خواستگاری (آشنایی)...
راستش روز جمعه همچنان با سردرد بیدار شدم
بعدش با مهربون صحبت کردم
و مهربون دچار کمی فقط کمی هیجان و استرس بود ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امیدوارم منظورمو از کمی هیجان و استرس متوجه شده باشید![]()
![]()
![]()
ولی من با اینکه تو دلم غوغا بود سعی می کردم اصلا به روی خودم نیارم![]()
چون اگه یه مقدار دچار استرس میشدم دیگه نمی تونستم مهارش کنم![]()
![]()
![]()
![]()
بنابراین همون جور چرب و چیلی و کثیف مثیف
واسه خودم قدم می زدم تو خونمون![]()
![]()
![]()
بعد هم چون همه (اعم از مامان / بابا و برادرم) استرسشون از من بیشتر بود
من خودم حاضر شدم و حدود ساعت دو و نیم یا سه رفتم شیرینی خریدم
![]()
![]()
که خیلی خوشملی بودن
بعد هم با مهربون صحبت کردم و فهمیدم مامانش اینا ساعت شش و نیم تا هفت میرسن خونمون![]()
![]()
![]()
بعدش هم دیگه رفتم حمام
قبل از حمام این شکلی
بودم و بعدش این شکلی![]()
خلاصه وقتی هم اومدم موهامو خشک کردم و دیدم ساعت شش و نیمه![]()
![]()
و مامانم هی میگه حاضر شو منم همچنان این شکلی
تا اینکه بدو بدو موهامو یه گیره کوچمولو زدم و یه آرایش خیلی خیلی ملایم کردم و اینجوری شدم
بعد هم ![]()
بعد هم ساعت ۷ که همیشه عددش برام مقدس بوده مامان و زنداداشه مهربون اومدن و مامان رفت در رو باز کرد
بعد هم مامان مهربون با یه عالمه شیرینی خومشزه
اومد و منو بوسید
و رفت نشست و زنداداشش هم یه گل
![]()
خیلی خوشمل برام آورد که من از همین جا بازم از مهربون گل تشکر می کنم
که اونا رو داد به من و رفت نشست![]()
بعد هم من رفتم براشون شربت آوردم
و بسیار ریلکس از مهمونا پذیرائی شایانی بعمل آوردم![]()
بعد هم خیلی خانووووووووووووووووووووووووووم نشستم روبروشون![]()
![]()
![]()
دیگه صحبتا گل کرد و مامانا از هر دری حرف زدن و فقط من و زنداداشش که مثلاْ همدیگرو نمی شناختیم![]()
![]()
هی بهم دیگه لبخند ژوکوند ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و زیر زیرکی می زدیم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعد هم دیگه مهمونا داشتن آماده میشدن که برن که من طی یک عملیان شیرین عسلانه گفتم: چای میل دارین براتون بیارم
آخه هوا گرمه گفتم شاید دوست نداشته باشید![]()
که مادر مهربون هم تشکر کردن و گفتن بله ممنون
و من با اعتماد به نفس بسیار
رفتم و چایی آوردم![]()
![]()
![]()
بعد هم اومدن دنبالشون و مادر بسیار ماه مهربون رفت
(واج آرائی داشت آیا؟؟؟)
من هم تا جلوی در بدرقشون کردم
بعد تا اومدم تو و رفتم موهامو بستم و اومدم زنگ زدم خونه مهربون اینا دیدم زنداداشش گوشی رو برداشت
و من از تعجب ![]()
![]()
آخه هنوز چهار دقیقه هم نبود که ما در رو بسته بودیم
که منم از خنده غش کردم و بهش گفتم مگه با جت رفتین که انقدر زود رسیدین؟؟؟؟
که اونم خندش گرفت![]()
بعد زنگ زدم به گوشی مهربون و بهش گفتم هر چیزی شد سریع به منم بگو
اونم گفت باشه![]()
((یه توضیح: مامان من و حتی خودم با نگاه اولی که هر کس رو ببینم می تونم متوجه بشم چه جور آدمیه
به همین خاطر این برخورد اول خیلی برام مهم بود
))
خلاصه مامانم هم مادر مهربون رو دوست داشت و خیلی از برخوردش خوشش اومد و گفت خیلی خانوووووووووووم خوب و مهربونی بود
که می تونید حدس بزنید من چقدر ذوقمرگ شدم از این حرفا![]()
بعد هم کلی عربی رقصیدم از خوشحالیم
که مدت ها بود اصلاْ حس و حالشو نداشتم![]()
شب هم با مهربون گلم حرف زدیم و اون گفت که مامانش منو و مامانمو خیلی دوست داشته
و بالاخره بعداز این همه دوری و انتظار اولین جلسه به خیر و خوشی گذشت![]()
دعا کنید بقیشم به همین خوبی برگزار بشه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آمین![]()
به زودي ...
روزانه ها...
سلام دوست جونا
من که از رو نمیرم
دوبار این متن رو با جزئیات نوشتم و همش پریده
بازم می نویسم![]()
خوب روز دوشنبه طرفای ظهر متوجه شدم که حالم خیلی بده
جوری که هر چی که می خوردم گلاب به روتون میشدم
خلاصه بدو بدو رفتم خونه و یه دوش گرفتم و دیگه اونموقع بود که مرگ رو با چشمای خودم دیدم
و مامانم هم با چشم گریون نشست بالاسرم![]()
بعدش که یکم بهتر شدم با مهربون حرف زدم و شام خوردم و خوابیدم![]()
روز سه شنبه هم چون حالم خیلی بد بود نرفتم سرکار
بعد از ظهر هم رفتم دانشگاه و بعد از اون رفتم پیش مهربون گلم
![]()
بعدش با مهربون رفتیم جیگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگر ![]()
![]()
![]()
خوردیم![]()
![]()
![]()
![]()
((این جگر خوردن من هم ماجرایی داره واسه خودش
فقط همینو بگم که اگه یک میلیون هم به من میدادن من از جگر متنفر بودم و حاضر نبودم لب به جگر بزنم و همیشه می گفتم مزه گل میده
تا اینکه یک بار مهربون منو برد و خودش برام لقمه گرفت و خودش گذاشت توی دهنم
و به من هم خیلی چسبید و خیلی خوشم اومد
البته الانم فقط هرجا مهربون بهم جیگگگگگگگگگگگگگگگگر بده می خورم
))
((نکته مهم دیگه این بود که با مهربون یه دو هزار تومنی پیدا کردیم و من فتوا دادم که اول باید خمسشو بندازی تو صندوق صدقات و بعد بقیشو خرج کنیم
که مهربون هم از خمس یه چیزی بیشتر انداخت
و من کلی ذوقمرگ شدم از فتوای جانانه ای که دادم
))((طنین جون خمس دستبندو دادی؟؟؟؟؟؟؟؟
))
بعدش هم رفتیم یه مقدار قدم زدیم و من یک دفعه ای دلم یه ماچ خومشزه خواست
که با برخورد مهربون
![]()
![]()
![]()
و نصیحتاش روبرو شدم که توی خیابون جای اینکارا نیست![]()
![]()
ولی خوب من دلم می خواست و کلی غصم میشد بنابراین![]()
در ادامه همون غرغر ها اینجوری شدیم![]()
![]()
و من خیلی خوچحال شدم![]()
بعد هم رفتیم خونه و شام خوردیم و حرف زدیم و خوابیدیم![]()
![]()
![]()
روز چهارشنبه هم تند تند کارامو کردم و مهربون اومد دنبالم و رفتیم ونک
و من صاحب چهارتا تاپ ناز و دو تا مانتوی خوشمل شدم
![]()

بعد هم رفتیم هایدا و شکمهای گرسنمونو خوشحال کردیم![]()
![]()
![]()
((به نظر من کسی که پایه گذار یا مخترع!!!! هایدا بوده مستقیم میره بهشت))
بعد هم با عشق خیلی خیلی خیلی فراوووووووووونی رفتیم خونه
و ج ی ش
بوس
و لالا![]()
پنجشنبه هم با کلی انرژی رفتم سرکار ولی نزدیک ساعت ده سرم چنان محکم به میز خورد
که یه چند دقیقه ای از حال رفتم
بعد هم چنان سر دردی گرفتم که چشمام جایی رو نمی دید
بعد هم کلی گریه کردم ![]()
که نکنه ضربه مغزی یا خونریزی داخلی کرده باشم و زبونم لال جووووون مرگ بشم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعد هم بسیار خشن رفتم دانشگاه
و هیچکس رو هم تحویل نگرفتم ![]()
بعد هم رفتم خونه و خدائیش حالم بد بود و تا ساعت یازده خوابیدم و بعد شام خوردم و با مهربون صحبت کردیم و خوابیدم![]()
حالا فکر کنید راجع به چی حرف میزدیم؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
مامان مهربون برای اولین بار می خواست بیاد خونمون برای امر خیر ![]()
![]()
و عروس خانووووووووم
![]()
![]()
![]()
با سر کبود و چشم باد کرده
صبح جمعه چشماشو باز کرد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پريد...
خيلي غصه خوردم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خاطرات يك دانشجوي دم بخت!!!
خاطرات يك دانشجوي دم بخت!!!
دوشنبه اول مهر:امروز روز اولي است كه من دانشجو شده ام. شماره ي كلاس را از روي برد پيدا كردم. توي كلاس هيچ كس نبود، فقط يك پسر نشسته بود. وقتي پرسيدم ?كلاس ادبيات اينجاست؟? خنديد و گفت:بله، اما تشكيل نمي شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه يكي دو هفته ي اول كه كلاس ها تشكيل نمي شود و خنديد.
با اينكه از خنديدنش لجم گرفت، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسيد كه ترم يكي هستيد يا نه. گمانم مي خواست سر صحبت را باز كند و بيايد خواستگاري؛ اما شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد نخندد!
دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را ديدم از دور به من سلام كرد، من هم جوابش را ندادم. شايد دوباره مي خواست از من خواستگاري كند. وارد كلاس كه شدم استاد گفت:"دو هفته از كلاس ها گذشته، شما تا حالا كجا بوديد؟" يكي از پسرهاي كلاس گفت:?لابد ايشان خواب بودن.? من هم اخم كردم. اگر از من خواستگاري كند، هيچ وقت جوابش را نمي دهم چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد طعنه نزند!
چهارشنبه:امروز صبح قبل از اينكه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر كوچه كيك و سانديس گرفتم او هم از من پرسيد كه دانشگاه چه طور است؟ اما من زياد جوابش را ندادم. به نظرم مي خواست از من خواستگاري كند، اما رويش نشد. اگر چه خواستگاري هم مي كرد، من قبول نمي كردم؛ آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه تحصيلات شوهرم اندازه ي خودم باشد!
جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشي را كه برداشتم، پسري گفت: خانم ميشه مزاحمتون بشم؟ من هم كه فهميدم منظورش چيست اول از سن و درس و كارش پرسيدم و بعد گفتم كه قصد ازدواج دارم، اما نمي دانم چي شد يخ كرد و گفت نه و تلفن را قطع كرد. گمانم باورش نمي شد كه قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم خجالتي نباشد!
سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد مي كرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوي مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره ديدمش. اين دفعه كه به مغازه اش بروم مي گويم كه قصد ازدواج ندارم تا جوان بيچاره از بلاتكليفي دربيايد، چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم گير نباشد!
سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت كه حالا نبايد به فكر ازدواج باشم. گفت كه مي خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتي كه او نخواهد ازدواج كند ديگر جواب تلفنش را نمي دهم، بعد هم گوشي را گذاشتم. فكر كنم داشت امتحانم مي*كرد، ولي شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم به من اعتماد داشته باشد!
چهارشنبه:امروز يكي از پسرهاي سال بالايي كه ديرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهي كرد، من هم بخشيدمش. به نظرم مي*خواست از من خواستگاري كند، چون فهميد من چه همسر مهربان و با گذشتي برايش مي*شوم؛ اما من قبول نمي*كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم حواسش جمع باشد و به كسي تنه نزند!
جمعه: امروز تمام مدت خوابيده بودم؛ حتي به تلفن هم جواب ندادم، آخر بايد سرحرفم بايستم. گفته بودم كه تا قصد ازدواج نداشته باشد جواب تلفنش را نمي دهم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم مسئوليت پذير باشد!
دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا كيك و سانديس گرفتم. وقتي گفتم دو تا، بلند پرسيد چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هايش كه تو هم رفت فهميدم كه غيرتي است. حالا مطمئنم كه او نمي تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم غيرتي نباشد، چون اين كارها قديمي شده!
پنچ شنبه: امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع كردم. با او هم ازدواج نمي كنم؛ چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم هي مرا امتحان نكند!
دوشنبه: امروز روز بدي بود. همان پسر سال بالايي شيريني ازدواجش را پخش كرد. خيلي ناراحت شدم گريه هم كردم ولي حتي اگر به پايم هم بيفتد ديگر با او ازدواج نمي كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم وفادار باشد!
شنبه: امروز يك پسر بچه توي مغازه ي اصغرآقا بقال بود. اول خيال كردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هي بابا بابا مي گفت. دوزاريم افتاد كه اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نكردم. آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زن ديگري نداشته باشد!
يكشنبه: امروز همان پسري كه روز اول ديدمش اومد طرفم. مي دانستم كه دير يا زود از من خواستگاري مي كند. كمي كه من و من كرد، خواست كه از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاري كنم و اجازه بگيرم كه كمي با او حرف بزند. من هم قبول نكردم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم چشم پاك باشد!
ترم آخر : امروز هيچ كس از من خواستگاري نكرد. من مي دانم مي ترشم و آخر سر هم مجبور مي شم زن اكبرآقا مكانيك بشوم.
دوستان بی معرفت...
از صبح تا حالا بیست بار به وبلاگم سر زدم هیچکدومتون یه نظر هم برام نذاشته بودین بگم یکی بهم سر زده![]()
به جاش من از صبح تا حالا بیست بار به همتون سر زدم![]()
![]()
اوضاع آرومه...
سلاممممممممممممم دوست جونام![]()
![]()
روز چهارشنبه یعنی فردای اونشب لعنتی مهربون کلاس داشت![]()
بعد با هم قرار گذاشتیم که با هم صحبت کنیم
(یه خبر مهم: من یه روز سر وقت رسیدم
)
تا رسیدم مهربون با کلی عشق از من استقبال کرد![]()
که اون چیز یه دونه گوپسند
خیلی خوشمل بود (مامانم می گه گاوه
) منم اینجوری شدم
و کلی هم عشق خونم زیاد شد![]()

![]()
![]()
بعدش با کلی آشتی و عشق رفتیم خونه ![]()
![]()
![]()
و من نتیجه گرفتم که من انقدر دلم کوچیکه که با یه کشمش گرمیم می کنه و با یه مویز سردیم![]()
یا به عبارت عامیانه تر با یه اخم
از غصه میمیرم
و با یه گوسفند
با معذرت فراوان خر میشم ![]()
خلاصه فرداش هم من تا بعدر از ظهر سر کار بودم و بعدش هم رفتم دانشگاه ![]()
بعدش هم توی ایستگاه دعوایی کردم و تا خود خونمون همه رو تهدید کردم![]()
هی می گفتن نوبت اینه / نوبت اونه![]()
بعد هم شام خوردم و یه کوچولو استراحت کردم
و با مهربون حرف زدم
و دوش گرفتم

جمعه صبح هم به قصد اداره از خانه خارج و تا ساعت ۵ عصر مشغول درآوردن یک لقمه نان حلال بودم
)
بعدش هم خودمو خوشمل کردم
و رفتم شهید بهشتی و باز هم به موقع رسیدم و اینجوری بودم
و مهربون هم اینجوری تر ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و تازه تاکید هم کردم
که ببین من چند وقته سر وقت می رسم
و مهربون گلم هم تشکر شایانی بعمل آوردند ![]()
بعد رفتیم نمایشگاه کتاب
![]()
و من کلی خوشحال شدم ![]()
![]()
![]()
بعد چون من عاشق نقشه هستم از همون جلوی در گفتم: من نقشه می خوام
من نقشه می خوام
من نقشه می خوام
من نقشه می خوام
من نقشه می خوام
من نقشه می خوام
تا مهربون طفلک که دید من براش آبرو نذاشتم بدو بدو رفت نقشه گرفت برام![]()
![]()
![]()
بعدش جلوتر هم یه نقشه توی موبایلش سیو کرد تا من دیگه خیالم راحت تر بشه![]()
![]()
![]()
بعد من بند کردم به دووووووووووپ (توپ) ![]()
همش گفتم: من دوووووووووووپ می خوام
من دوووووووووووپ می خوام
من دوووووووووووپ می خوام
من دوووووووووووپ می خوام
من دوووووووووووپ می خوام![]()
حالا حدس بزنین این دوووووووووووووپ های درخواستی من کجا بود؟؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
این بالنهای تبلیغاتی ناشرهای مختلف تو آسمووووووون![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دیگه مهربون طفلک که الهی قربونش برم اینجوری بود![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعدش هم رفتیم جلوتر دیدیم عمو پورنگ
اونجاست و من با اینکه خیلی از این بشر بدم می یاد ولی مگه دیگه از جام تکون خوردم
آخه من خیلی نی نی می باشم![]()
بعد هم کلی شیطنت کردم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و مهربون هم با ملایمت فراوان به من توضیح داد که اومدیم نمایشگاه که مثلا دو تا دونه کتاب بخریم![]()
من هم مثل دخمرای خوب گفتم چشم و رفتیم سمت نمایشگاه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعد هم به دیدن کتابها و قرآنها پرداختیم
آخه مثلا من قراره عروس
بشم و باید یه قرآن خومشل برام بخرن دیگه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعد هم بعد از اینکه تمام غرفه ها رو گشتیم من خسته شدم و رفتم گوشه حیاط اونجا نشستم و مهربون عزیزم هم رفت برام بستنیه هندونه ای
خرید و من هم اینجوری شدم
بعد هم گفت چند دقیقه بمون اینجا تا من برگردم و یه دفعه غیب شد
منم کلی ترسیدم آخه چند تا آقای بی ادب 
که متوجه نبودن که من همسر دارم می خواستن بیان پیش من و من همش می ترسیدم ![]()
الان مهربون بیاد
و دعوا بشه
![]()
و همش سعی می کردم که حلقمو یه جوری بذارم که متوجه بشه من سر و همسر دارم![]()
بعدش مهربون عزیز با یه دونه آب برگشت و من چون خیلی تشنه بودم می خواستم بپرم بغلش ولی دیگه نشد و من اینجوری شدم
بعد هم یه اشاره غیر مستقیم کردم که چرا منو تهنا گذاشتی؟؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
چند نفر مزاحم من شده بودن![]()
![]()
(متوجه شدید که غیر مستقیم یعنی چی؟؟
)
بعد اونم با عصبانیت فراوان گفت: کوووووووووووووووشن؟؟؟؟


منم گفتم رفتن دیگه ![]()
![]()
نیستن اینجا![]()
و مهربون....... که من از این چند تا نقطه متوجه شدم که همسر خوشگل داشتن
هم دردسریه ها ...
(خوب چیکار کنم منظور اون بود من که از خودم تعریف نمی کنم)
خلاصه مهربون برام دو تا کتاب آشپزی
خرید و من کلی ذوقیم![]()
بعد هم من یه قرآن دیده بودم که خیلی خوشملی بود ولی حدس می زدم خیلی گرون باشه
و مامانم هم دعوام کرده بود که چیز گرون نخر
و تازه من دوست نداشتم مهربون اونهمه تو زحمت بیفته به خاطر این مونده بودم چیکار کنم که مهربون گفت برو تماس بگیر ببین مامانت چی میگه؟؟![]()
منم زنگ زدم و خدا رو شکر نه مامانم / نه داداشم / نه بابام هیچ کدوم گوشیشون رو بر نداشتن![]()
(این جمله حالت طعنه زدن داشت آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
)
بعد مهربون جونم در کمال دودلی من
اون قرآن رو برام خرید و من از خوشحالی و تشکر اینجوری بودم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(من قرآنمون رو خیلی دوست دارم
مرسی مهربون گل)
بعد هم با کلی عشقولانه اومدیم خونه و من هم تو راه هی مهربون رو قلقلک دادم
و اونم غش کرد از خنده
و همون یه ذره گوشتشم آب شد قربونش برم![]()
بعد هم با کلی عشق راهی خونه شدیم![]()
![]()
![]()
بماند که تو راه هر چی راجع به یه مساله ای ازش پرسیدم نگفت و طفره رفت![]()
![]()
بعد هم شام خوردم و خوابیدم![]()
دیروز هم تا ظهر مشغول کار شدم
و بعد از ناهار هم کارام رو جمع و جور کردم و رفتم خونه![]()
بعد با مامان رفتیم بیرون و یه مقدار چیز میز خریدیم و شب هم انقدر دیر شد که من نرسیدمبرم پیش مهربون و خیلی هم دلم براش تنگ شده بود![]()
![]()
![]()
بعد هم شام خوردم و خوابیدم![]()
امروز هم از صبح هم به کارام رسیدم و هم اینجا رو با حوصله نوشتم![]()
ببخشید اگه طولانیه
دوست داشتم با تمام جزئیات باشه![]()
مهربون گلم دوستت دارم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
قسمت نمیشه انگار دست تو رو بگیرم...
یکشنبه مهربون بعد از کلاسش اومد دنبالم و با هم رفتیم شهر کتاب آرین
یه کتاب هم خریدم![]()
بعدش با مهربون تا ونک پیاده رفتیم و این در حالی بود که دوتامون داشتیم از شور و عشق دیووووووووووونه می شدیم![]()
بعد هم رفتیم خونه که تو راه عشقولانگیمون به آخرین حد تصور رسیده بود
و به این نتیجه رسیدیم که ما چقدر عاشق و دیووووووووووووونه همیم![]()
بعد هم با عشق خوابیدیم![]()
دو شنبه هم من رفتم خونه و یه کم با مهربون حرف زدیم و برنامه ریختیم که مهربون به زنداداشش بگه با مامانش صحبت کنه تا سه شنبه به ما زنگ بزنن و قرار بزارن برای پنجشنبه بیان خونه ما![]()
می رسیم به دیروز یعنی سه شنبه:
راستش دیروز توی راه بودم داشتم می رفتم شرکت که مهربون یه اس ام اس خیلی عاشقووووونه برام فرستاد و منم جوابشو دادم و چون روزمون اینجوری شروع شده بود پیش خودم گفتم دیگه بهترین روز تاریخ امروزه![]()
تا اینکه بعد از ظهر مهربون به من گفت زنداشش زنگ زده و گفته شب میام اونجا تا صحبت کنیم و تو همین حال و احوال بودیم که بحثمون شد
و من خیلی دلم گرفت و وقتی قطع کردم رفتم توی اتاق یکی از همکارام و کلی گریه کردم ![]()
بعد هم رفتم دانشگاه و بعد از کلاس مهربون برام چند تا اس ام اس فرستاد و مثلاْ از دلم در آورد![]()
بعد هم من رفتم خوووونه و یکمی کارامو کردم و با مامان حرف زدم و تو همین حین چند بار با مهربون صحبت کردیم و هر بار هم عشقووووووووولانه![]()
![]()
توضیح: (( من به خاطر اینکه تولد مهربون اول ماه دیگست بهش گفته بودم ما که کارامون می خواد جور بشه تو یه جوری تنظیم کن که تا آخرای اردیبهشت ما نامزدیمونو انجام داده باشیم که اونم به من قول داد آخه من می خواستم براش یه جشن بگیرم ))
دیشبم که قرار بود خودش بهم بگه که چه خبراست اونجا![]()
![]()
منم چند بار پرسیدم که چی شد؟ حرف زدین ؟ خلاصه اونم گفت فعلا هیچی و من آخر شب همه چیزو بهت می گم![]()
خلاصه شب هم هی من اصرار کردم و مهربون هیچی نگفت و من کم کم بهم این حس منتقل شد که اون اصلا براش این ماجرا مهم نیست ![]()
![]()
و خیلی دلم پر از غصه شد
بعدشم دیگه کم کم کار به جاهای باریک کشید و مهربون هر چی خواست به من گفت و من هر چی هم بهش گفتم که متوجهی داری با من چه جوری برخورد می کنی اونم گفت آره متوجهم
و من حس کردم چقدر شکستم و حس کردم که شاید مامانش اینا چیزی گفتن و گفتم دیگه نمی خوام هیچوقت بیاین و هر چی اون نازمو کشید من قهر کردم و گریه کردم
انقدر نشستم توی حیاطمون و گریه کردم وقتی برگشتم و رفتم توی دستشوئی دیدم مویرگهای چشمم همه پاره شده و چشام یه عالمه باد کرده
دیگه حس کردم همه چیز برام علی السویه شده
بعد هم انقدر یواشکی توی جام گریه کردم همونجوری خوابم برد
نمی دونم اگه برنامه ای بشه برام مهم میشه مثل قبل یا نه
الان که یه حس خیلی خیلی خیلی بدی دارم![]()
(( راستش مثل اینکه زنداداش مهربون حاملست و من از این موضوع خیلی ناراحتم
حتما میگید به تو چه ربطی داره
ولی خوب من همیشه دوست داشتم وقتی می خوام ازدواج کنم موضوع دیگه ای نباشه که خانواده ها توجهشون به اون جلب بشه و حالا اگرم ما موضوعمون درست بشه دیگه برای هیچکس جالب نیست و همه توجهشون به اون سمت جلب می شه و نیمی از عصبی شدن دیشبم هم مربوط به اون می شه
))
حالا هم دچار این حس شدم که مهربون یه جور دیگس از دیشب تا حالا ![]()
همین حالا هم که دارم می نویسم چشمام پر از اشکه![]()
![]()
نمی دونم چی کار کنم ؟؟ به مامانم اینا چی بگم؟؟![]()
خیلی شرایط روحیم داغون شده در عرض کمتر از دو روز![]()
جالبه صبح که به مهربون زنگ زدم اصلا انگار نه انگار که من دیشب اونهمه داد زدم و گریه کردم
خیلی با انرژی با من حرف می زنه ولی من اصلا حوصله ندارم![]()
چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
تنهام نذارین![]()
![]()
منتظر راهنمائی هاتون هستم![]()
![]()
![]()
دیوانه...
براي خريدن عشق هر کس هرچه داشت آورد ديوانه هيچ نداشت و گريست
(گمان کردندچون هيچ ندارد مي گريد)
اما هيچکس ندانست که قيمت عشق اشکست و قيمت اشک عشق...
عاشقم اما ...
عاشقم اما خجالت می کشم .... !
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد. اخر کلاس پیش من اومد و جزوه ی جلسه ی پیش رو خواست منم جزومو بهش دادم. بهم گفت: متشکرم داداشی و گونه منو بوسید.
میخوام بهش بگم ،می خوام که بدونه ،من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم......... علتشو نمیدونم.
تلفن زنگ زد ، خودش بود،گریه می کرد،دوست پسرش قلبشو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اینکارو کردم.وقتی کنارش روی کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمای معصومش بود . ارزو می کردم عشقش متعلق به من باشه . بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت: متشکرم و گونه منو بوسید.
می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقشم. اما ....... من خیلی خجالتی هستم.......... علتشو نمیدونم.
روز قبل از جشن دانشگاه پیشم اومد و گفت: قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بیاد. من با کسی قرار نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگر زمانی هیچکدومون برای مراسم پاتنر قرار نداشتیم با هم باشیم درست مثل خواهر و برادر. ما هم با هم به جشن رفتیم . جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی ،ایستاده بودم. تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیباش و اون چشمای همچون کریستالش بود. ارزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمیکرد و من اینو می دونستم به من گفت: متشکرم . شب خیلی خوبی بود و گونه منو بوسید .
می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم ....... علتشو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یه هفته ، یک سال ......... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره .
می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی نمیکرد و من این رو می دونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در اغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و اروم گفت : تو بهترین داداشی دنیا هستی . متشکرم و گونه منو بوسید.
می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما.......من خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد . با مرد دیگه ای ازدواج کرد . من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره بیرون رو به من کرد و گفت: تو اومدی؟ متشکرم.
می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام که فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما ....... من خیلی خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یک نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته بود و این چیزی هست که اون نوشته بود:
تمام توجهم به اون بود. ارزو می کردم که عشقش برای من باشه . اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم . من می خواستم بهش بگم، می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من داداشی باشه من عاشقش هستم . اما .......من خجالتی ام ........ نمیدونم چرا ........... همیشه ارزو داشتم که به من بگه دوستم داره .
ای کاش این کارو می کردم ای کاش بهش می گفتم که چقدر دوستش دارم با خودم فکر می کردم و گریه می کردم
<< اگه هم دیگرو دوست دارید به هم بگید . خجالت نکشید عشق رو از هم دریغ نکنید . خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید ، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.
مهربون گلم من عاشقتم...![]()
دوستت دارم...
در زمانی که وفا قصه برف به تابستان است
به چه کس باید گفت:
با تو خوشبخت ترین انسانم...
مهربون عزیزم ...
این پست فقط و فقط برای تو هستش![]()
می خواستم بدونی که چقدر دوستت دارم و چقدر با فرستادن مسیجهای عاشقانت منو دیوووووووووونه می کنی و در خلسه فرو می بری![]()
می خواستم بدونی تمام لحظه هایی که آرومی و لبخندای کوچولو می زنی و یا حتی وقتی چهل و پنج دقیقه یا بیشتر توی خیابون با تمام خستگیت منتظر من می مونی و وقتی من میرسم فقط لبخند میزنی چقدر عاشقتم![]()
می خواستم بدونی تو تمام لحظه هایی که با مهربونیات منو شرمنده می کنی چقدر آرومم و حس می کنم چقدر خوشبختم و واقعاْ توی ابرا هستم![]()
می خواستم بدونی که با تمام چیزایی که گفتم حتی نتونستم ذره ای از احساسمو کامل برات شرح بدم ![]()
خواستم بدونی ............
خواستم بدونی چقدر دوستت دارم بهوووونه قشنگ زندگیم![]()
بازی با تاخیر فراوان...
راستش طنین جون منو به یه بازی دعوت کرده بود که به خاطر روحیم و ضعف اعصاب حوصلشو نداشتم :
قوانین بازی رو هم نصفه نیمه رعایت می کنم:
عبارت شش حرفی من:
هی فلانی زندگی شاید همین باشد
خوب بسه انقدر استقبال نکنین
می دونم دیر شده ببخشید![]()
از همین جا هم تموم اونایی که اینجا رو می خونن و این بازی رو انجام ندادند دعوتن![]()
ببخشید که قوانینتون رو بهم ریختم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عاشقانه و شاد...
مرسی که نگرانم بودین
راستش منو و مهربون سر یه سری موضوعات پیش پا افتاده و کوچک با همدیگه بحثمون شد خیلی شدید
و منم دیگه می خواستم همه چیزو بهم بزنم ![]()
ولی خوب بازم این دله نذاشت و ما تقریباْ به حالت آشتی ناک در اومدیم ولی خیلی سر سنگین و اینجوری![]()
بعدش جمعه حدود ساعت ۱۰ مهربون به من زنگ زد و گفت بیا بریم بیرون![]()
مکالمه من و مهربون : ![]()
من با حالتی خواب آلوده : کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
مهربون: بیا بریم سعدآباد... ![]()
من: ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من: حالا کی بریم؟؟؟؟؟؟؟![]()
مهربون: همین الان![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من دوباره: ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من: نه مهربون من با مامان می خوایم بریم بیرون
حالا برگشتیم بهت زنگ می زنم که بریم ![]()
مهربون: باشه زود بیا...
بعد من و مامان رفتیم بیرون و ............................... ساعاتی بعد برگشتیم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوباره مکالمه من و مهربون: ![]()
من: سلاممممممممم![]()
مهربون: سلام![]()
مهربون: کجا بودی مثلاْ قرار بود بریم بیرون![]()
من: خوب باشه می ریم
حالا وایسا من برم دوش بگیرم و ناهار بخورم بریم
(حالا ساعت نزدیک دو می باشد)![]()
و من کارام رو انجام دادم و در کمال ریلکسیشن به حمام و ناهار و ... پرداختم ![]()
دینگ دینگ .... (مثلاْ صدای زنگ تلفن می باشد)
من با حالتی بسیار سر خوشانه: سلامممممممممم![]()
مهربون : سلامو ......
......
......
(نقطه چین ها با بد و بیراه مناسب پر شود)
من : ![]()
![]()
مهربون : حالا خوبه من یه بار گفتم بریم یه جایی...
اصلاْ دیگه نمی خواد بیای...
من می رم بخوابم...
(ساعت حدود چهار و نیم می باشد)
من: نه نخواب من دارم می یام![]()
بعد هم با قر و فررررررررر فراوان آماده شدم و پیش بسوی مهربون![]()
بعد مهربون اینجوری بود
که تا ثانیه بعدی اینجوری شد![]()
بعد هم با عشقولانه فراوان رفتیم میدون تجریش و تا خود دربند پیاده رفتیم
و در حال پیاده روی ساندویچ میل نمودیم از نوع هایدا تا خدای ناکرده تیمورمان یا فخر الزمان کور و کچل نشوند و بنده افت فشار نداشته باشم احیاناْ ![]()
![]()
بعد هم با کلی ناز و عشوه قدوم مبارک را بر کووووووووووووووه نهادیم و به آن بالاها صعود نمودیم با بسی عشقولانه فراوان![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعد هم به دنبال توضیح بالا آلوچه جنگلی میل نمودیم و مهربون برایمان آب انار خرید و ما بسی ذوقیدیم![]()
![]()
بعد هم برگشتیم و حدود ساعت یازده به منزل مراجعت نمودیم (با شرمندگی فراوان)![]()
البته به اینکه در ماشین تا چه حد به کارهای قبیحانه و ضد اسلام و دین پرداختیم و عشقولانگی را تا حد انفجار رساندیم اشاره ای نمی کنم تا برای سنین پائین تر منفی پردازی نشود ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعد هم با کلی عشق به خواب رفتیم ![]()
صبح شنبه هم با انرژی فراوان راهی محل کار شدیم که به محض رسیدن با اخلاق بسیار بد و مسخره همکارمان که بسیار حالی به حالی می باشد روبرو شدیم و اعصابمان می خواست خرد شود که به هیچ حسابش نمودیم و به کارهایمان رسیدگی کردیم![]()
بعد هم دوباره به سوی مهربون روان شدیم و به یک بازارچه سنتی رجعت نمودیم و در آنجا چهار عدد کاکتوس خیلی خوشمل برای مهربون خریدیم که تاکنون با تیغهایش درون دستمان مشکل داریم و به زمین و زمان درود فراوان فرستادیم
امروز هم مانند کوزت به کارهایمان رسیدگی کردیم و در روز بیست بار به وبلاگ دوستان سر زده ایم تا مباد از دست ما دلگیر شوند و تا حد توان پیغام گذاشته ایم و الان هم در حال نوشتن این پست می باشیم![]()
(( چرا نگارش این پست اینجوری از آب دراومد خدا داند و بس ))![]()
خوش باشید دوستای گلم![]()
مهربون نازم که امروز خیلی عشقولانه بودی
دوستت دارم![]()
![]()
يک email از طرف خدا ...
يک email از طرف خدا ...
امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چندکلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.
وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه
مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد.
آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي...
از طرف...دوست و دوستدارت:خدا
دلم خیلی گرفته ...
دلم گرفت از آسمون ![]()
هم از زمین هم از زمون ![]()
تو زندگی چقدر غمه ![]()
دلم گرفته از همه ![]()
به ماه خانووووووووووووووووووووووووم...
این پست مربوط به ماه خانوووووووووووم می باشد و من از دست ایشان بسیار عصببانی می باشم![]()
دو ساعت نشستم براش نظر گذاشتم :
(( ماه خانوووووووووووم جونم اینهمه به خودت و آقای همسر استرس وارد نکن![]()
فکر کنم تمام این استرسا و بهوووونه گیریات برای همین باشه که فکر می کنی مریضی ![]()
موضوع بیماری خودش و بدون استرس تو زوتر حل میشه![]()
مواظب خودت باش و به نظر منم باشگاهتو امروز کنسل کن و به کارایی که اولویت بیشتری دارن برس![]()
حالا دکمه ثبت
حالا: امکان درج متن جدید وجود ندارد.
و من: ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
جوابیه.........
می خواستم بدونید چیزایی که من اینجا می نویسم برای ما خانومها جالبه و الزاماْ آقایون نباید خوششون بیاد از خیار خریدن یا شور گذاشتن من برای مهربون![]()
ضمناْ من اینجا برای دل خودم می نویسم و اصلاْ برام مهم نیست که آمار بازدیدم با نوشته هام بالا بره![]()
بعد هم اگر شما اینجا رو دوست نداری می تونی نیای و به اینجا سر نزنی![]()
![]()
![]()
توجه :
من اینجا رو برای مهربون و خودم می نویسم![]()
جمعه عاشقانه...
سلام دوست جونا![]()
غیبت طولانیمو ببخشید بشین![]()
راستش جمعه بعد از این که از شرکت رفتم خونه(درست فهمیدین جمعه هم سر کار بودم
) یه مقدار استراحت کردم بعد هم رفتم یه دوش گرفتم و بسیار زیاد به امور زیبایی پرداختم ![]()
که از حق نگذریم واقعاْ چی شدم (مثل هلووووووووووووووووو)![]()
بسه دیگه خیلی از خودم تعریف نمودم![]()
![]()
بعدش رفتم پیش مهربون و کلی عشقولانه شدیم که هر چقدر هم بگم کم گفتم و بسیار لاولی وشدیم![]()
![]()
![]()
بعدشم خیار خریدیم تا من برای مهربون از اوووووووون شور خومشزه ها بزارم ولی چون خیلی کدبانو هستم و هنوزم فصل شور گذاشتن نیست هنوز نتونستم فلفل پیدا کنم![]()
![]()
![]()
بعد هم بسیار عشقولی رفتیم خونه و لالائیدیم![]()
![]()
شنبه هم چون خواب خوبی می دیدم ترجیح دادم خوابمو تا آخر ببینم و بعدش بیدار شم که در نتیجه خوااااااااب
موندم و بسی دیر به اداره رسیدم که با ضرب و شتم دوستان شفیق مواجه شدم و تا ظهر ناراحت و بد اخلاق بودم![]()
بهدشم عصری رفتم پیش مهربون و به خاطر بعضی مسایلی که نمی تونم بگم ولی فکر کنم تقصیر من بود با مهربون قهرناک شدم اینجوری![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و شب هم که رسیدم خونه به مهربون خبر ندادم
(ما یه قراری داریم و بعد از این که از هم جدا می شیم هر کدوممون برسیم خونه به اون یکی خبر می دیم که دلمون شور نزنه
)
بعد مهربون برام مسیج فرستاد که هنوز نرسیدی خونه و منم اینطوری برخورد نمودم![]()
![]()
![]()
![]()
بعد هم ما همیشه شبا تا بهم شب بخیر نگیم خوابمون نمی بره![]()
منم فقط یه مسیج شب بخیر فرستادم ![]()
که مهربون متقابلاْ همونجوری جواب داد![]()
بعد هم تمام دیروز رو در قهرناکی بسر می بردم که حدودای عصر مهربون بالاخره طلسم رو شکست و به من زنگ زد که من بسیار بدجنسانه برخورد کردم![]()
چیه خوب از رفتارش دلم خیلی خیلی خیلی شکسته بود دیگه![]()
بعد هم دیگه تا شب به جز من رسیدم خونه و شب بخیر و یه مقدار گله چیز دیگه ای بینمون رد و بدل نشد و من همچنان دل شکسته به خواب رفتم![]()
![]()
امروز هم همش به این فکر کردم که دلم خیلی برای مهربونم تنگیده و دیگه طاقت از کف دادم و به مهربون زنگ زدم که با مهربونی و عشق و استقبال
خیلی زیادی رو به رو شدم هر چند که هنوز یه مقدار از دستش ناراحتم![]()
فعلاْ هم چون خیلی وقت بود ننوشته بودم بدو بدو تو اوج کارام اومدم و براتون از این چند روز گفتم![]()
دوستای گلم همتون رو می دوستم![]()
پی نوشت:
یادم باشه براتون از راننده ای که دیروز باهاش رفتم خونه تعریف کنم!!!
حتماْ یادم بندازید![]()
مهربون گلم با همه بداخلاقیات!!!! و ...... دوستت دارم خیلی زیاد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
برای روز جمعه هم خیلی مرسییییییییییییییییییییییی ![]()
![]()
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هیچکس نمی یاد به من سر بزنه یا می یاین می بینین من آپ نیستم بی سر و صدا می رین خونه هاتون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
قالب وبلاگ بی ادب...
به درخواست نارنجدونه عزیزم قالب وبلاگ رو برای دقایقی تغییر دادم ولی درست نشد![]()
منم الان ناراحتم و می خوام به همون قالب قبلی که دوسش داشتم تغییرش بدم![]()
بهدشم لفن یکی بگه اینو (قالبو) چه جوری می شه درست کرد؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
جمعه ...
پس چرا من سرکار هستم؟؟؟؟![]()
تنبلی یا بی انگیزگی ........
![]()
![]()
![]()

