تبليغاتX
عاشقانه هاي من

رسیدن به آنچه می خواهیم...

فكر و انديشه هاي ما همچون اجسام مادي جوهري ملموس دارند . اگرچه علم هنوز قادر به اثبات اين واقعايت نيست . انديشه هاتون رو مثل (( مغناطيس )) بنگريد اين مغناطيسها به سطح جهان و كائنات ميروند و جوهرهاي مناسب خود رو جذب مي كنند و با هم به سمت منبع اصلي كه شما باشين بر مي گردند .

!! نوشته شده توسط دزي | 9:0 | چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 •

روزای خوب خدا...

دوست جونام سلام ........

دلم براي همتون تنگ شده بود

 

راستش پنجشنبه اي صبح كه بيدار شدم خييييييييلي احساس كسلي كردم هميشه پنجشنبه ها همينطورم صبحها كه بيدار مي شم مي گم امروز زود مي رم خونه و تا شب مي خوابم

ولي .....

تا حالا كه موفق نشدم

خلاصه بعد از انجام كارام سريع رفتم خونه يه دوش گرفتم و رفتم پيش مهربون كه بريم خونه برادرش و از اونجا بريم پارچه كت و شلوار مهربون رو بديم بدوزن (چون خياطي نزديك خونه اونا بود) و قرار شد زود بر گرديم بريم انگشتر بخريم

بعدش با ضرب و شتم مهربون روبرو شدم چون دكمه مانتوم كنده شده بود و تا فيها خالدونم معلوم بود(ببخشيدا...)

بعد رفتيم اونجا زنداداش مهربون مي گه خب كار كه ندارين بشينيد يكي دو ساعت ديگه مي ريم

مهربونم مي گه راست مي گه كار كه نداريمباشه

منم

بعدش كه اون رفته اونور مي گم مگه قرار نبود ما بريم حلقه ببينيم

مي گه:‌  آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ راست مي گي ببخشيد

منم

بعد رفتيم خياطه نبود و ما همونجا شروع كرديم به گشت و گذار و پاساژ گردي و يكدفعه چند تا انگشتر خوشمل هم ديدم بعدش مهربون برامون بستني خريد و باز هم گشتيم

در كمال ناباوري و بهت بسيار زياد بنده  يك انگشتر خيلي خوشملي ديديم و رفتيم و خريديمش ... به همين راحتي

بعدش هم ديگه جوه عروسي شد و حرفاي عروسي .. منم هر چقدر به مهربون گفتم اشگندرمو (انگشترمو) بده ببرم به مامانم نشون بدم با همدستي جاري جان گفتن نمي شه و ما همون روز مي ياريم و قشنگيش بيشتره و سورپرايزه و ........................

بعدش هم اومديم من يه مام خريدم / بعدش هم رفتم خونه و با مهربون حرف زدم و شام خوردم و خوابيدم.

فرداش هم به امر خطير خانه داري پرداختم البته تا حدود بسيار كمي

بعدش هم رفتم يه دوش گرفتم و با مهربون رفتيم بيرون كه مثلاً من خريد كنم كه هيچي نخريدم و يكدفعه اي در كمال خوشي و عشقولانه با مهربون دعوام شد و دلم خيلي ازش گرفت و غصه خوردم ... بعدش مهربون يه مقدار نازم رو كشيدو مثلاً من ديگه نارحت نبودم و رفتيم سينما و مجنون ليلي رو ديديم

شنبه هم كار خاصي انجام نشد و من بعد از تعطيل شدنم رفتم خونه

يكشنبه هم رفتم خونه و ندا خونمون بود و كلي اصرار كرد كه بيا خونه ما (ندا دختر عمومه)

دوشنبه هم كه ديروز باشه من كارام رو انجام دادم و چون مهربون مي خواست دنبال يه سري از كاراش بره قرار شد كاراشو انجام داد من برم پيشش و از اونجايي كه من معمولاً توي قرارام با مهربون تأخير هاي 1 ساعته /( که از همین جا ازش معذرت می خوام) نيم ساعته و يا شايدم كمتر دارم و مهربون شديداً از اين موضوع ناراحته با خودم گفتم زودتر از اداره بيام و مثلاً سورپرايزش كنم

نشون به اون نشون كه از لحظه آماده شدنم (ساعت 5:30) تا لحظه اي كه از شركت اومدم بيرون با عصبانيت (ساعت 6:30) موفق نشدم گوشي مهربون رو بگيرم و ببينم كجاست

دلم هم بهم مي گفت تو از اين ور بري مهربون از اون ور مي ياد دم شركت

خلاصه راه افتادم و دقيقاً رو پل ميرداماد با عصبانيت هر چه تمامتر به مهربون زنگيدم كه گوشيش گرفت و من با عصبااااااااااااااااااااااااااااااااانيت :‌( این منم اینم مهربونه)

سلام كجايي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام خانوم تو كجاييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من دارم مي رسم خونه تو كجايييييي ؟؟؟؟؟؟؟؟

منم در خونمونم

باشه خوب پس خداحافظ

حالا من حس كردم كه مهربون داره منو اذيت مي كنه اونم همينطور

خلاصه فهميدم پائين پله هاست و داره مي خنده

منم رفتم زدم تو دلش

بعدش هم با مهربون عشقولانه رفتيم سمت جمهوري چون من مي خواستم يه گوشي بخرم

خلاصه سرتون رو درد نيارم يكدفعه ديديم به پيشنهاد اينجانب و ملايمت مهربون طبقه چهارم فروشگاه رفاهيم و داريم مي گرديم

منم كه عاشق خريد هستم

انگار منو بردن مهموني

بعدش يه عالمه با مهربون خريد كرديم و منم هي گفتم مهربون چي مي شد ما الان خونمون بوديم و من واسه خونمون خريد مي كردم

اونم هي مي گفت چشم مي ريم خونمون زود زود

منم خوچحال مي شدم

بعد هم رفتيم به سمت خونه و مهربون علاوه بر كاكائوهاي خومشزه اي كه برام خريده بود چاقاله بادوم هم برام خريد يه عالمه

بعد هم من هي گفتم ممنون چه شب خوبي بود

ممنون چه شب خوبي بود

ممنون چه شب خوبي بود

ممنون چه شب خوبي بود

ممنون چه شب خوبي بود

ممنون چه شب خوبي بود.....................

بعد هم رفتم خونه يه دوش گرفتم و با مهربون صحبت كردم و خوابيدم

از صبح هم دارم كارامو مي خونم و به بچه ها سر مي زنم

فعلاْ من برم مهربون می خواد بیاد دنبالم


پی نوشت:

آزی جونم فکر کنم جوبتو راجع به حلقه دادم

محیا جونم منم لینکت کردم ولی نمی دونم چرا صفحم کامل باز نمی شه کسی می تونه کمکم کنه آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آزاده جون (خواهری گلم) شما رو هم لینک کردم

مهربون گلم دووووووووووووووووووووووووووست دارم

!! نوشته شده توسط دزي | 18:35 | سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 •

راه بهشت...

راه بهشت
 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تامرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند…!

پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."

- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: " روز بخير!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيدبنوشيد.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت!

- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "

-  كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

بخشي از كتاب "شيطان و دوشزه پريم "  اثر پائولو كوئيلو

!! نوشته شده توسط دزي | 9:8 | یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 •

ادامه مطلب قبل...

خلاصه...

حرفامون رو در مورد برناممون داشتيم مي زديم كه حرف مهريه شد...

من هم كه كاملاً حس مي كردم كه مهربون ديگه هيچي در اين مورد نمي گه و نظر منو قبول مي كنه با ضد حال و دل شكستگي بسياري مواجه شدم و از ناراحتي ديگه گريم گرفت

.

.

.

.

.

.

.

خيلي خيلي خيلي از دست مهربون دلم شكست ...

بعدش هم گفتم اگه تو ايني كه من مي گم قبول نكني من ديگه باهات نمي مونم  اونم متقابلاً همين حرف رو زد و با هم خداحافظي كرديم (جالب بود كه مهربون مي گفت من خونمو ، ماشينمو و يا هر چيز ديگه اي كه تو بگي به نامت مي كنم ولي مهريه ايني كه من مي گم قبول كن )

منم همش گفتم ننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننه ... اوضاع خیلی بدی بود

بعدش هم وقتي خداحافظي مي كرديم قرار شد كه فكرامونو بكنيم و هر كسي شرايط اون يكي رو قبول كنه معلوم مي شه كه عاشق تر بوده و طرفشو بيشتر دوست داشته...

(من تمام شب بيدار بودم و غصه مي خوردم ... خيلي خيلي خيلي غصه خوردم ...

هر چي هم كه تونستم فكر كردم ولي به نتيجه اي نرسيدم

.

.

.

فرداش هم نزديكاي ظهر يه سلام و احوالپرسي خيلي سرد با هم داشتيم كه نيم بيشتر سردي از طرف من بود بعد هم من كارامو انجام دادم و با افسردگي هر چه بيشتر رفتم فروشگاههاي ميرداماد و خريد نمودم بعد هم رفتم خونه مامانيم و با مهربون يه كوتاه حرف زدم و اونم باز تاكيد كرد كه حرف منو گوش كن...

ما با هم خوشبختيم با اين چيزا همه اين تلاشه بهم رسيدنو و عشقمون و قشنگيشو خراب نكن

منم كه اينجوري

بعد هم سالاد درست كردم و همچنان فكررررررررررررررر

بعد از شام هم چون تعداد مهمونا خيلي زياد بود با مرام و معرفت تمام  ظرفها رو شستم

تازشم به مامانم گفتم احتمالاً‌عروووووسي من و مهربون بهم مي خوره و من ديگه باهاش ازدواج نمي كنم ... و همه اينها با غم و ناراحتي خيلي زيادي بود... مامانم هم اينجوري شد

بعدش هم رفتم خوابيدم با ناراحتي

فرداش هم اومديم خونه و ناهار هم از بيرون گرفتيم و ميل نموديم

*

*

*

*

تا اينكه با مهربون رفتيم بيرون و من بهش گفتم مي خوام باهات صحبت كنم اونم گفت خدا به خير كنه...

بعدش قدم زنان داشتيم مي رفتيم كه يهو جلوي در يه خونه يه هاپوي بد اخلاق بي ادب پارس كرد و منم چنان جيغي زدم و پريدم بغل مهربوووون كه صدام تا 20 تا كوچه اونور تر هم رفت...

مهربون هم اينجوري بود

بعدش رفتيم همون پيتزا فروشي معروفمون و نشستيم به صحبت كردن....

بعد هم من ..

به مهربون گفتم كه چقدر دوسش دارم و گفتم كه مال دنيا اصلاً برام مهم نيست و فقط به خاطر يه سري مسائل مي گفتم

تو چشمام هم پر از اشك شده بود و مهربون هم همزمان دستمو گرفت و گفت باشه عزيزم هر چي تو بگي من قبول مي كنم

خوشحالي تو برام مهمتره

و من هم همون لحظه در كمال ناباوري گفتم كه

.

.

.

.

باشه عزيزم هموني كه خودت راضي بودي

من همون رو قبول مي كنم

بعدش هم انقدر عشقولانه پيتزامونو خورديم كه فكر كنم تا شعاع پانصد متري مغازه پر از قلب بود

بعد هم با عشقناك فراوان رفتيم خونه

اين چند روز هم خبر خاصي نبود به غير از چند تا بحث كوچولو كه مي خواست كار رو به جاهاي باريك ناك برسونه كه ما نذاشتيم و بقيه روزمرگي هامون ...

فعلاً خدا رو شكر كه رسيدم تا همين جاشو بگم

( مي دونم كه طولاني شد ولي ممنون كه با علاقه دنبال مي كنين)

دوستاي مهربونم واقعاً براي همتون آرزوي خوشبختي ميكنم و مرسي به خاطر همدلي هاتون

!! نوشته شده توسط دزي | 11:50 | شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 •

چی بگم از دست تو ای روزگار...

ز كوي يار مي آيد نسيم باد نوروزي 

                                                       ز اين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي

 

سال نو همتون مبارك

اميدوارم سال خوب و پر بركتي پيش رو داشته باشيد و به هر چي كه دلتون مي خواد برسيد

خوب ديگه مي خوام راجع به اين چند روز بگم..............

راستش روز عيد همين كه توپ سال تحويل رو زدن مهربون عزيز و نازنينم بهم زنگ زد و سال نو رو بهم تبريك گفت

چيزي كه خيلي خيلي برام شيرين بود اين بود كه مهربون قبل از اينكه به كسي عيدو تبريك بگه به من زنگ زده بود و من خيلي خيلي خيلي خوشحال شدم از اينكه فهميدم چقدر دوستم داره و من به يادشم... حتي تو اين لحظه ها....

بعدشم ديگه شروع كرديم به عيدي بازي .................

عصرش هم من بدو بدو رفتم پيش مهربون و وسط خيابون كم مونده بود بپرم بغلش ... ولي خوب همونجا كلي ماچ بازي كرديم....

بعدش چون من به عروسي خواهر دوستم دعوت شده بودم براي دوم و سوم چون قرار بود با يكي از دوستاي مهربون بريم بهش زنگيديم كجايي و اونم گفت دارم مي رم مهموني و ما هم به دنبالش / بعدش هم توي راه با مهربون حرف زديم و چون دوستش مهربونو ناراحت كرد مهربون هم عصباني شد و شيشه قليونشون كه براي همين آدم لوس مي برديم از دستش افتاد و خرد شد

البته فكر مي كنم قضا بلا بوده

بعدش هم با اونا رفتيم بيرون كه باز همون دوست بي ادبشون يه چيزي به من گفت كه من اينجوري شدم

و خيلي خيلي خيلي خيلي بهم برخورد

(((( اين دوست بي ادب يه اخلاقي داره اگه تنها باشه خيلي آدم خوش مشربي ميشه ولي تا كسي دور و برش باشه فوري خودشو گم مي كنه و جو گير ميشه))))

بماند اگر بخوام راجع به همه چيز انقدر توضيح بدم خيلي طولاني ميشه

روزاي بعد هم خونه عمه خانمم رفتم و يك روز هم دوباره رفتم پيش مهربون و با پسرخالش رفتيم بيرون كه من خيلي خيلي ازش بدم مي ياد چون خيلي سبكه و به نظرم مرد بايد سنگين باشه

فرداش هم يه عشقولانه خيلي خوشمل با مهربون داشتيم و تقريباً از ساعت 10 تا شب پيش هم بوديم و من براش غذا پختم كه خيلي خوشش اومد

شب هم چون بارون مي يومد من خودم برگشتم و نخواستم كه مهربون رو تو زحمت بندازم

دهم هم با مهربون و برادر و زنداداشش رفتيم بيرون كه من دكمه مانتوم كنده شد و نيم بيشتر راه رو سينه چاك بودم/ بعدش هم رفتيم سفره خونه و كلي راجع به مسائل مهم!!!! صحبت كرديم

خيلي خوش گذشت. بعد هم من رفتم خونه

نمي دونم بقيش خيلي واضح يادم نيست فقط مي دونم كه خيلي حوصله نداشتم

دو روز هم اومدم سر كار / يازدهم هم با مهربون شام رفتيم بيرون و با هم يه مقدار صحبت جدي كرديم/ قراره اگه خدا بخواد يه كارايي بكنيم. دوازدهم و سيزدهم هم حالم خيلي بد بود و داشتم مي مردم و از توي جام بلند نشدم

ديروز هم اومدم سركار و هر كاري كردم نتونستم چيزي بنويسم

از صبح ديروز هم مهربون داره ريز ريز غر مي زنه / مي دونم دلشوره داره ولي ....

ديگه ديروز بعدازظهر يعني حدوداي ساعت 6 وقتي كه اونهمه سرم غر زد يكدفعه شكستم و بماند كه چقدر پاي تلفن اشك ريختم و اونم شروع كرد به ناز كشيدن

بعدش هم من توي شركت از دست همكاراي روانيم كلي حرص و غصه خوردم

بعدش هم رفتم ونك و پيش به سوي مهربون

يه كوچولو تو ماشين خوابيدم و وقتي رسيدم مهربون همش خواست ناراحتي ها رو از دلم در بياره ولي ...

بعدش هم رفتيم و چند جا حلقه ديديم كه فقط دو تا رو پسنديدم (اگه كسي جاي خاصي كه حلقه هاي خوشگلي داشته باشه سراغ داره به من بگه لطفاً )

بعد هم بستني خورديم و رفتيم خونه

ما مهمون داشتيم و وقتي مهمونا رفتن منم رفتم به مهربون زنگ زدم كه ...

 

ادامه دارد....فعلاْ

 

!! نوشته شده توسط دزي | 16:49 | پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 •

پاره ای از خدا...

پشتش سنگين بود و جاده‌هاي دنيا طولاني. مي دانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته مي ‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه دور بود. سنگ پشت تقديرش را دوست نمي ‌داشت و آن را چون اجباري بر دوش مي كشيد. پرنده اي در آسمان پر زد، سبك ؛

سنگ پشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست. كاش پُشتم را اين همه سنگين نمي كردي. من هيچ گاه نمي رسم. هيچ گاه. و در لاك‌ سنگي خود خزيد، به نيت نااميدي.

خدا سنگ پشت‌ را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كُره‌اي كوچك بود.

و گفت : نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس نمي رسد.

چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است. حتي اگر اندكي. و هر بار كه مي‌روي، رسيده‌اي. و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست، تو پاره اي از هستي را بر دوش مي كشي؛ پاره اي از مرا.

خدا سنگ پشت را بر زمين گذاشت. ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راه ها چندان دور.

سنگ پشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتي اگر اندكي؛ و پاره اي از «او» را با عشق بر دوش كشيد.

!! نوشته شده توسط دزي | 14:12 | یکشنبه یازدهم فروردین 1387 •