تبليغاتX
عاشقانه هاي من

عاشقانه هاي من

دلم یه جای امن با کلی دوستای مهربون می خواست که بتونم توش راحت از روزانه هام بگم

سلام عزیزان دوست داشتنی منمرسی که نگرانم بودین و جویای احوالم دلم برای همتون تنگ شده بود

من اومدم با یه عالمه خبر ...

بذارین از چند وقت قبل بگمآخه دوست داشتم تمام جزئیات باشه ولی به خاطر رکودی که دچارش شده بودم چیزی نمی نوشتم

خوب میرسیم به اول خرداد که تولد مهربون جونم بودمن زودتر از شرکت رفتم خونه و تند تند یه دوش گرفتم و به امور زیبا سازی پرداختم

بعدش هم به مهربونم زنگیدم و باهاش توی پاتوق همیشگیمون قرار گذاشتمبعدش هم رفتم یه کیک کوچمولوی خوشملی خریدم و با یه شاخه گل خوشمل رفتم به سوی میعادگاه( ناگفته نمونه که کلی دنبال یه کادوی خوب و مناسب گشتم ولی چیزی که بپسندم پیدا نکردم)و بالاخره سر راه یه سکه هم خریدم و پیش به سوی پاتوقمون

بعد هم منتظر مهربون شدم و چون با اون آقاهه که صاحب اونجاست آشنا هستیم با همدیگه روی کیک شمعا رو چیدیم و همینکه مهربون اومد من رفتم جلوی در استقبالش و مهربون هم اینطوری بود

بعد هم کلی عشقولانه شدیم و مهربون یه عالمه تشکر کرد و خیلی شب رومنس و عاشقانه ای داشتیم با یه مقدار کوچمولو چیز های جانبی مثل 

بعد هم روز جمعه مهربون جونم با خانوادش اومدن خونمون که خیلی خوب برگزار شد همه چیز و مهربون گلم یه دسته گل خیلی خاص و خوشمل برام آورده بودو خانواده ها خیلی همدیگرو دوست داشتنخدا رو شکر

(مهربون جونم میسی)خیلی دوست دارم عزیزم

مثل اینکه طولانی شد پس: ادامه دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 10:31  توسط دزي  | 

داستان

 یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟'
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!


افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی!'

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: 'نمی فهمم!'

خداوند جواب داد: 'ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!'

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 15:37  توسط دزي  | 

امانت فاطمه

به یادمان مانده است که یک روز، پدری آسمانی رو به امتی سست عنصر فرمود: من می روم اما دو چیز گرانبها از خود به جا می گذارم، قرآن و عترتم.
به یادمان مانده که عترتش یعنی فاطمه اش را میان کوچه ها سیلی زدند و پشت در پهلو شکستند.
به یادمان مانده است مردمی سنگدل گریستن را هم بر او حرام دانستند و به علی گفتند: فاطمه را بگو یا شب گریه کند یا روز.
به یادمان مانده است فاطمه گریزان از مردمی خائن به امانت پدر، زیر آفتاب گرم روی خاکهای بیابان زانو می زد، اشک می ریخت و با خدا راز و نیاز می کرد.
به یادمان مانده است که فاطمه واسطۀ خلقت بود و خدا نخواست شاهد رنجش باشد. پس او را به مهمانی خود خواند.
اما از یادمان رفته است که در این زمانه دل فرزند فاطمه شکسته تر است.
از یادمان رفته است که هر چند فرزند او ما را رها نکرد و در حقمان کوتاهی روا نداشت، ما او را فراموش کردیم و در حقش کوتاهی روا داشتیم.
از یادمان رفته است که او نیز چون مادر، بیابان نشین شده و منتظر است تا ما دست برآریم و آمدنش را از خدا بخواهیم.
به یادمان مانده است مردم آن روز امانت پیامبر را پهلو شکستند اما از یادمان رفته است که ما امانت فاطمه را هر روز نه پهلو که دل می شکنیم و نه سیلی که خنجر می زنیم و نه از دشمنان که از ما گریزان شده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 12:57  توسط دزي  | 

مهربون عزیزم تولدت مبارک

هزار سال زنده باشی و موفق

دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 13:12  توسط دزي  | 

از شنبه تا الان هم روز خیلی خیلی خیلی بدی داشتم و هم روزای عاشقوووووووووووونه و شیرین

دلم نمی خواست توضیح زیادی از موضوع ناراحتیمون بذارم چون بعد ها باعث ناراحتی و غصه دوباره میشد بنابراین فقط از روزای خوبش می گم و اینکه یکشنبه بعد از شنبه خیلی بد و سیاهی که با مهربون داشتم مهربون اومد دنبالم و یه روز عاشقوووووووووووووونه خیلی شیرین برای دوتامون بود و اینکه مشکلاتمون رو با همدیگه حل کردیم و راجع به همه چیزایی که باعث ناراحتیمون می شد صحبت کردیمکه الهی دیگه هیچ وقت پیش نیادآمین

بعد هم پیاده رفتیم سمت ونک و من پیشنهاد دادم بریم هایلند بعد هم اونجا یه مقدار خرید کردیم و مهربون برام کلی خوراکی خومشزه خرید(دستش درد نکنه)

بعد هم با هم رفتیم و هایدا خوردیم و راه افتادیم به سمت خونه توی راه هم من از روز خواستگاری برای مهربون تعریف کردم و کلی عشقوووووووووووووووولانه داشتیم

بعد هم من رفتم خونه و زود خوابیدم

روز دوشنبه هم زودی رفتم پیش مهربون جووووووووووووووووووووووونمو با همدیگه کلی قدم زدیم و عشقوووووووووووووولانه شدیم دوباره و مهربون به من یه بوسه خیلی عاشقانه تقدیم کرد که هنوز مزشو حس می کنم(ببخشید اگه بدآموزی داشت)

بعد هم مهربووووووووون برام ذرت مکزیکی خومشزه خرید و بعدش از در خونه اونا تا خونه ما پیاده رفتیم که من آخراش داشتم از شدت پادرد و خستگی میمردم که بخاطر اینکه تو ذوق مهربون جووووووووووووووووونم نزنم هیچی نگفتم

بعد هم خداحافظی کردیم و من داشتم از خیابون رد میشدم که یادم افتاد می خوام یه سیب سرخ به مهربون جووووووووووونم بدم که برگشتم طرف مهربون و یه ماشینه داشت می زد بهم و مهربووووووووون سکته کردو اینجوری شد منم اینجوری

بعد هم رفتم خووووووووووووووونه و با خستگی فراووووووووون زود خوابیدم

روز سه شنبه هم صبح اومدم و به کارام رسیدم و به وبلاگ چند تا از بچه ها سر زدم و کلی هم برای ماه خانووووووووووووووووم جونم و برادر کوچولوش دعا کردم و خیلی غصه خوردم(الهی که به حق این روزا چیزی نباشه و حال برادرشون زود خوب بشه) و بعدازظهر هم رفتم دانشگاهو بعدش هم رفتم ونک و سوار شدم برم خونه و همینطور که تو فکر بودم یه لحظه احساس کردم توی هوا تاب می خورمو تا به خودم اومدم دیدم وسط اتوبان تصادف کردیم اونم چه تصادفی

بعد هم حس کردم توی سرم به شدت داره می سوزه(آخه چرا من انقدر بلا سرم میاد)

خلاصه چشمتون روز بعد نبینه یه تصادف خیلی وحشتناک توی اتووووبان کردیم و حدوداْ سه تا ماشین بهم دیگه خوردحالا من و اوووون خانووومی که عقب نشسته توی ماشینیم اینجوری انقدر ترسیده بودم نمی تونستم از جام تکون بخورم اگه کمربند نبسته بودم و که حتماْ سرم می خورد به شیشه جلو و میمردم خدایی نکرده یک دفعه ای آقای راننده اومده میگه بیاین پائین الان کپسول گازم منفجر میشه و من  دیگه با اووون خانووومه پیاده شدیم رفتیم گوشه اتوبان منتظر ماشین  که یه آقاهه نگه داشت ما هم سوار شدیم گفتیم آقا وایسا اون دو تا آقایی که با ما سوار بودن هم بیان که تصور کنید آقای راننده که نیتش هم خیر!!!!! بود چه شکلی شد و گفت من اصلا مسافر نمی زنم و مسیرم اینوری نیست ولی خوب ما دیگه پر رو بودیم و اونموقع سوار شده بودیمبعد هم رفتم یه ریمل و رژ خوشملی و عطر برای خودم خریدمبعد هم رفتیم خووونه و با آب و تاب و لوس شدن فراوووون ماجرای تصادف رو تعریف کردم که مامانم کلی گریه ناک شدن و منم بهش توصیه کردم غصه نخورهبعد هم حمام و شام خوردم و خوابیدم

من از دیشب همینطور سردرد دارم و حس بدی هم باهامه(حالا امروز که اینهمه کار دارم باید اینجوری باشم)

حالا اگه گفتین چی کار دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

((راستش امروز تولد مهربووووووووووووووووووووون جونمه و من هنوز نمی دونم چی براش بخرم و چیکار کنم که خیلی رمانتیک باشه تو رو خدا راهنمائیم کنید دوست جووووووووونام))

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 11:44  توسط دزي  | 

دوست جونام سلام

راستش روز جمعه همچنان با سردرد بیدار شدم بعدش با مهربون صحبت کردمو مهربون دچار کمی فقط کمی هیجان و استرس بود 

امیدوارم منظورمو از کمی هیجان و استرس متوجه شده باشید

ولی من با اینکه تو دلم غوغا بود سعی می کردم اصلا به روی خودم نیارمچون اگه یه مقدار دچار استرس میشدم دیگه نمی تونستم مهارش کنم

بنابراین همون جور چرب و چیلی و کثیف مثیف واسه خودم قدم می زدم تو خونمون

بعد هم چون همه (اعم از مامان / بابا و برادرم) استرسشون از من بیشتر بودمن خودم حاضر شدم و حدود ساعت دو و نیم یا سه رفتم شیرینی خریدم 

که خیلی خوشملی بودنبعد هم با مهربون صحبت کردم و فهمیدم مامانش اینا ساعت شش و نیم تا هفت میرسن خونمون

بعدش هم دیگه رفتم حمام قبل از حمام این شکلی بودم و بعدش این شکلی

خلاصه وقتی هم اومدم موهامو خشک کردم و دیدم ساعت شش و نیمهو مامانم هی میگه حاضر شو منم همچنان این شکلیتا اینکه بدو بدو موهامو یه گیره کوچمولو زدم و یه آرایش خیلی خیلی ملایم کردم و اینجوری شدمبعد هم

بعد هم ساعت ۷ که همیشه عددش برام مقدس بوده مامان و زنداداشه مهربون اومدن و مامان رفت در رو باز کردبعد هم مامان مهربون با یه عالمه شیرینی خومشزهاومد و منو بوسید و رفت نشست و زنداداشش هم یه گل خیلی خوشمل برام آورد که من از همین جا بازم از مهربون گل تشکر می کنم که اونا رو داد به من و رفت نشست

بعد هم من رفتم براشون شربت آوردمو بسیار ریلکس از مهمونا پذیرائی شایانی بعمل آوردم

بعد هم خیلی خانووووووووووووووووووووووووووم نشستم روبروشون

دیگه صحبتا گل کرد و مامانا از هر دری حرف زدن و فقط من و زنداداشش که مثلاْ همدیگرو نمی شناختیمهی بهم دیگه لبخند ژوکوند و زیر زیرکی می زدیم

بعد هم دیگه مهمونا داشتن آماده میشدن که برن که من طی یک عملیان شیرین عسلانه گفتم: چای میل دارین براتون بیارمآخه هوا گرمه گفتم شاید دوست نداشته باشید

که مادر مهربون هم تشکر کردن و گفتن بله ممنونو من با اعتماد به نفس بسیار رفتم و چایی آوردم

بعد هم اومدن دنبالشون و مادر بسیار ماه مهربون رفت(واج آرائی داشت آیا؟؟؟)

من هم تا جلوی در بدرقشون کردمبعد تا اومدم تو و رفتم موهامو بستم و اومدم زنگ زدم خونه مهربون اینا دیدم زنداداشش گوشی رو برداشت و من از تعجب آخه هنوز چهار دقیقه هم نبود که ما در رو بسته بودیمکه منم از خنده غش کردم و بهش گفتم مگه با جت رفتین که انقدر زود رسیدین؟؟؟؟که اونم خندش گرفت

بعد زنگ زدم به گوشی مهربون و بهش گفتم هر چیزی شد سریع به منم بگواونم گفت باشه

((یه توضیح: مامان من و حتی خودم با نگاه اولی که هر کس رو ببینم می تونم متوجه بشم چه جور آدمیهبه همین خاطر این برخورد اول خیلی برام مهم بود))

خلاصه مامانم هم مادر مهربون رو دوست داشت و خیلی از برخوردش خوشش اومد و گفت خیلی خانوووووووووووم خوب و مهربونی بودکه می تونید حدس بزنید من چقدر ذوقمرگ شدم از این حرفا

بعد هم کلی عربی رقصیدم از خوشحالیمکه مدت ها بود اصلاْ حس و حالشو نداشتم

شب هم با مهربون گلم حرف زدیم و اون گفت که مامانش منو و مامانمو خیلی دوست داشته و بالاخره بعداز این همه دوری و انتظار اولین جلسه به خیر و خوشی گذشت

دعا کنید بقیشم به همین خوبی برگزار بشهآمین

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 19:4  توسط دزي  | 

به زودي در اين مكان پست جديد نوشته مي شود...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:14  توسط دزي  | 

سلام دوست جونا  

من که از رو نمیرم دوبار این متن رو با جزئیات نوشتم و همش پریده بازم می نویسم

خوب روز دوشنبه طرفای ظهر متوجه شدم که حالم خیلی بدهجوری که هر چی که می خوردم گلاب به روتون میشدم خلاصه بدو بدو رفتم خونه و یه دوش گرفتم و دیگه اونموقع بود که مرگ رو با چشمای خودم دیدم و مامانم هم با چشم گریون نشست بالاسرم

بعدش که یکم بهتر شدم با مهربون حرف زدم و شام خوردم و خوابیدم

روز سه شنبه هم چون حالم خیلی بد بود نرفتم سرکاربعد از ظهر هم رفتم دانشگاه و بعد از اون رفتم پیش مهربون گلم  

بعدش با مهربون رفتیم جیگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگر خوردیم

((این جگر خوردن من هم ماجرایی داره واسه خودشفقط همینو بگم که اگه یک میلیون هم به من میدادن من از جگر متنفر بودم و حاضر نبودم لب به جگر بزنم و همیشه می گفتم مزه گل میدهتا اینکه یک بار مهربون منو برد و خودش برام لقمه گرفت و خودش گذاشت توی دهنم و به من هم خیلی چسبید و خیلی خوشم اومدالبته الانم فقط هرجا مهربون بهم جیگگگگگگگگگگگگگگگگر بده می خورم))

((نکته مهم دیگه این بود که با مهربون یه دو هزار تومنی پیدا کردیم و من فتوا دادم که اول باید خمسشو بندازی تو صندوق صدقات و بعد بقیشو خرج کنیمکه مهربون هم از خمس یه چیزی بیشتر انداخت و من کلی ذوقمرگ شدم از فتوای جانانه ای که دادم))((طنین جون خمس دستبندو دادی؟؟؟؟؟؟؟؟))

بعدش هم رفتیم یه مقدار قدم زدیم و من یک دفعه ای دلم یه ماچ خومشزه خواستکه با برخورد مهربون و نصیحتاش روبرو شدم که توی خیابون جای اینکارا نیستولی خوب من دلم می خواست و کلی غصم میشد بنابراین

در ادامه همون غرغر ها اینجوری شدیمو من خیلی خوچحال شدم

بعد هم رفتیم خونه و شام خوردیم و حرف زدیم و خوابیدیم

روز چهارشنبه هم تند تند کارامو کردم و مهربون اومد دنبالم و رفتیم ونک  و من صاحب چهارتا تاپ ناز و دو تا مانتوی خوشمل شدم

بعد هم رفتیم هایدا و شکمهای گرسنمونو خوشحال کردیم

((به نظر من کسی که پایه گذار یا مخترع!!!! هایدا بوده مستقیم میره بهشت))

بعد هم با عشق خیلی خیلی خیلی فراوووووووووونی رفتیم خونه و ج ی ش بوسو لالا

پنجشنبه هم با کلی انرژی رفتم سرکار ولی نزدیک ساعت ده سرم چنان محکم به میز خورد که یه چند دقیقه ای از حال رفتم بعد هم چنان سر دردی گرفتم که چشمام جایی رو نمی دیدبعد هم کلی گریه کردم که نکنه ضربه مغزی یا خونریزی داخلی کرده باشم و زبونم لال جووووون مرگ بشم

بعد هم بسیار خشن رفتم دانشگاه و هیچکس رو هم تحویل نگرفتم

بعد هم رفتم خونه و خدائیش حالم بد بود و تا ساعت یازده خوابیدم و بعد شام خوردم و با مهربون صحبت کردیم و خوابیدم

حالا فکر کنید راجع به چی حرف میزدیم؟؟؟؟؟؟

مامان مهربون برای اولین بار می خواست بیاد خونمون برای امر خیر و عروس خانووووووووم با سر کبود و چشم باد کرده صبح جمعه چشماشو باز کرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:35  توسط دزي  | 

دوبار با تمام جزئيات نوشتم ولي همش پريد

خيلي غصه خوردم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 9:47  توسط دزي  | 

خاطرات يك دانشجوي دم بخت!!!

دوشنبه اول مهر:امروز روز اولي است كه من دانشجو شده ام. شماره ي كلاس را از روي برد پيدا كردم. توي كلاس هيچ كس نبود، فقط يك پسر نشسته بود. وقتي پرسيدم ?كلاس ادبيات اينجاست؟? خنديد و گفت:بله، اما تشكيل نمي شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه يكي دو هفته ي اول كه كلاس ها تشكيل نمي شود و خنديد.
با اينكه از خنديدنش لجم گرفت، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسيد كه ترم يكي هستيد يا نه. گمانم مي خواست سر صحبت را باز كند و بيايد خواستگاري؛ اما شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد نخندد!

دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را ديدم از دور به من سلام كرد، من هم جوابش را ندادم. شايد دوباره مي خواست از من خواستگاري كند. وارد كلاس كه شدم استاد گفت:"دو هفته از كلاس ها گذشته، شما تا حالا كجا بوديد؟" يكي از پسرهاي كلاس گفت:?لابد ايشان خواب بودن.? من هم اخم كردم. اگر از من خواستگاري كند، هيچ وقت جوابش را نمي دهم چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد طعنه نزند!

چهارشنبه:امروز صبح قبل از اينكه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر كوچه كيك و سانديس گرفتم او هم از من پرسيد كه دانشگاه چه طور است؟ اما من زياد جوابش را ندادم. به نظرم مي خواست از من خواستگاري كند، اما رويش نشد. اگر چه خواستگاري هم مي كرد، من قبول نمي كردم؛ آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه تحصيلات شوهرم اندازه ي خودم باشد!

جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشي را كه برداشتم، پسري گفت: خانم ميشه مزاحمتون بشم؟ من هم كه فهميدم منظورش چيست اول از سن و درس و كارش پرسيدم و بعد گفتم كه قصد ازدواج دارم، اما نمي دانم چي شد يخ كرد و گفت نه و تلفن را قطع كرد. گمانم باورش نمي شد كه قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم خجالتي نباشد!

سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد مي كرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوي مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره ديدمش. اين دفعه كه به مغازه اش بروم مي گويم كه قصد ازدواج ندارم تا جوان بيچاره از بلاتكليفي دربيايد، چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم گير نباشد!

سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت كه حالا نبايد به فكر ازدواج باشم. گفت كه مي خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتي كه او نخواهد ازدواج كند ديگر جواب تلفنش را نمي دهم، بعد هم گوشي را گذاشتم. فكر كنم داشت امتحانم مي*كرد، ولي شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم به من اعتماد داشته باشد!

چهارشنبه:امروز يكي از پسرهاي سال بالايي كه ديرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهي كرد، من هم بخشيدمش. به نظرم مي*خواست از من خواستگاري كند، چون فهميد من چه همسر مهربان و با گذشتي برايش مي*شوم؛ اما من قبول نمي*كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم حواسش جمع باشد و به كسي تنه نزند!

جمعه: امروز تمام مدت خوابيده بودم؛ حتي به تلفن هم جواب ندادم، آخر بايد سرحرفم بايستم. گفته بودم كه تا قصد ازدواج نداشته باشد جواب تلفنش را نمي دهم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم مسئوليت پذير باشد!

دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا كيك و سانديس گرفتم. وقتي گفتم دو تا، بلند پرسيد چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هايش كه تو هم رفت فهميدم كه غيرتي است. حالا مطمئنم كه او نمي تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم غيرتي نباشد، چون اين كارها قديمي شده!

پنچ شنبه: امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع كردم. با او هم ازدواج نمي كنم؛ چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم هي مرا امتحان نكند!

دوشنبه: امروز روز بدي بود. همان پسر سال بالايي شيريني ازدواجش را پخش كرد. خيلي ناراحت شدم گريه هم كردم ولي حتي اگر به پايم هم بيفتد ديگر با او ازدواج نمي كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم وفادار باشد!

شنبه: امروز يك پسر بچه توي مغازه ي اصغرآقا بقال بود. اول خيال كردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هي بابا بابا مي گفت. دوزاريم افتاد كه اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نكردم. آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زن ديگري نداشته باشد!

يكشنبه: امروز همان پسري كه روز اول ديدمش اومد طرفم. مي دانستم كه دير يا زود از من خواستگاري مي كند. كمي كه من و من كرد، خواست كه از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاري كنم و اجازه بگيرم كه كمي با او حرف بزند. من هم قبول نكردم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم چشم پاك باشد!

ترم آخر : امروز هيچ كس از من خواستگاري نكرد. من مي دانم مي ترشم و آخر سر هم مجبور مي شم زن اكبرآقا مكانيك بشوم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 10:32  توسط دزي  | 

از دست همتون دلخورم نمی گید این دختره نیومده مرده یا زندس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از صبح تا حالا بیست بار به وبلاگم سر زدم هیچکدومتون یه نظر هم برام نذاشته بودین بگم یکی بهم سر زده

به جاش من از صبح تا حالا بیست بار به همتون سر زدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 18:49  توسط دزي  | 

سلاممممممممممممم دوست جونام

خدا رو شکر فعلاْ همه چیز آرومه و من سعی می کنم سر هر چیزی زود ناراحت نشم

روز چهارشنبه یعنی فردای اونشب لعنتی مهربون کلاس داشت

بعد با هم قرار گذاشتیم که با هم صحبت کنیم(یه خبر مهم: من یه روز سر وقت رسیدم)

تا رسیدم مهربون با کلی عشق از من استقبال کرد بعد دیدم یه چیزی دستش بود که با کلی عشق داد به من و بابت رفتار دیشبش معذرت خواهی کرد که اون چیز یه دونه گوپسندخیلی خوشمل بود (مامانم می گه گاوه ) منم اینجوری شدم و کلی هم عشق خونم زیاد شد

بعدش با کلی آشتی و عشق رفتیم خونه

و من نتیجه گرفتم که من انقدر دلم کوچیکه که با یه کشمش گرمیم می کنه و با یه مویز سردیم

یا به عبارت عامیانه تر با یه اخم از غصه میمیرمو با یه گوسفند با معذرت فراوان خر میشم  

خلاصه فرداش هم من تا بعدر از ظهر سر کار بودم و بعدش هم رفتم دانشگاه  

بعدش هم توی ایستگاه دعوایی کردم و تا خود خونمون همه رو تهدید کردم آخه ماشین تو ایستگاه بود و اونا هی منو گذاشته بودن سر کار هی می گفتن نوبت اینه / نوبت اونه

بعد هم شام خوردم و یه کوچولو استراحت کردم و با مهربون حرف زدم و دوش گرفتم و خوابیدم

جمعه صبح هم به قصد اداره از خانه خارج و تا ساعت ۵ عصر مشغول درآوردن یک لقمه نان حلال بودم (دور از شوخی من اگه اضافه کار نخوام باید کیو ببینم)

بعدش هم خودمو خوشمل کردم و رفتم شهید بهشتی و باز هم به موقع رسیدم و اینجوری بودمو مهربون هم اینجوری تر و تازه تاکید هم کردم که ببین من چند وقته سر وقت می رسمو مهربون گلم هم تشکر شایانی بعمل آوردند

بعد رفتیم نمایشگاه کتاب و من کلی خوشحال شدم

بعد چون من عاشق نقشه هستم از همون جلوی در گفتم: من نقشه می خوام من نقشه می خواممن نقشه می خوام من نقشه می خواممن نقشه می خوام من نقشه می خوامتا مهربون طفلک که دید من براش آبرو نذاشتم بدو بدو رفت نقشه گرفت برام

بعدش جلوتر هم یه نقشه توی موبایلش سیو کرد تا من دیگه خیالم راحت تر بشه

بعد من بند کردم به دووووووووووپ (توپ)

همش گفتم: من دوووووووووووپ می خواممن دوووووووووووپ می خواممن دوووووووووووپ می خواممن دوووووووووووپ می خواممن دوووووووووووپ می خوام

حالا حدس بزنین این دوووووووووووووپ های درخواستی من کجا بود؟؟؟؟؟

این بالنهای تبلیغاتی ناشرهای مختلف تو آسمووووووون

دیگه مهربون طفلک که الهی قربونش برم اینجوری بود

بعدش هم رفتیم جلوتر دیدیم عمو پورنگ اونجاست و من با اینکه خیلی از این بشر بدم می یاد ولی مگه دیگه از جام تکون خوردمآخه من خیلی نی نی می باشم

بعد هم کلی شیطنت کردم

و مهربون هم با ملایمت فراوان به من توضیح داد که اومدیم نمایشگاه که مثلا دو تا دونه کتاب بخریم

من هم مثل دخمرای خوب گفتم چشم و رفتیم سمت نمایشگاه

بعد هم به دیدن کتابها و قرآنها پرداختیمآخه مثلا من قراره عروس بشم و باید یه قرآن خومشل برام بخرن دیگه

بعد هم بعد از اینکه تمام غرفه ها رو گشتیم من خسته شدم و رفتم گوشه حیاط اونجا نشستم و مهربون عزیزم هم رفت برام بستنیه هندونه ای خرید و من هم اینجوری شدمبعد هم گفت چند دقیقه بمون اینجا تا من برگردم و یه دفعه غیب شد منم کلی ترسیدم آخه چند تا آقای بی ادب که متوجه نبودن که من همسر دارم می خواستن بیان پیش من و من همش می ترسیدم الان مهربون بیاد و دعوا بشه و همش سعی می کردم که حلقمو یه جوری بذارم که متوجه بشه من سر و همسر دارمبعدش مهربون عزیز با یه دونه آب برگشت و من چون خیلی تشنه بودم می خواستم بپرم بغلش ولی دیگه نشد و من اینجوری شدمبعد هم یه اشاره غیر مستقیم کردم که چرا منو تهنا گذاشتی؟؟؟؟؟

چند نفر مزاحم من شده بودن(متوجه شدید که غیر مستقیم یعنی چی؟؟)

بعد اونم با عصبانیت فراوان گفت: کوووووووووووووووشن؟؟؟؟

منم گفتم رفتن دیگه نیستن اینجاو مهربون....... که من از این چند تا نقطه متوجه شدم که همسر خوشگل داشتنهم دردسریه ها ... (خوب چیکار کنم منظور اون بود من که از خودم تعریف نمی کنم)

خلاصه مهربون برام دو تا کتاب آشپزی خرید و من کلی ذوقیم

بعد هم من یه قرآن دیده بودم که خیلی خوشملی بود ولی حدس می زدم خیلی گرون باشه و مامانم هم دعوام کرده بود که چیز گرون نخرو تازه من دوست نداشتم مهربون اونهمه تو زحمت بیفته به خاطر این مونده بودم چیکار کنم که مهربون گفت برو تماس بگیر ببین مامانت چی میگه؟؟

منم زنگ زدم و خدا رو شکر نه مامانم / نه داداشم / نه بابام هیچ کدوم گوشیشون رو بر نداشتن

(این جمله حالت طعنه زدن داشت آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

بعد مهربون جونم در کمال دودلی من اون قرآن رو برام خرید و من از خوشحالی و تشکر اینجوری بودم

(من قرآنمون رو خیلی دوست دارم مرسی مهربون گل)

بعد هم با کلی عشقولانه اومدیم خونه و من هم تو راه هی مهربون رو قلقلک دادم و اونم غش کرد از خنده و همون یه ذره گوشتشم آب شد قربونش برم

بعد هم با کلی عشق راهی خونه شدیم

بماند که تو راه هر چی راجع به یه مساله ای ازش پرسیدم نگفت و طفره رفت

بعد هم شام خوردم و خوابیدم

دیروز هم تا ظهر مشغول کار شدم  و بعد از ناهار هم کارام رو جمع و جور کردم و رفتم خونه

بعد با مامان رفتیم بیرون و یه مقدار چیز میز خریدیم و شب هم انقدر دیر شد که من نرسیدمبرم پیش مهربون و خیلی هم دلم براش تنگ شده بود

بعد هم شام خوردم و خوابیدم

امروز هم از صبح هم به کارام رسیدم و هم اینجا رو با حوصله نوشتم

ببخشید اگه طولانیه دوست داشتم با تمام جزئیات باشه

مهربون گلم دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:40  توسط دزي  | 

اصلاْ حال ندارم بنویسم دوست هم نداشتم اینجا تلخ باشه ولی به خودم گفتم اینجا رو درست کردم که بتونم چیزایی رو بنویسم که نمی تونم به کسی بگم

یکشنبه مهربون بعد از کلاسش اومد دنبالم و با هم رفتیم شهر کتاب آرینیه کتاب هم خریدم

بعدش با مهربون تا ونک پیاده رفتیم و این در حالی بود که دوتامون داشتیم از شور و عشق دیووووووووووونه می شدیم

بعد هم رفتیم خونه که تو راه عشقولانگیمون به آخرین حد تصور رسیده بود و به این نتیجه رسیدیم که ما چقدر عاشق و دیووووووووووووونه همیم

بعد هم با عشق خوابیدیم

دو شنبه هم من رفتم خونه و یه کم با مهربون حرف زدیم و برنامه ریختیم که مهربون به زنداداشش بگه با مامانش صحبت کنه تا سه شنبه به ما زنگ بزنن و قرار بزارن برای پنجشنبه بیان خونه ما

می رسیم به دیروز یعنی سه شنبه:

راستش دیروز توی راه بودم داشتم می رفتم شرکت که مهربون یه اس ام اس خیلی عاشقووووونه برام فرستاد و منم جوابشو دادم و چون روزمون اینجوری شروع شده بود پیش خودم گفتم دیگه بهترین روز تاریخ امروزه

تا اینکه بعد از ظهر مهربون به من گفت زنداشش زنگ زده و گفته شب میام اونجا تا صحبت کنیم و تو همین حال و احوال بودیم که بحثمون شد و من خیلی دلم گرفت و وقتی قطع کردم رفتم توی اتاق یکی از همکارام و کلی گریه کردم

بعد هم رفتم دانشگاه و بعد از کلاس مهربون برام چند تا اس ام اس فرستاد و مثلاْ از دلم در آورد

بعد هم من رفتم خوووونه و یکمی کارامو کردم و با مامان حرف زدم و تو همین حین چند بار با مهربون صحبت کردیم و هر بار هم عشقووووووووولانه

توضیح: (( من به خاطر اینکه تولد مهربون اول ماه دیگست بهش گفته بودم ما که کارامون می خواد جور بشه تو یه جوری تنظیم کن که تا آخرای اردیبهشت ما نامزدیمونو انجام داده باشیم که اونم به من قول داد آخه من می خواستم براش یه جشن بگیرم ))

دیشبم که قرار بود خودش بهم بگه که چه خبراست اونجا

منم چند بار پرسیدم که چی شد؟ حرف زدین ؟ خلاصه اونم گفت فعلا هیچی و من آخر شب همه چیزو بهت می گم

خلاصه شب هم هی من اصرار کردم و مهربون هیچی نگفت و من کم کم بهم این حس منتقل شد که اون اصلا براش این ماجرا مهم نیست

و خیلی دلم پر از غصه شدبعدشم دیگه کم کم کار به جاهای باریک کشید و مهربون هر چی خواست به من گفت و من هر چی هم بهش گفتم که متوجهی داری با من چه جوری برخورد می کنی اونم گفت آره متوجهم و من حس کردم چقدر شکستم و حس کردم که شاید مامانش اینا چیزی گفتن و گفتم دیگه نمی خوام هیچوقت بیاین و هر چی اون نازمو کشید من قهر کردم و گریه کردم انقدر نشستم توی حیاطمون و گریه کردم وقتی برگشتم و رفتم توی دستشوئی دیدم مویرگهای چشمم همه پاره شده و چشام یه عالمه باد کردهدیگه حس کردم همه چیز برام علی السویه شدهبعد هم انقدر یواشکی توی جام گریه کردم همونجوری خوابم بردنمی دونم اگه برنامه ای بشه برام مهم میشه مثل قبل یا نه الان که یه حس خیلی خیلی خیلی بدی دارم

(( راستش مثل اینکه زنداداش مهربون حاملست و من از این موضوع خیلی ناراحتمحتما میگید به تو چه ربطی داره ولی خوب من همیشه دوست داشتم وقتی می خوام ازدواج کنم موضوع دیگه ای نباشه که خانواده ها توجهشون به اون جلب بشه و حالا اگرم ما موضوعمون درست بشه دیگه برای هیچکس جالب نیست و همه توجهشون به اون سمت جلب می شه و نیمی از عصبی شدن دیشبم هم مربوط به اون می شه))

حالا هم دچار این حس شدم که مهربون یه جور دیگس از دیشب تا حالا

همین حالا هم که دارم می نویسم چشمام پر از اشکه

نمی دونم چی کار کنم ؟؟ به مامانم اینا چی بگم؟؟

خیلی شرایط روحیم داغون شده در عرض کمتر از دو روز

جالبه صبح که به مهربون زنگ زدم اصلا انگار نه انگار که من دیشب اونهمه داد زدم و  گریه کردمخیلی با انرژی با من حرف می زنه ولی من اصلا حوصله ندارم

چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تنهام نذارینمنتظر راهنمائی هاتون هستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:37  توسط دزي  | 

یه پست نوشتم همش پرید...
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:55  توسط دزي  | 

براي خريدن عشق هر کس هرچه داشت آورد ديوانه هيچ نداشت و گريست

 (گمان کردندچون هيچ ندارد مي گريد)

 اما هيچکس ندانست که قيمت عشق اشکست و قيمت اشک عشق...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:59  توسط دزي  | 

عاشقم اما خجالت می کشم .... !
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد. اخر کلاس پیش من اومد و جزوه ی جلسه ی پیش رو خواست منم جزومو بهش دادم. بهم گفت: متشکرم داداشی و گونه منو بوسید.
میخوام بهش بگم ،می خوام که بدونه ،من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم......... علتشو نمیدونم.
تلفن زنگ زد ، خودش بود،گریه می کرد،دوست پسرش قلبشو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اینکارو کردم.وقتی کنارش روی کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمای معصومش بود . ارزو می کردم عشقش متعلق به من باشه . بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت: متشکرم و گونه منو بوسید.
می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقشم. اما ....... من خیلی خجالتی هستم.......... علتشو نمیدونم.
روز قبل از جشن دانشگاه پیشم اومد و گفت: قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بیاد. من با کسی قرار نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگر زمانی هیچکدومون برای مراسم پاتنر قرار نداشتیم با هم باشیم درست مثل خواهر و برادر. ما هم با هم به جشن رفتیم . جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی ،ایستاده بودم. تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیباش و اون چشمای همچون کریستالش بود. ارزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمیکرد و من اینو می دونستم به من گفت: متشکرم . شب خیلی خوبی بود و گونه منو بوسید .
می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم ....... علتشو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یه هفته ، یک سال ......... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره .
می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی نمیکرد و من این رو می دونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لب