تبليغاتX
عاشقانه هاي من

یه چند لحظه...

وای بچه ها جونم سلام .......

یکی از دلایلی که این چند روز ننوشتم این بود که همش در حال غصه بودم و همش با مهربون حرفم می شد مهربون همش با من اینطوری می شد نمی دونم شایدم من میشدم!!!!!!

بعد هم اینطوری می شدیم

خلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااصه هر چی بگم کم گفتم بنابراین به همین شکلک ها کفایت می کنم و توضیح بیشتری نمی دم

می رسیم به پريروز یعنی سه شنبه

دیروز ما با دو تا از همکارام قرار گذاشتیم بریم خرییییییییییییییییییییییییییید

ولی چون من کار داشتم قرار شد اونا زودتر برن تا من بعداْ بهشون بپیوندم

ولی وقتی کارام تموم شد دیدم حوصله ندارم برم پیش اونا بنابراین راه افتادم به سمت خونه

ولی وسطای راه دیدم هنوز هوس خرید دارم بنابراین به مهربون زنگیدم و گفتم که بریم خرید

تا رسیدم اونجایی که قرار گذاشته بودیم یکدفعه چشمتون روز بد نبینه هوا انقدر بد شد که نگو فکر کردم قیاااااااااااااااااااااااامت شده شروع کردم به فاتحه خوندن و شهادتین گفتن

خلاااااصه با مهربون رفتیم مغازه یکی از دوستامون کفشاشو دیدیم

بعد هم رفتیم به سوی مغازه اون یکی دوستمون و ساندویچ های بسیار بزرگی به رگ و بدن زدیم 

بعد هم رفتیم مهربون یه کفش خیلی خیلی خوشملی خرید بعد هم من یه شلوار لی خوشملی خریدم و کلی خرسند شدم

بعد هم کلی سرخوش و عشقولانهبه سمت منزل راه افتادیم و مهربون منو رسوند خونه و خودش رفت

بعد هم باهم حرف زدیم و اون رفت خوابید منم رفتم دوش گرفتم و حدود ساعت یک و نیم خوابیدم

فعلاً

مهربووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون مرسي كه دوباره مهربوووووووووووووووون شدي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووست ميدارم

!! نوشته شده توسط دزي | 12:57 | پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 •

 

 

 

من هستم هنوز هم خسته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!! نوشته شده توسط دزي | 15:39 | دوشنبه بیستم اسفند 1386 •

یکشنبه ای که یادم رفت!!!!!!!

سلامممممممممممم

خوفین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینو چون موقع نوشتن پست قبلی عصبانی و ناراحت بودم یادم رفته بود بنویسم!!!

روز یکشنبه تا نزدیکای ساعت ۷:۳۰ شرکت بودم و بعدش مهربونم (که این روزا واقعاْ چقدر مهربونه) اومد دنبالم و بعد از اینکه اینجوری بهم نگاه کرد  با هم رفتیم میدون محسنی و حلقه ها و لباس ها رو دیدیم که من هیچ چیز قابل توجهی که خیلی تک باشه پیدا نکردم

بعدش هم رفتیم بسکین رابینز یه حالی به دلامون دادیم و من کلی اینجوری بودم

بعدش هم برگشتیم میدون ونک و چون من خیلی خیلی خیلی هایدا دووووووووووووووست میدارم اونجا هم تو خجالت شکمم نموندم و هالی به هولی شدم

بعد هم با کلی عقش راه افتادیم و رفتیم بسوی خونمون

توی راه هم خیلی خیلی خیلی خوش گذشت

این پست رو هم برای این نوشتم که یادم نره که اونشب چقدر خوش گذشت و اونشب چقدر مهربون / مهربووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون بود و عشقولانه

فعلاْ بای

!! نوشته شده توسط دزي | 18:50 | سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 •

بغض

سلامممممممممممممممممممممممممممممممممم

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي بچه ها نمي دونيد چه اتفاقاتي افتاده

دارم از غصه ...... رم

روز جمعه ندا اومد خونمون (دخترعموم)

بعد كه اون رفت من حاضر شدم كه برم پيش مهربون

ولي ايكاش نمي رفتم

مي خواستيم يه جايي كه من هوس كرده بودم بريم

ولي

ولي

يكي ما رو ديد كه اصلاً  اصلاً  نبايد مي ديد

بعد سريع از اونجا اومديم و با عصبانيت كللللللللللللللللي دعوا كرديم

نمي تونم بگم تقصير كي بود

چون هر دوتامون خييييييييلي شوكه شده بوديم

من كه يه جعبه شيريني خريده بودم ميخواستم همه رو پرت كنم وسط خيابون و براي هميشه برم

ولي دلم نذاشت

و چقدر خوب كه نذاشت

آدم ممكنه تو عصبانيت يه كارايي بكنه ولي بعدش پشيمون بشه

رفتيم به سمت خونه محيا اينا * مي خواستم همه چيز رو بهش بگم * بگم كه چي شده ولي تا رسيديم تو كوچشون اوضاع يه كم بهتر شد و من بازم عشششششششششششششق رو تو چشماي مهربونم ديدم

كاملاً حس كردم كه خودش چقدر داغون شده ولي سعي داره منو آروم كنه

سعي كنه بگه هيچي نشده

خلاصه يك كم با محيا حرف زديم و مهربون همه اون چند لحظه ساكت يه گوشه وايساد و من بدون اينكه بهش بگم هر بار كه نگاش كردم دلم واسه اون همه مهربوني و مظلوميش سوخت و كم مونده بود گريم بگيره

(ببخشيد اگه مبهم حرف مي زنم آخه نمي تونم بيشتر از اين توضيح بدم / فقط بدونيد این موضوع برامون خييييييييلي مهم بود)

بعد هم رفتيم يه ذره گشتيديم و مثلاً آروم تر شديم

بعد هم من رفتم خونه و انقدر گریه کردم که دیگه چشمام جایی رو نمی دید/ پيش خودم ميگم شايد ميخواسته يه اتفاق خيلي بدتر بيفته و خدا اينجوري خواسته بهمون هشدار بده / در هر صورت مي دونم كه خواست اون بالائي بوده و من راضيم به رضاي اون/حتي اگه به قيمت خيلي چيزايي كه تو اين چند وقت از دست مي ديم باشه

من هميشه اعتقاد دارم :

خدا كشتي آنجا كه خواهد برد

                                                 و گر ناخدا جامه از تن درد

خلاصه سرتون رو درد نيارم / از فرداش هم اوضاع بهتر شد

يكشنبه هم مهربون كلاس داشت، بعدش با هم برگشتيم خونه

... واقعاً حوصله ندارم درست توضيح بدم منو ببخشيد آخه همه چيز اينجوريه

سه شنبه رفتم خونه مامانيم و از فروشگاه شيرين عسل توي شريعتي هم يه عالمه خريد كردم و شرمنده جيبم نموندم و همه رو خالي كردم توي صندوق فروشگاه

چهارشنبه هم بعد از كلاس مهربون با هم توي هفت تير قرار گذاشتيم * منم چون مي دونستم مهربون ناهار نخورده از ساندويچاي توي متــــــــــــــــــــــــــــــرو خريدم و اونجا با هم خورديم

بعد چند تا مانتو فروشي رفتيم كه من فعلاً چيز خوشملي پيدا نكردم

راستي اگه كسي يه مانتو فروشي كه مانتوهاي اداري خوبي داشته باشه مي شناسه بهم خبر بده لطفاً

بعدش هم با همديگه برگشتيم خونه

فعلاً باي 


مهربون عزیزم

می خوام بدونی که چقدر دوستت دارم و طاقت یک لحظه ناراحتیت رو ندارم                                                       

!! نوشته شده توسط دزي | 19:24 | شنبه یازدهم اسفند 1386 •

روزانه ها

سلامممممممممممممممممممممممممم

 خوفین/خوشین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یکشنبه بعد از اینکه از شرکت رفتم با اینکه از صبحش می خواستم برم خونه یک دفعه نظرم عوض شد و بعد از پیش اومدن اون ماجرای خوشحال کننده راه افتادم به سمت مهربون

بعد هم بعد از چونه زدن فراوون برسر مژدگاني گفتم ....

.

.

.

جوابا اومد

بعد مهربون اين شكلي شد

بعد هم بعد از اين عاشقانه ها يك دفعه وضعيت به حالت غير عادي در اومد و ما اين طوري شديم

بعد هم دوباره عشقولانه شد و رفتيم پيش آقاي آيدين و چون من نمي خواستم زياد چاقالو بشم و خوب بالاخره بايد از خجالت شكم هم در مي اومديم دوتائيمون به يك هات داگ هندي بهمراه دوغ و دلستر رضايت داديم

بعد هم برگشتنا من مي خواستم پنكيك بخرم كه چون خيلي ريلكس برخورد كردم با موضوع اومديم و پشت درهاي بسته مونديم چون مغازه مورد نظر بسته بود.

بعد هم مهربون برام يه كيف خيييييييييييييييلي ناز خريد و من اينجوري شدم

آخرش هم مهربون منو رسوند خونه و خودش رفت

فرداش هم من مرخصي گرفته بودم كه مثلاً بريم به كارامون برسيم خوب يك كم هم رسيديم ولي كامل نه

دوشنبه صبح هم آماده شدم و بهمراه خوراكي هاي خومشزمون راه افتادم پيش به سوي مهربون

بعد هم با همديگه رفتيم دانشگاه آقاي همسر و كاراي ثبت نام رو انجام داديم

واي اگه بدونيد با چه بدو بدو كردني

بعد هم من پيشنهاد دادم كه با اتوبوس بريم تا ولي عصر و مهربون موافقت كرد

راه افتاديم به سوي ايستگاه البته به صورت كاملاً جو گرفته از يك ايستگاه رد شديم چون من مي خواستم بريم ايستگاه قبليش ولي يك دفعه اتوبوووووووووووووس بي ادب اومد از جلوي ما رد شد و رفت و من هر چقدر براش دست تكون دادم كه نگه داره در كمال آرامش اينجوري شد و منم اینجوری شدم

بعد هم با كمي غرغر مهربون!!!!!!!! رفتيم توي ايستگاه و بصورت قهرناك بوديم

نشون به اون نشون كه از ساعت دوازده و خورده اي تا نزديكاي ساعت دو توي ايستگاه بوديم اين شكلي

بعد هم من ديگه داشتم از گرسنگي مي مردم كه تا رسيديم ولي عصر به سرعت نور مثل قحطي زده ها پريديم توي مرغ سوخاري و يه دلي از عزا در آورديم

تازشم فكر كنين چقدر ساعت زود گذشت من هنوز هيچ كاري نكرده بودم

مي خواستيم امور مشتركين بريم

دانشگاه من بريم

و ....

حالا ساعت از سه هم گذشته و ما فقط به يك كار كه البته مهمترينش هم بود رسيديم

بعد هم رفتيم دانشگاه ما و من با روسري و بسيار ريلكس وارد دانشگاه شدم و با خونسردي تموم از حراست رد شدم ورفتم آموزش كه مثلاً برناممو ببينم كه يك دفعه يه آقاهه ميره به اون يكي يه چيزي مي گه و اون يكي مي ياد و اين شكلي مي گه كي شما رو اينجوري راه داده تو و من اینجوری میشم

بعد هم که به روی خودم نمی یارم و در كمال ريلكسيشن مي گم من امروز مي خواستم برم مهموني و اينجا هم كلاس ندارم

اونم مي گه خوب پس بعداً بيا برنامتو ببين و من .....

خلاصه سرتون رو درد نيارم در حالتي بسيار بي خيال راه افتاديم به سوي ميدون ونك

و بعد از پاساژ گردي مهربون برام دو تا بلوز خيلي خوشملي خريد

و من اينجوري

من هم خودم رو كشتم و يه هايدا خريدم

بعد هم با اون كفشايي كه پوشيده بودم داشتم از پادرد ميمردم رفتيم كه پالتوم رو عوض كنم آخه واقعاً      نمي دونم من چاااااااااااااااق شدم يا پالتوهههههههه تنگ شد

خلاصه با كلي عشقولانه رفتيم تو كه هنوز به پله هاش نرسيده بوديم با مهربون بحثمون شد و برگشتيم بيرون بعد دوباره آشتي شد تا چند ثانيه بعدش رفتيم تو و پالتوهههه رو عوض كرديم و من از خوشحالي تركيدم

بعد كه اومديم بيرون به مهربون توضيح دادم كه من روحيم حساسه و نبايد با من تند برخورد كنه

بعد هم اومديم خونه و من چيزام رو به مامان اينا نشون دادم و ...لالا

سه شنبه و چهار شنبه هم اتفاق خاصي نيفتاد و من سركار بودم و تلفني با مهربون صحبت كرديم

پنج شنبه هم اومدم اداره ، بعد هم سريع رفتم خونه و با مامان رفتيم خريد

يه كيف خريدم خيلي جينگيلي و نازه

شبش هم با مهربون صحبت كردمو و لالا

فعلاً تا همين جاشو داشته باشين

باي

!! نوشته شده توسط دزي | 16:26 | یکشنبه پنجم اسفند 1386 •