تبليغاتX
عاشقانه هاي من

به روز بودن یا نبودن مسئله این است؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلامممممممممممممممممممم

خدائیش اگه از من به روزتر پیدا کردین

روزی سی بار میام به وبلاگم سر می زنم

دوستای گلم گفته بودن یه کم از خودت بگو

من دزی هستم و یه عقشه ناز و مهربون دارم که همدیگرو خیلی دوست داریم

خوب اینم یه کم


پی نوشت:

همین الان یه خبر خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خوب شنیدم

واااااااااااااااااااااااااااای بچه ها جونم باورم نمیشه

یه خبر از دانشگاه مهربون اومد

انقدر هیجان زدم که نگو

هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووورا

خداجووووووووووووووووووووووووونم مرسی که انقدر ماهی و مهربون

!! نوشته شده توسط دزي | 14:52 | یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 •

ولنتاین و ...

سلاممممممممممممممممم

ممنون براي نظراتتون

و ممنون كه تنهام نذاشتين

يه دونه پيام هم نداشتم و اين يعني سرخوردگي

خوب مي ريم متمركز بشيم روي خاطرات عصر ولنتاين (نه روز ولنتيان و نه شب ولنتاين)

حدوداي ساعت 4 رسيدم خونه و راجع به موضوع مهمي با مامان صحبت كردم (البته يه كوچولو)

بعد هم بدو بدو رفتم يه دوش گرفتم. بعد هم محمد اومد و من در حالي كه بهمراه خانواده نيمرو به رگ و بدن مي زديم موهام رو هم خشك كردم و به حالت دو رفتم كوچه بالائيمون براي خريد جعبه كادو

كه چون هيچ كدوم زيبا نبود دوباره در كمال ريلكسيشن راه افتادم به سمت پاساژ و بعد از اندكي دويدن و ديدن جعبه ها بالاخره يه جعبه قرمز خوشمل با كلي پوشال قرمز و كرم خريدم و باز هم به سمت خانه

بعد هم با راننده ماشين دربستي كه گرفته بودم دعوا كردم اينجوري

بعد هم حاضر شدم و رفتم به سوي آقاي مهربون

بعد هم رفتيم رستوراني كه هم من و هم مهربون خيلي دوسش داره

كه انقدر شلوغ بود ما اينجوري شديم

بعد هم نشستيم به حافظ خوندن و بعد هم رفتيم سر ميزمون و يه پيتزاي خومشزه خورديم

بعد هم من كادوي آقايي رو كه يه گاو خوشمل بهمراه چند تا كاكاهوي باشخصيت بود با چند تا جينگيل پينگيل دادم به مهربون كه كاملاً اينجوري شد اون هم كادوي منو داد كه نذاشت بازش كنم تا برم خونه

بعد شام هم رفتيم يه كم قدم بزنيم كه يكدفعه اينجوري شد

بعد هم رفتيم آژانس گرفتيم بريم خونه كه آقاي راننده بيشتر از اينكه حواسش به رانندگيش باشه به ما بود كه در نتيجه اينجوري شد

و نزديك بود تصادف كنيم كه به خير گذشت

بعد هم آقاي مهربون رفت خونه و من هم اومدم كادوهام رو باز كردم كه كاملاً اينجوري شدم

و كلي از آقاي مهربون تشكر كردم

كادو هام خيلي زيبا بود يه جوجه تپل مپل / يه شيطونك خيلي ناز و يه پالتوي خوشملي بهمراه كاكاهوهاي خوشمل و من باز

بعد هم با مهربون حرف زديم و خوابيديم

جمعه هم دخترعموم اومده بود خونمون كه همين كه رفت مهربون!!!!!!!!!!!!!! زنگ زد و با هم حرف زديم كه يه دفعه اينجوري شد من اينجوري

بعد هم قطع كرديم و روزمرگي ها تا اينكه مهربون با روحيه بهتري بهم زنگ زد و اينجوري شد

بعد هم قرار شد وقتي ميريم بيرون كسي دير نكنه كه من تو اون بارون اصلاً دير نكردم

بعد هم براي مهربون آش بردم و اونم برام مترو و دوغ كه هوس كرده بودم خريد.

بعد هم رفتيم يه جاي دنج و ...

بعد هم رفتم خونه شام خوردم و بازي كردم و لالائيدم 

فعلاْ بای

!! نوشته شده توسط دزي | 17:19 | شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 •

نخست

سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممم

من امروز تونستم با همکاری و یاری بی دریغ یه دوست خیلی خوب که مثل خواهر نداشته بود برام اینجا رو بسازم

اگه گفتین کی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

*

*

*

درسته موني جون مهربونم

اميدوارم منم بتونم دوستاي زياد و مهربوني پيدا كنم تو رو خدا تنهام نذارينا

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

!! نوشته شده توسط دزي | 12:58 | پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 •