بهشت یا جهنم...
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟'
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی!'
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: 'نمی فهمم!'
خداوند جواب داد: 'ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!'
امانت فاطمه
امانت فاطمه
به یادمان مانده است که یک روز، پدری آسمانی رو به امتی سست عنصر فرمود: من می روم اما دو چیز گرانبها از خود به جا می گذارم، قرآن و عترتم.
به یادمان مانده که عترتش یعنی فاطمه اش را میان کوچه ها سیلی زدند و پشت در پهلو شکستند.
به یادمان مانده است مردمی سنگدل گریستن را هم بر او حرام دانستند و به علی گفتند: فاطمه را بگو یا شب گریه کند یا روز.
به یادمان مانده است فاطمه گریزان از مردمی خائن به امانت پدر، زیر آفتاب گرم روی خاکهای بیابان زانو می زد، اشک می ریخت و با خدا راز و نیاز می کرد.
به یادمان مانده است که فاطمه واسطۀ خلقت بود و خدا نخواست شاهد رنجش باشد. پس او را به مهمانی خود خواند.
اما از یادمان رفته است که در این زمانه دل فرزند فاطمه شکسته تر است.
از یادمان رفته است که هر چند فرزند او ما را رها نکرد و در حقمان کوتاهی روا نداشت، ما او را فراموش کردیم و در حقش کوتاهی روا داشتیم.
از یادمان رفته است که او نیز چون مادر، بیابان نشین شده و منتظر است تا ما دست برآریم و آمدنش را از خدا بخواهیم.
به یادمان مانده است مردم آن روز امانت پیامبر را پهلو شکستند اما از یادمان رفته است که ما امانت فاطمه را هر روز نه پهلو که دل می شکنیم و نه سیلی که خنجر می زنیم و نه از دشمنان که از ما گریزان شده.
تولد ...
مهربون عزیزم تولدت مبارک ![]()
هزار سال زنده باشی و موفق![]()
دوستت دارم![]()
روزای گذشته...
دلم نمی خواست توضیح زیادی از موضوع ناراحتیمون بذارم چون بعد ها باعث ناراحتی و غصه دوباره میشد
بنابراین فقط از روزای خوبش می گم و اینکه یکشنبه بعد از شنبه خیلی بد و سیاهی که با مهربون داشتم
مهربون اومد دنبالم و یه روز عاشقوووووووووووووونه خیلی شیرین برای دوتامون بود و اینکه مشکلاتمون رو با همدیگه حل کردیم و راجع به همه چیزایی که باعث ناراحتیمون می شد صحبت کردیم
که الهی دیگه هیچ وقت پیش نیاد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آمین![]()
بعد هم پیاده رفتیم سمت ونک و من پیشنهاد دادم بریم هایلند
بعد هم اونجا یه مقدار خرید کردیم و مهربون برام کلی خوراکی خومشزه خرید
(دستش درد نکنه
)
بعد هم با هم رفتیم و هایدا
خوردیم و راه افتادیم به سمت خونه
توی راه هم من از روز خواستگاری برای مهربون تعریف کردم
و کلی عشقوووووووووووووووولانه داشتیم![]()
![]()
![]()
بعد هم من رفتم خونه و زود خوابیدم![]()
روز دوشنبه هم زودی رفتم پیش مهربون جووووووووووووووووووووووونم
و با همدیگه کلی قدم زدیم و عشقوووووووووووووولانه
شدیم دوباره
و مهربون به من یه بوسه ![]()
خیلی عاشقانه![]()
تقدیم کرد که هنوز مزشو حس می کنم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(ببخشید اگه بدآموزی داشت
)
بعد هم مهربووووووووون برام ذرت مکزیکی خومشزه ![]()
![]()
خرید و بعدش از در خونه اونا تا خونه ما پیاده رفتیم که من آخراش داشتم از شدت پادرد و خستگی
میمردم که بخاطر اینکه تو ذوق مهربون جووووووووووووووووونم نزنم هیچی نگفتم ![]()
بعد هم خداحافظی کردیم و من داشتم از خیابون رد میشدم که یادم افتاد می خوام یه سیب سرخ به مهربون جووووووووووونم بدم که برگشتم طرف مهربون و یه ماشینه داشت می زد بهم و مهربووووووووون سکته کرد![]()
و اینجوری شد![]()
![]()
منم اینجوری ![]()
![]()
بعد هم رفتم خووووووووووووووونه و با خستگی فراووووووووون زود خوابیدم![]()
روز سه شنبه هم صبح اومدم و به کارام رسیدم و به وبلاگ چند تا از بچه ها سر زدم و کلی هم برای ماه خانووووووووووووووووم جونم و برادر کوچولوش دعا کردم و خیلی غصه خوردم
(الهی که به حق این روزا چیزی نباشه و حال برادرشون زود خوب بشه![]()
![]()
![]()
![]()
) و بعدازظهر هم رفتم دانشگاه
و بعدش هم رفتم ونک و سوار شدم برم خونه و همینطور که تو فکر بودم یه لحظه احساس کردم توی هوا تاب می خورم![]()
![]()
و تا به خودم اومدم دیدم وسط اتوبان تصادف کردیم اونم چه تصادفی ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعد هم حس کردم توی سرم به شدت داره می سوزه![]()
![]()
(آخه چرا من انقدر بلا سرم میاد
)
خلاصه چشمتون روز بعد نبینه یه تصادف خیلی وحشتناک توی اتووووبان کردیم و حدوداْ سه تا ماشین بهم دیگه خورد
حالا من و اوووون خانووومی که عقب نشسته توی ماشینیم اینجوری
انقدر ترسیده بودم نمی تونستم از جام تکون بخورم اگه کمربند نبسته بودم و که حتماْ سرم می خورد به شیشه جلو و میمردم خدایی نکرده
یک دفعه ای آقای راننده اومده میگه بیاین پائین الان کپسول گازم منفجر میشه و من ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دیگه با اووون خانووومه پیاده شدیم رفتیم گوشه اتوبان منتظر ماشین ![]()
که یه آقاهه نگه داشت ما هم سوار شدیم گفتیم آقا وایسا اون دو تا آقایی که با ما سوار بودن هم بیان که تصور کنید آقای راننده که نیتش هم خیر!!!!!
بود چه شکلی شد ![]()
![]()
و گفت من اصلا مسافر نمی زنم و مسیرم اینوری نیست ولی خوب ما دیگه پر رو بودیم و اونموقع سوار شده بودیم![]()
![]()
بعد هم رفتم یه ریمل و رژ خوشملی و عطر برای خودم خریدم
بعد هم رفتیم خووونه و با آب و تاب و لوس شدن فراوووون ماجرای تصادف رو تعریف کردم که مامانم کلی گریه ناک شدن
و منم بهش توصیه کردم غصه نخوره
بعد هم حمام و شام خوردم و خوابیدم ![]()
من از دیشب همینطور سردرد دارم و حس بدی هم باهامه(حالا امروز که اینهمه کار دارم باید اینجوری باشم
)
حالا اگه گفتین چی کار دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
((راستش امروز تولد مهربووووووووووووووووووووون جونمه و من هنوز نمی دونم چی براش بخرم و چیکار کنم که خیلی رمانتیک باشه تو رو خدا راهنمائیم کنید دوست جووووووووونام
))


