ..

خدا رو شکر هیچ کدوممون هم پترس نبودیم و همگی از ساعت ۵ صبح تا حدود  ۹ خوابیدیم و اون موقع هم با صدای ضبط پسرای بغل دستیمون بیدار شدیم و رفتیم خوراکی های خوشمزه خریدیم واسه صبحوونه و وسایل رو جمه کردیم و رفتیم بساطمونو توی جنگل های بکر سی سنگان انداختیم و نون و پنیر و گوجه و لیموترش و ... خوردیم به عنوان صبحووووووووونه که خیلی چسبید جاتون خالی

بعدش هم یه عالمه تاب بازی کردیم و عکس انداختیم تا اینکه چند تا پسر اومدن از اونجا رد شن که نمی دونم چی گفتن که این دوستمون داشت کار رو به جاهای باریک می کشوند که سریع چیزامونو جمع کردیم و زدیم بیرون و من باهاش اتمام حجت کردم که سفر رو با این مدل رفتاراش بهمون کوفت نکنه

قول میدم زود بیام ...

!! نوشته شده توسط دزي | 13:55 | سه شنبه پنجم آبان 1388 •

...

شانس آوردم تاکسی بودی ...

شانس آوردم اونهمه قیافت حزب الهی و مومن بنظر میومد ...

حیف اسم آدم که روی تو باشه ...

دلم می خواست شیشه ماشینتو بیارم پائین ...

واقعا برای خودمون متاسفم که توی چنین جامعه ای زندگی می کنیم ...

!! نوشته شده توسط دزي | 8:53 | یکشنبه سوم آبان 1388 •

خصوصیات خانواده های خوشبخت ...

طبیعی ترین شكل خانواده ، این است كه هیچ عاملی جز مرگ نتواند پیوند زناشویی را بگسلد و میان زن و شوهر جدایی بیفكند

كوشش مصلحان جامعه مخصوصاً پیامبران خدا این بوده است كه نظام خانواده ، یك نظام مستحكم و پایدار باشد و هیچ عاملی نتواند این كانون سعادت را متلاشی گرداند . به هر حال خانواده ی خوشبخت نشانه هایی دارد كه ما دراینجا به چند نمونه ی آن اشاره می كنیم . امید است كه خانواده ی شما نیز برخوردار از این نشانه ها باشد

 1 – در بین اعضای خانواده جمله " به من چه یا به تو چه " رد و بدل نمی شود، چرا كه اعضا به گفتگو و مشورت منطقی اعتقاد دارند و احساس مسئولیت می كنند

2 – افراد به یكدیگر اعتماد دارند و از این اعتماد سوء استفاده نمی كنند و اعتماد را یكی از پایدارترین ویژگی ازدواج موفق و خانواده موفق می دانند

3 – تا جایی كه امكان دارد با هم هستند و در مهمانی ها یا كارهای مربوط به خانواده تنها نمی روند. همدلی، همكاری، همفكری، هماهنگی را بقای خانواده خوشبخت می دانند

4 – با هم اتحاد دارند و در مسائل مختلف ، با گفتگو و مشورت به تفاهم می رسند و سعی می كنند اگر سوء تفاهم به وجود آمد، آن را در درون خود بدون این كه كسی بفهمد حل كنند

5 – به سلیقه ها و عقاید یكدیگر آگاه بوده و به آن احترام گذاشته و عمل می كنند

6 – نسبت به هم شرم مسموم ندارند یعنی خواسته های طبیعی خودشان را بدون نگرانی یا خشونت ابراز می كنند

7 – به حریم یكدیگر احترام گذاشته و از حدود مشخص شده خود فراتر نمی روند

8 – نگران سلامت روحی و جسمی یكدیگر بوده و از هم مراقبت می كنند . اگر چنانچه مشكلی به وجود آید ، سعی وافر در حل مشكل را دارند

9 – در بیشتر اوقات لحظات خوشی را كه با یكدیگر بوده اند مرور می كنند؛  دنبال خاطرات تلخ نیستند، دوست دارند همیشه در خوشی، شادی و نشاط زندگی كنند

10 – برای  فامیل ها و همسایه های خود اهمیت قائل اند و پذیرای فامیل یكدیگر هستند

11 – از امور مالی یكدیگر خبر دارند و چیزی را از یكدیگر پنهان نمی كنند . صرفه جویی و پس انداز كردن جزء برنامه های اقتصادی خانواده های خوشبخت است

12 – برای رشد یكدیگر تلاش كرده و زمینه پیشرفت خانواده را فراهم می كنند

13 – افراد به هم افقی نگاه می كنند نه عمودی . یعنی هیچ كس خود را برتر از دیگری و در مقام قدرت نمی بیند. دیكتاتوری ، زور و قدرت طلبی حاكم نیست

14 – همه اعضا احساس برنده بودن، موفق بودن، امید داشتن می كنند و خودشان را در زندگی برنده می دانند

15 – در كنار هم احساس امنیت و آرامش می كنند نه ترس و اضطراب یا تنش و درگیری

16 – علاقه، عشق، محبت، صفا و  یكدلی خود را هم در رفتار و هم در گفتار به یكدیگر ابراز می كنند

17 – از یكدیگر انتظار بیجا و توقع نامناسب ندارند

18 – اگر مشكلی پیش بیاید به راه حل فكر می كنند و به دنبال مقصر و گناهكار نمی گردند. دست به علت یابی و ریشه یابی آن مشكل می زنند و راه حل منطقی ارائه می دهند

19 هریك از طرفین پیوسته به فكر خوشحال نمودن و راضی نگه داشتن یكدیگر هستند

20 – زن و شوهر به خاطر همدیگر زندگی می كنند : اول خود بعد دیگران. زندگی آنها به خاطر بچه ها یا ترس از طلاق و حرف مردم نیست

21 – زن و مرد می توانند هر روز به دنیای اختصاصی یكدیگر نزدیكتر شوند، كار به مسائل خصوصی و زندگی دیگران ندارند

22 – با درخواست های یكدیگر برخوردهای مثبت و منطقی دارند

23 – زن و مرد در كنار یكدیگر هستند نه رو در رو و رقیب یكدیگر، بلكه رفیق هم هستند و واكنش منفی از خود نشان نمی دهند

24 – خانواده های خوشبخت تلاش دارند كه بچه های خوب و خوشبختی نیز به جامعه تحویل دهند

!! نوشته شده توسط دزي | 16:25 | یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 •

ز ل ز ل ه ...

بچه ها سلام

متوجه زلزله شدید؟؟؟؟؟؟؟

من دارم سکته می کنم ..

خدا کنه پس لرزه نداشته باشه

خدایا ....

 

!! نوشته شده توسط دزي | 15:25 | شنبه بیست و پنجم مهر 1388 •

اندر احوالات این چند وقته ...

سلام

راستش خیلی خوشحال و ممنون می شم وقتی می بینم یه سری از دوستام واقعا همیشه به یادم هستن و همیشه با سر زدناشون خوشحالم میکنن

آخه من از بعد از قرار وبلاگی که با سختی خیلی زیادی بهش رسیدم یک دفعه احساس کردم که دوستام دیگه منو دوست ندارن و داشتم افسرده میشدم

راستش از بانه براتون بگم که ما حدود ۱۲ شب راه افتادیم و نزدیکیهای صبح توی زنجان دو سه ساعت خوابیدیم بعدش هم حدودای ظهر رسیدیم اونجا و تا شب تمام بازارشو زیر و رو کردیم و من یه عالمه شامپو و صابون و عطر و ساق شلواری و بلوز و عروسک و جوراب و گن و کمربند لاغری و  ... خریدم که خیلی ذوقمرگم کرد یه پتوی دو نفره خیلی خوشمل هم خریدیم  بعدش هم رفتیم و غذایی که من درست کرده بودم رو خوردیم و ماشینو حسابی پوشوندیم و توش خوابیدیم که خیلی هم جالب شد واسمون

صبح هم حدودای ۸ بیدار شدیم و تا کارامونو کردیم شد ۹ و زدیم به قلب بازار برای شروع خریدامون ..

اول از همه رفتیم و تلویزیونمونو خریدیم که ما هر چی به آقاهه گفتیم تخفیف بده نداد ..و گفت برام ۱۰۰۰ تومان!!!!! سود داره فکر کنین که ما هم باور کردیم که چنین مغازه بزرگی رو به خاطر ۱۰۰۰ تومان می گردونه و به خودش و کارگراش زحمت میده ..

من به اینکه هر کسی یه فرشته ای داره که همه جا مواظبشه خیلی اعتقاد دارم و همیشه برای کارام از خدا و فرشتم کمک می خوام ...البته شاید برای کسایی که بهش اعتقاد ندارن خنده دار باشه ولی برای من خیلی محترمه ..

خلاصه من از فرشتم کمک خواستم و آقاهه موقع نوشتن فاکتور بهمون صد هزار تومان !!!!!! تخفیف داد که ما نفهمیدیم کار خدا و فرشتمون بود و یا اشتباه فروشنده ؟؟؟!!!البته چون من به آقای فروشنده توضیح دادم که ما یه عروس دامادیم شاید دلش خواسته به ما کادو داده باشه

آخه من خیلی باهاش چوووووونه زدم و فکم کلا درد گرفت ...می خواستیم سرویس صوتیمون رو هم از همونجا بخریم که از تهران گرون تر بود ...

یه مقدار هم مزاحم گیتی عزیزم شدم که هی ازش آمار می گرفتم که غذا ساز و لوازم برقی چه مارکهایی بهتره ؟؟

بعدش هم اومدیم و من دو تا سروس کامل آرکوپال خریدم و بعدش هم رفتم کل سرویس کریستالمو که خیلی تک و شیک شد رو خریدم ...بعدش هم رفتیم و روتختیمو که خیلی کار شده و زیباست رو خریدم که خیلی هم دوستش داریم ..

بماند که چقدر حرص خوردم ..آخه فروشندش انتظار داشت همه جنسا رو ندیده و باز نکرده بدون اینکه چکشون کنم بردارم و بیارم منم که حساس دونه دونشونو در این حالت چک کردم

بعدش هم اومدیم و یه سرویس کامل اپی لیدی خریدیم که فروشندش خیلی محترم و خوب بود و کلی ذوق زده شدیم و برای آخرین بار بازار رو دور زدیم که راه بیفتیم بیایم که یه دست فنجون دیدیم که هر کدومش مال متولد یک ماه بود و ما هم که خیلی خوشحال از فروشنده قبلی بودیم رفتیم و خواستیم بخریم که آقاهه خیلی مرد بی تربیت و بد اخلاق و مغرور و یکدنده ای بود و کلی هم انرژی منفی داشت ...و ما بالاخره چون فنجونا رو دوست داشتیم خریدیمش ولی یه عالمه آقاهه رو دعوا کردم تو دلم

بعدش هم اومدیم و یه عالمه کالباس و خوراکی های خوشمزه خریدیم و یک آب آناناس شادلی که واقعا از همه مارکهای دیگه خوشمزه تر بود (تبلیغ شد آیا ؟؟؟)

بعدش هم راه افتادیم به سمت منزل و توی راه هم کلی خوانندگی کردیم و حدودای ۵ صبح رسیدیم خونه

این بود شرح سفر بانه

سه شنبه شب هم با یکی از دوستامون رفتیم و جاتون خالی کله پاچه خوردیم ساعت ۱۰ شب  و باهاش برای ۵ شنبه عصر قرار گذاشتیم که بریم شماااال  چهارشنبه شب هم رفتیم سراغ یکی از دوستامون که ازش چند تا فیلم گرفته بودیم و می خواستیم فیلماشو پس بدیم که حرف شمال افتاد و قرار شد یه دفعه هم با اون بریم شمال ...

فرداش هم که روز پنج شنبه بود من با همون دوستمون صحبت کردم و گفتم حدود ساعت ۵ یا ۶ آماده باش که دیگه راه بیفتیم ..

که من توی ترافیک موندم و وقتی رسیدم خونه حدودا ساعت ۷ بود و من هر چی زنگ زدم این دوستمون مثلا لج کرد و دیگه گوشیشو جواب نداد ..

بعدش هم مهربون یه مقدار بدخلقی کرد که تقصیره تو شده و تو دیر کردی خودتم پیداش کن .. یا دیگه نمیریم ولی من اینجوری بودم و هیچ جوری خندم بند نمی اومد آخه ترافیک که تقصیر من نبود

تازه خیلی ریلکس در این فکر بودم که یعنی انقدر یه آدم می تونه بچه باشه که به خاطر یه مقدار دیر شدن دیگه گوشیشو جواب نداده !!!!

هر چی هم به باباش و داداشش زنگ زدیم احساس کردیم دارن ما رو می پیچونن ...

تا اینکه ساعت حدود ۹ شد و من در کمال آرامش چیزامو برداشتم و رفتیم سمت خونه مهربون اینا بعدش هم مهربون خیلی آروم شد و به اون یکی دوستمون که ازش فیلم گرفته بودیم زنگ زد و باهاش قرار گذاشت  و به این نتیجه رسید که دنیا به آخر نرسیده و نباید خودمونو ناراحت کنیم و ...

ادامه دارد ....

قول میدم زود بیام ...

فعلا بای

!! نوشته شده توسط دزي | 8:54 | پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 •

!!!

صبح به صبح میام و با کلی ذوق و شوق وبلاگم رو باز می کنم که ببینم کسی اومده پیشم یا نه ؟ !!!

ولی هر بار نا امیدتر از قبل بر می گردم

 

!! نوشته شده توسط دزي | 5:13 | یکشنبه نوزدهم مهر 1388 •

یا من اسمه شفا ...

بچه ها خواهش می کنم برای این پسرhttp://hessezibayezendegi.blogfa.com/post-133.aspx دعا کنید ...

تنها کاری که از دستمون بر میاد همینه ...

!! نوشته شده توسط دزي | 16:30 | سه شنبه هفتم مهر 1388 •

فوري فوري

ما مي خوايم شب راه بيوفتيم به سمت بانه

و من هنوز هيچ كاري نكردم و با آرامش تمام نشستم دارم ايميل هامو چك مي كنم

انگار نه انگار كه كلي كار دارم

من اصلا نمي دونم چرا براي مسافرت رفتن انقدر آرامشم زياده

اگر كسي چيزي لازم داره بگه از اونجا براش بيارم

بوس بوس

باي

!! نوشته شده توسط دزي | 18:32 | چهارشنبه یکم مهر 1388 •

بسيار جالب و خواندني درباره چهار فصل زندگي

گذران زندگي مثل تغيير فصول است. شما نمي توانيد فصل ها را تغيير دهيد ولي مطمئنا" مي توانيد خودتان را تغيير دهيد.
 
آيا مي دانيد ماه بعد يا سال بعد چه اتفاقي برايتان خواهد افتاد؟ مسلما" نه، ولي هر چه پيش آيد قاعدتا" طبق اصول و الگو هاي رفتاري قابل پيش بيني ، عکس العمل نشان خواهيد داد.

از وقتي چشم به اين جهان مي گشاييد مدام دستورالعمل هايي از والدين ، کلاس درس، محيط کار و ... دريافت مي کنيد و تجربه اندوزي مي کنيد. ممکن است اهداف بلند پروازانه اي داشته باشيد و آرزوهاي متعددي در سر بپرورانيد. ولي به هر حال ماداميکه چرخ زندگي مي گردد فراز و نشيب هاي متعدد و احساسات مختلفي را تجربه خواهيد کرد. بايد ياد بگيريد و بتوانيد مهار چرخه ي زندگي خود را در دست بگيريد بدون آنکه نياز باشد خودتان هم با آن بچرخيد ؛ و در مواقع تغيير روال عادي زندگي، بايد بتوانيد آگاهانه و با اقتدار خود را آماده ي پذيرش منطقي سازيد.

به همين دليل است که من به قدرت و ارزش رفتار انسانها اعتقاد دارم. هرچقدر بيشتر در مورد انسانها تحقيق مي کنم، و رفتار ها و سرنوشت هايشان را بررسي مي کنم بيشتر باور مي کنم که اين سرنوشت طبيعي ما است که پيش ميرود. موفقيت، شادکامي و کامروايي در همه ي فصول زندگي ما وجود دارند.     

اين شما هستيد که متناسب با نگرش کلي خود به زندگي، تصميم مي گيريد که بخوانيد يا نخوانيد، تلاش کنيد يا تسليم شويد، در ناکامي ها خودتان را سرزنش کنيد يا ديگران را مقصر بدانيد، صادق باشيد يا دروغ بگوييد ، اقدام کنيد يا طفره برويد، پيش رويد يا کنار بکشيد و ...پيروز شويد يا ببازيد. خداوند نعمت بزرگ "اختيار" را بر ما ارزاني داشته تا خودمان پيشرفت و کاميابي - يا شکست و نابودي را انتخاب کنيم.

هدف از خلقت شما روي زمين تعالي خودتان و تلاش در جهت ارتقاء محيط پيرامون و موقعيتتان بوده است. خداوند چقدر زيبا انتهاي کار اين دو خلقت عظيم خود که همانا انسان و زمين است را باز گذاشته است! سر بگردانيد و ببينيد که چه بسيارند رودخانه ها و رودهاي بدون پل، نقاشي هاي کشيده نشده، آوازهاي خوانده نشده، کتابهاي نوشته نشده و فضاها و رموز کشف نشده. براي انجام آنچه که هنوز انجام نشده، خداوند شما را آفريد و قدرت انجام آن را نيز به شما عنايت کرد ولي در عين حال انتخاب با شماست . رفتار پيرو انتخاب و نتيجه پيرو انتخاب، بوجود خواهند آمد. هرآنچه که هستيد و هرآنچه که مي توانستيد باشيد، همه به شما بستگي دارد. ماداميکه زنده هستيد و زندگي مي کنيد فرصت تلاش داريد و در دوران مختلف و فصول متفاوت زندگي، عملکرد يعني همه چيز!

گذران زندگي مثل تغيير فصول است. شما نمي توانيد فصل ها را تغيير دهيد ولي مطمئنا" مي توانيد خودتان را تغيير دهيد.

زمستان

اولين درس زندگي اين است که ياد بگيريم چگونه زمستان ها را پشت سر گذاريم. زمستانهاي مکرر مي آيند و مي روند گاه بلند و گاه کوتاه، گاه سخت و گاه آسان. آنچه که هميشه تکرار مي شود اين است که هميشه در پس پاييز، زمستان مي آيد. در زندگي زمستانهاي مختلفي وجود دارد : زمستان اقتصادي، زمستان اجتماعي، زمستان عواطف و زمستان جسمي _ وقتي چيزي را درک نمي کنيد، زمستان است؛ وقتي اتفاقات ناخوشايند در پي هم مي آيند، زمستان است؛ وقتي بيماريد و نااميد، زمستان است. وجود زمستان انکار ناپذير است، پس بايد ياد بگيريم چگونه از آن عبور کنيم.

سختي ها هميشه بعد از فرصت ها مي آيند و رکود پس از رونق مطرح مي شود. با زمستان چه مي شود کرد؟ مي توان قوي تر، عاقل تر و بهتر بود. زمستان نمي تواند تغيير يابد، ولي شما مي توانيد.

قبل از درک اين حقيقت، هميشه در زمستان مي گفتم اي کاش تابستان بود. وقتي سختي مي کشيدم عادت داشتم بگويم، اي کاش راحت بود. ولي اکنون آرزو نميکنم که کاش زمستان کوتاهتر يا سبک تر بود بلکه آرزو مي کنم که کاش عاقل تر و بهتر بودم. نمي گويم کاش مشکلاتم کمتر بود، مي گويم کاش قوي تر بودم. نمي گويم کاش سختي نمي کشيدم، مي گويم کاش آگاه تر بودم.

"زندگي مثل تغيير فصول است. شما نمي توانيد فصل ها را عوض کنيد ولي مي توانيد خودتان را عوض کنيد"

بهار

خوشبختانه پس از زمستان ، فصل فعاليت و فصل فرصت ها از راه مي رسد. بله فصل بهار...بهار فصل شکوفايي مزرعه ي بارور زندگي است. بذرهاي آگاهي و تعهد کاشته مي شوند و با تلاش و پشتکار به بار مي نشينند.

از راه رسيدن بهار به تنهايي نشانه ي آن نيست که پاييز بعد از آن را به راحتي پشت سر خواهيم گذاشت. بايد از بهار استفاده کنيم. هر يک از شکوفه هاي بهاري مي توانند شکوفا شده و مي توانند تا پاييز از بين بروند. از فرصتي که بهار براي شما فراهم مي کند بهره ببريد. به قول و تعهد بهار ايمان داشته باشيد : هرچه بکاريد، همان را درو خواهيد کرد. ثمره ي ايمان، قانوني است لغو ناشدني : پاداش هر يک کار نيک، دريافت صدها نيکي است ؛ به ازاي دستي که براي ياري کسي دراز مي کنيد، صدها بار دست شما گرفته خواهد شد ؛ به خاطر هر کاري که براي رضاي خداوند انجام مي دهيد، صدها بار پاداش مي گيريد ؛ و به ازاي هر عشقي که ابراز مي کنيد، يک زندگي عشق به شما باز مي گردد.

به خاطر داشته باشيد که بهار زندگي ماهيتا" کوتاه است. ممکن است مسحور زيبايي هاي آن شده، در چشم به هم زدني رفتنش را حسرت بار نظاره کنيد. پس تامل کنيد و عطر دل انگيز گلهاي بهاري را با دل و جان استشمام کرده و قبل از دير شدن کاري بکنيد. مبادا چشم باز کنيد و ببينيد بهار رفته و بذر هاي شما در کيسه اي در دستانتان مانده. عاقلانه و با درايت بذرهايتان را بطور منظم و با برنامه ريزي بکاريد. از صخره ها، علف هاي هرز و موانع ديگر نترسيد. اگر هوشيارانه عمل کنيد هيچ يک از اين موانع بذرهاي شما را از بين نخواهد برد. پس حرکت را انتخاب کنيد....جاي کاهلي نيست. جذابيت هاي ظاهري را رها کنيد و حقيقت را دريابيد ؛ لبخند را بر لب بنشانيد و اخم را فراموش کنيد ؛ به عشق چنگ بزنيد و دشمني ها را دور بريزيد. وقتي بهار دل انگيز به زندگي شما لبخند زد، کارتان را شروع کنيد و از فرصت هايتان استفاده کنيد.

بهار به ما نشان مي دهد که زندگي يک فرصت زيبا است براي کاشت و برداشت. کافي است ياد بگيريم چگونه بار ديگر از صفر شروع کنيم. گويي دوباره زاده شده ايم....اجازه بدهيم جذابيت ها و شگفتي ها ما را به سوي خود بخوانند و انگيزه ي جستجوي معجزات پنهان در پديده ها را در ما ايجاد کنند. بدون فوت وقت در بهار زندگي خود غرق شويد و از فرصت هاي آن بهره گيريد. بهار در زندگي هر يک از ما فقط چند بار رخ خواهد نمود. زندگي کوتاه است، حتي اگر طولاني ترين عمر طبيعي را تجربه کنيم. هر طور که زندگي مي کنيد، از آن لذت ببريد. نباشد که فقط نظاره گر گذشت فصول از پي هم باشيد.

تابستان

در اين فصل از زندگي ، يادبگيريد چگونه مي توان شکوفا شد و چگونه بايد از بذرهاي کاشته شده محافظت کرد. به محض آنکه بذر ها را بکاريد، حشرات موذي و علف هاي هرز مزاحم، آنها را تهديد مي کنند. آنها بذرها را ازبين خواهند برد مگر آنکه....شما از آنها محافظت کنيد. اين يک حقيقت است که هر چيز ارزشمندي نياز به محافظت دارد. نپرسيد چرا . فقط قبول کنيد که حقيقت همين است. با توجه به واقعيات، آغازي زيبا و با ارزش داشته باشيد. هر باغي، روزي مورد حمله قرار خواهد گرفت. از ارزش هاي اجتماعي، ارزش هاي سياسي، ارزش هاي تجاري و دوستي هاي ارزشمند بايد محافظت کرد. هر باغي بايد سراسر تابستان مورد مراقبت باشد، در غير اينصورت به همه ي ثمرات ارزشمند آن دست نخواهيد يافت. بديهي است کساني که به بذر ها و نهالهاي خود توجه مي کنند و از آنها محافظت بعمل مي آورند از شر آفات و حشرات موذي و ساير موانع در امان خواهند بود.    

پاييز

پاييز فصل برداشت محصول و استفاده از ثمره ي زحمات کشيده شده در فصل بهار است.در پاييز بر داشت محصول را ياد خواهيد گرفت به شرط آنکه اگر کار خود را درست انجام داده بوديد مغرور نشويد، و اگر مشکلي در کارتان بود اعتراض نکنيد. هيچ چيز لذت بخش تر از آن نيست که خوشه ي ثمرات کار خود را دانه دانه برچينيد و هيچ چيز عذاب آور تر از آن نيست که در فصل برداشت مزرعه ي خود را خشک و بي ثمر بيابيد. در مورد هرچيزي اين امر صادق است که هر چيز به اين دنيا بدهي ، همان را از آن پس خواهي گرفت. اين قانون طبيعت است. با اين وجود بهتر است به نتيجه فکر نکنيد و هر آنچه در توان داريد بکار گيريد و با احساس مسئوليت از بذرهاي خود مراقبت کنيد. پذيرش مسئوليت در زندگي، کمال بلوغ انسانهاست.
 
زندگي، خود مدام در حال باز يافت و باز سازي است و بخشي از وظايف شما اين است که ياد بگيريد با تغيير فصول خود را تغيير دهيد و ميان تضادها، توازن برقرار کنيد:
 روز/شب، خوبي/بدي ، زندگي/مرگ ، آب/خشکي ، تابستان/زمستان ، رونق/رکود و شادي/غم. شما با تضادها و تحولات مختلفي روبرو خواهيد شد...اما به ياد داشته باشيد که هرسال زمستان، بهار،تابستان و پاييزي ديگر خواهيد داشت.

موفقيتهاي هر فصل
اکثر موفقيتهاي شما به نوع رفتار و قابليت شما در کاشت بذرها در فرصتهاي بهار، وجين و شخم زدن در تابستان، برداشت محصول در فصل پاييز و قوي تر، بهتر و آگاه تر شدن در زمستان بستگي دارد. آنچه که براي شما اتفاق مي افتد، آينده ي شما را نمي سازد – نحوه ي پاسخ گويي و عکس العمل شما به آنچه که اتفاق افتاده است سازنده ي آينده ي شماست. 


!! نوشته شده توسط دزي | 17:18 | چهارشنبه یکم مهر 1388 •

...

سلام عزیزای دلم

مرسی برای راهنمائی های خوبتون

راستش الان که داشتم وبلاگ بادبادک رو می خوندم یه دفعه همه تنم لرزید

خیلی دلم امام رضا خواست

نمی دونم چرا ما رو نمی طلبه

البته شاید خودمون هم تنبلیم و بی همت ..

دلم یه مسافرت خوب دو نفره می خواد

شاید اواخر هفته بریم بانه ..

کسی رفته تا حالا ؟؟؟

میگن همه چیز خیلی ارزونه ..

امروزم یه روز با کلی احساس متضاد بود

نمی دونم چرا لبام بستست و تقریباْ لبخند همیشگیم از رو لبام پر کشیده (البته همین یکی دو ساعت اخیر اینجوری شدما)

الان این شکلی هستم

گیتی ممنون به خاطر خبری که دادی

شرمنده که نتونستم بیام عزیز دلم ..

فعلا بای

!! نوشته شده توسط دزي | 19:13 | سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 •

ادامه پر تاخیر ...

بعد از برگشتن پائین کلی آب خوردیم بعدش هم راه افتادیم بنزین زدیم و رفتیم یه شیرینی فروشی و من چون هوس کرده بودم یه عالمه نون خامه ای و رولت های چاق و خوشمزه خریدم و مهربون هم فالوده بستنی ...

بعد هم نشستیم توی ماشین و همشونو خوردیم بعد هم راه افتادیم به سمت خوووونه

توی راه هم مهربون یه عالمه فلفل برام خرید ..

بعدش حدود ساعت ۹ شب رسیدیم منجیل و بساط شاممون رو پهن کردیم و با فلفلامون خوردیم که خیلی چسبید ..

بعد هم با کلی عشقولانه توی ماشین آهنگ خوندیم به حدی که حنجرمون در حال پاره شدن بود ..

یه جا هم داشتیم می رفتیم زیر یه کامیون که بخیر گذشت ..

بعد هم اومدیم خونه ما و خوابیدیم ...

این سفر خیلی عالی بود و خیلی بهمون خوش گذشت ..

من عاشق سفرهای دو نفره هستم ..

هر ساعتی و هر جایی و هر کاری بکنی کسی ایراد نمی گیره ..

البته از سفرهای دسته جمعی با یه گروه خیلی پایه و خوب هم بدم نمیاد ..

این چند وقت هم با بعضی ناراحتی ها و یه عالمه خوشی هم گذشت ..

راستی ما یه کاری رو هم با مهربون شروع کردیم که بعضی شباش کلی غصه می خوریم ولی بعضی شبا هم ذوق زده آماده ادامه دادن میشیم ..

راستی راجع به ماشین لباسشوئی و یخچال فریزر و مایکروفر و ماشین ظرفشوئی و وسایل برقی چه مارکهایی از نظر کیفی از همه بهترن ؟؟؟؟!

ممنون میشم اگر تجربه ای دارین بهم بگین ..

ممنون از همتون

فعلا بای

!! نوشته شده توسط دزي | 16:10 | سه شنبه هفدهم شهریور 1388 •

...

پنجشنبه شب ساعت ۱۲ در یک تصمیم ناگهانی چیزامونو برداشتیم و از طریق جاده لوشان راه افتادیم سمت رشت که بریم قلعه رودخان!!

از آنجا که ما بسیار سرخوش به مسافرت می رویم مادرهایمان یک بند در حال دعا خواندن و متذکر شدن در مورد این مساله که اینجوری یهو آدم نمیره مسافرت هستند ...

حدود ساعت ۳ رسیدیم منجیل و یه آبی به دست و صورتمون زدیم و بعدش هم رفتیم سمت رشت ..

ساعت ۴ صبح رشت بودیم و توی ماشین با سختی و اعمال شاقه خوابیدیم تا ساعت ۸ صبح ..

بعدش رفتیم و من از یه آقای بی ادب  یه مقدار بادمجون و گوجه خریدم که کلی گرون حساب کرد و فکر کرد من دراز گوشم .. گفت چون اول صبحه کلی ارزون دادم (غلط کرد)

بعدش تمام این شهر بدجنس رو گشتیم تا توی یک امامزاده یک دستشوئی پیدا کردیم و ...

بعدش هم من مثل بچه های بد اومدم تو ماشین و به امور زیبا سازی پرداختم ..

بعدش آدرس گرفتیم و رفتیم سمت قلعه رودخان ..

توی جادش یادمون افتاد که حتی یک دونه قاشق چنگال و بشقاب و هیچ ظرفی بجز لیوان نیاوریدم با خودمون !!!

توی جادش یه مقدار خرید کردیم و کلی هم خیار و ظرف یکبار مصرف و خوراکی های مختلف خریدیم ..

بعدش هم وسطای جاده لب یک رودخونه نشستیم و صبحانمونو خوردیم ..

بعدش هم رسیدیم اول جادش ..و ماشین رو پارک کردیم و بدون هیچ وسیله ای رفتیم به سمت بالا ..

اونایی که رفتن می دونن که یه عالمهههههههههههههههههههههههههه پله داره وسط جنگل و اگر خیلی جون داشته باشی و کلی راه میانبر بری بازم حدود ۳ ساعت تا بالای قلعه راه هست ..

ما هم سرخوش راه افتادیم و بعد از گذروندن حدود ۵۰۰ پله دیدیم داریم از تشنگی میمیریم ..

و چون پولها دست من بود نگاه کردیم و دیدیم من مثل خنگا پولا رو گذشتم توی کیفم و کیفم هم صندوق عقبه  حالا تصور کنین ما چه شکلی بودیم اونموقع

خلاصه دیدیم پائین که نمی خوایم بیایم !!!

مثل تشنه های صحرای کربلا بازم رفتیم بالا تا یه شیر آب دیدیم که مثل قحطی زده ها پریدیم کنارش و کلی آب خوردیم و با جوووون دوباره بازم رفتیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به بالای این قلعه حیرت انگیز و زیبااااااااااااااااااااا که هر چی هم بگم کمه تازه یک میانبر هم پیدا کردیم که چند تا دونه تمشک داشت و مهربون برام چید و من کلی خوردم و خوشحال شدم

بعدش با تمام سختی ها خواستیم بریم تو که دیگه من گریم گرفت ..

.

.

.

بعد از اومدن این همه راه دیدیم ورودی داره و ما یک قرون پول نداریم ...

و رویمان را بسیار سفت نموده و به مسئول واقعا محترم اونجا توضیح دادیم که ماجرا اینه و ما کیفمون مونده پائین و ایشون هم ما رو همونجوری راه دادند ..

دستشون درد نکنه

بعدش رفتیم توی اون قلعه خیلی زیبا و کلی خوشحالی کردیم  و مهربون یه عالمه برام دوباره تمشک چید و ما وقتی مطمئن شدیم که یک دونه تمشک هم واسه دیگران نمونده برگشتیم سمت پائین

به چند نفر هم تازشم از تمشکام دادم ..

بعدش هم برگشتیم پائین  ...

((ادامه ماجرا رو زود میام میگم ...

مهربون اینجاست باید بریم دنبال ماشینمون ..

میام توضیح میدم ))

بوس

بای

!! نوشته شده توسط دزي | 19:56 | سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 •

آهنگر...

آهنگري پس از گذراندن جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا کند سالها با علاقه کار کرد به ديگران نيکي کرد اما با تمام پرهيزگاري در زندگيش چيزي درست به نظر نمي آمد حتي مشکلاتش به شدت بيشتر مي شدند
يک روز عصر دوستي که به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد گفت واقعا عجيب است درست بعد از اينکه تصميم گرفتي مردي باخدا شوي زندگيت بدتر شده نمي خواهم ايمانت را ضعيف کنم اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني هيچ چيز بهتر نشده ! آهنگر بلافاصله پاسخ نداد او هم بارها همين فکر را کرده بود و نمي فهميد چه بر زندگيش آمده است .

اما نمي خواست دوستش را بدون پاسخ بگذارد روزها به اين موضوع فکر کرد تا بالاخره جوابش را يافت روز بعد که دوستش به ديدنش آمده بود گفت : در اين کارگاه فولاد خام برايم مي آورند و بايد از آن شمشير بسازم مي داني چطور اين کار را مي کنم ؟ اول تکه اي از فولاد را به اندازه جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود بعد با بيرحمي سنگينترين پتک را بر مي دارم و پشت سرهم بر آن ضربه مي زنم تا اينکه فولاد شکلي را بگيرد که مي خواهم بعد آن را در ظرف آب سرد فرو مي کنم تا جاييکه تمام اين کارگاه را بخار آب فرا مي گيرد فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما ناله مي کند و رنج مي برد بايد اين کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشير مورد نظرم دست پيدا کنم " يک بار کافي نيست "آهنگر مدتي سکوت کرد سپس ادامه داد " گاهي فولادي که به دستم مي رسد اين عمليات را تاب نمي آورد حرارت پتک سنگين و آ ب سرد تمامش را ترک مي اندازد مي دانم که از اين فولاد هرگز شمشير مناسبي در نخواهد آمد "

آنگاه مکثي کرد و ادامه داد " مي دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو مي برد ضربات پتکي را که بر زندگي من وارد کرده پذيرفته ام و گاهي به شدت احساس سرما مي کنم انگار فولادي باشم که از آبديده شدن رنج مي برد .

اما تنها چيزي که مي خواهم اين است : " خداي من از کارت دست نکش تا شکلي را که تو مي خواهي به خود گيرم با هر روشي که مي پسندي ادامه بده هر مدت که لازم است ادامه بده اما هرگز مرا به کوه فولادهاي بيفايده پرتاب نکن "
!! نوشته شده توسط دزي | 18:15 | سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 •

ارزش...

جنگ جهاني اول مثل بيماري وحشتناکي ، تمام دنيا رو گرفته بود

يکي از سربازان به محض اين که ديد دوست تمام دوران زندگي اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا براي نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .

مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهي مي تواني بروي ، اما هيچ فکر کردي اين کار ارزشش را دارد يا نه ؟

دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتي زندگي خودت را هم به خطر بيندازي !

حرف هاي مافوق ،اثري نداشت ،سرباز به نجات دوستش رفت .

به شکل معجزه آسايي توانست به دوستش برسد ، او را روي شانه هايش کشيد و به پادگان رساند .

افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازي را که در باتلاق افتاده بود معاينه کرد و با مهرباني و دلسوزي به دوستش نگاه کرد و گفت :

من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، دوستت مرده !

خود تو هم زخم هاي عميق و مرگباري برداشتي !

سرباز در جواب گفت : قربان ارزشش را داشت .

- منظورت چيه که ارزشش را داشت !؟ مي شه بگي ؟

سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زماني که به او رسيدم

هنوز زنده بود ، من از شنيدن چيزي که او گفت احساس رضايت قلبي مي کنم ! اون گفت : جيم .... من مي دونستم که تو به کمک من ميايي ...
!! نوشته شده توسط دزي | 18:12 | سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 •

من و دلتنگی ...

و من اینجا دلم تنگ است ..

 و هر سازی که می بینم بد آهنگ است ..

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم ..

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است..

دوستای ناز سلام

مرسی به خاطر همراهیتون

راستش هرچی می خوام این روزا پر از حسای خوب بشم واقعا نمیشه

دیگه هیچی ما رو خوشحال نمی کنه

خیلی دلتنگ و عصبی هستم

و شاید خیلی خیلی افسرده ..

قبل از غر زدن از روزای خوب بگم ..

یکی اینکه تولدم بود چند روز پیش و مهربون منو خیلی خیلی سورپرایز کرد ..

سالگرد عقدمون هم بود و برای اونم کادوی خوشملی گرفتم ..

یک روز هم با مهربون و خواهراش و دختردائیش و دخترخالش رفتیم پارک ارم و بهمون خوش گذشت ..

البته من زیاد جرات نمی کردم چیزای خطرناک سوار شم ولی اونا ...

یه روز هم با جمع بالا بدون دختردائی مهربون رفتیم جاده چالوووس و تا دلتون بخواد آب بازی کردیم و این یکی به من خیلی بیشتر خوش گذشت ..

یک شنبه هم رفتیم خونه طنین و عسلی و خیلی خیلی بهمون خوش گذشت و طنین عزیزم منو سورپرایز کرد و یک کیک خیلی خوشگل که دو تا جوجه خیلی خیلی ناز داشت آورد واسم به مناسبت تولدم

که من از همینجا دوباره ازشون تشکر می کنم

حالا یک کم غصه :

حس می کنم تازگی ها از هیچ چیزی شاد نمیشم ..

دلم فقط تنهایی می خواد ..

مهربون هم تازگی ها با مامان مشکل پیدا کرده و اصلا با هم نمی سازن و من این وسط دارم دیوووونه میشم ..

نمی تونم طرف هیچ کدومو بگیرم البته بیشتر دارم سعی می کنم که طرف حق باشم ولی هر طرفی که باشم اون یکی ناراحت میشه و من واقعا الان اعصابم داغوووونه ......

و نمی دونم باید چکار کنم ..

از دست خیلی ها هم ناراحتم که نمی خوام بطور مستقیم ازشون اسم برده بشه ..

امیدوارم یک روز که از خواب بیدار میشم کابوووسای این چند وقت همه تموم شده باشه ..

می بوسمتون

فعلا بای

!! نوشته شده توسط دزي | 14:38 | شنبه سوم مرداد 1388 •