من اومدم با یه عالمه خبر ...![]()
بذارین از چند وقت قبل بگم
آخه دوست داشتم تمام جزئیات باشه
ولی به خاطر رکودی که دچارش شده بودم چیزی نمی نوشتم![]()
خوب میرسیم به اول خرداد که تولد مهربون جونم بود
من زودتر از شرکت رفتم خونه و تند تند یه دوش گرفتم و به امور زیبا سازی پرداختم![]()
بعدش هم به مهربونم زنگیدم و باهاش توی پاتوق همیشگیمون قرار گذاشتم
بعدش هم رفتم یه کیک کوچمولوی خوشملی خریدم و با یه شاخه گل خوشمل رفتم به سوی میعادگاه( ناگفته نمونه که کلی دنبال یه کادوی خوب و مناسب گشتم ولی چیزی که بپسندم پیدا نکردم
)و بالاخره سر راه یه سکه هم خریدم و پیش به سوی پاتوقمون![]()
بعد هم منتظر مهربون شدم و چون با اون آقاهه که صاحب اونجاست آشنا هستیم با همدیگه روی کیک شمعا رو چیدیم و همینکه مهربون اومد من رفتم جلوی در استقبالش و مهربون هم اینطوری بود![]()
![]()
![]()
بعد هم کلی عشقولانه شدیم
و مهربون یه عالمه تشکر کرد و خیلی شب رومنس و عاشقانه ای داشتیم با یه مقدار کوچمولو چیز های جانبی مثل![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعد هم روز جمعه مهربون جونم با خانوادش اومدن خونمون که خیلی خوب برگزار شد همه چیز و مهربون گلم یه دسته گل خیلی خاص و خوشمل برام آورده بود
و خانواده ها خیلی همدیگرو دوست داشتن
خدا رو شکر![]()
(مهربون جونم میسی![]()
![]()
)خیلی دوست دارم عزیزم![]()
مثل اینکه طولانی شد پس: ادامه دارد...![]()
![]()
![]()

بعد هم مامان مهربون با یه عالمه شیرینی خومشزه
و با مهربون حرف زدم 


اونجاست و من با اینکه خیلی از این بشر بدم می یاد ولی مگه دیگه از جام تکون خوردم
بعد هم گفت چند دقیقه بمون اینجا تا من برگردم و یه دفعه غیب شد 
