اين يك پست طولانيست...
دوستاي عزيزم سلام ![]()
راستش امروز گفتم ديگه اتفاقاتي كه گذشت رو به اختصار و هر چي يادم مونده باشه بنويسم تا به روزمره هام برسم![]()
راستش بعد از مراسم بله برون يك شب مهربون خونه ما دعوت شد و مامان اينا بهش يه عطر خوشبو هديه دادن - بعدش قرار بود ما بريم براي آزمايش ..![]()
روزي كه مي خواستيم بريم آزمايش با مهربون جاي هميشگي قرار گذاشتيم و منم اونروزو مرخصي گرفتم و رفتم ![]()
بعدش با مهربون رفتيم و يه كله پاچه خيلي حسابي خورديم ![]()
(فكر كنين اصلا نمي دونستيم براي آزمايش بايد ناشتا باشيم يا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟گفتيم اگه لازم بود نهايتاً ما ميگيم ناشتا هستيم.....
)
بعدش هم رفتيم و نوبت گرفتيم و رفتيم گشتيم و من يه رژ و يه مانتوي خيلي خوشمل صاحب شدم![]()
بعد هم برگشتيم و رفتيم توي آزمايشگاه ... من كنار يه دختر خانمي نشسته بودم بهش گفتم ببخشيد بايد ناشتا باشيم ؟؟؟؟؟؟؟ اونم با اطمينان گفت بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه .. منم در حال سكته كردن بودم
چون ديگه نمي تونستم مرخصي بگيرم و هي به مهربون كه توي صف آقايون وايساده بود اس ام اس مي دادم كه چيكار كنيم ؟؟؟
ما كه ناشتا نيستيم ...!!!!!! تا فردا صبح هم هيچي نمي خورديم گرسنه نمي شديم چه برسه به ناشتا بودن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!اونم مي گفت عيبي نداره نبايد ناشتا باشيم قند و نمك خونمونو كه نمي خوان آزمايش كنن....![]()
بعدش هم گفتن آقايون برن خون بدن كه من و مهربون انقدر خنديديم كه ديگه همه يه جوري به ما نگاه مي كردن كه يعني چرا شما يه ذره هم دلهره ندارين ؟؟؟؟؟؟؟![]()
بعد هم با يه عروس و داماد ديگه دوست شديم و دامادها رفتن براي كلاس و ما هم بعد از اونا رفتيم ...![]()
بعد قرار بود جوابا رو بزنن رو برد مهربون و اون داماده انقدر برامون فيلم بازي كردن كه ما اسممون توي ليست اونايي هست كه نمي تونن با هم ازدباج !! كنن و هي لوس بازي در آوردن كه ما هم به صورت بسيار ملموس توي ذوقشان زديم
و بسيار خرسند گشتيم ![]()
بعد هم با كلي عشقولانه
اومديم در خونه مهربون اينا كه مداركشو برداريم بريم خونه ما و بعد هم بريم براي انجام يكي از كارامون كه با هم دعوامون شد وحشتناك ......![]()
![]()
به طوري كه من قهر كردم ![]()
و راه افتادم طرف خونه و به مهربون گفتم ديگه نمي خوام با هم ازدبــــــــــــــــــــــــــــاج!!كنيم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(چي مي گـــــــــــــي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)
بعد هم حلقمو درآوردم و سعي كردم از روحيه كافي برخوردار باشم....![]()
بعد هم مهربون اووووومد توي راه دنبالم و باهام قهر بود و رفتيم خونه ما و بعدش آشتي شديم
و ناهار خورديم
و چون خيلي خسته بوديم رفتيم يه كوچولو خوابيديم ..... ![]()
بعد هم رفتيم دنبال كارامون بعد هم رفتيم تيراژه و من با اينكه خيلي خريد داشتم هيچي نپسنديدم و برگشتيم گلديس و من از اونجا يك كفش ايتاليائي خريدم بعد هم رفتيم اسنك خورديم ![]()
و بعدش هم رفتيم خونه ....![]()
بعدش هم خانواده مهربون منو دعوت نمودن خونشون كه بسي مشعوف شديم
و با استقبال عموم فاميل مهربان همسر روبرو گشتيم (چرا لحن من اينجوري شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)![]()
![]()
بعد هم مادر مهربون به من دو تا پارچه خوشملي به رنگ آبي روشن هديه دادن و بعد هم اومديم خونه ما ![]()
و روزها گذشت و گذشت تا رسيد به شب عقد كنان ..... ![]()
من چون خودم اصلا دوست نداشتم دست به صورتم نزده بودم
دليلش هم اين بود كه مي خواستم خيلي تغيير كنم و بر خلاف بقيه دخترهاي فاميل دست به صورتم نزده بودم
به ابروهام هم تعلق خاطر بسيار زيادي داشتم كه تقريباً الانم دارم و ترجيح ميدم بازم به ابروهام دست نزنم ....
(من شلختم آيا؟؟؟؟؟
يا خيلي قديمي؟؟؟؟؟
)
خلاصه مامان مهربون زنگ زده بودن كه اگه اجازه بدين چون عروس خانوووم تا حالا دست به صورتش نزده ما بيايم ببريمش آرايشگاه ؟؟؟ منم كه برام فرقي نداشت و تازه خوشحالم ميشدم كه به حرف اونا هم اهميت بدم قبول كردم فقط يه مشكلي كه بود اين بود كه كجا برم آرايشگاه كه بار اول خراب نكنه ابروهامو؟؟؟؟![]()
اول مامان مهربون يه جايي رو معرفي كردن و گفتن اگه دوست داشته باشيد بريم اينجا و كارش خوبه ولي بعدش گفتن چون بار اوله يه جا كه خودش دوست داشته باشه بريم كه خراب نشه دل چركين بشه عروسمون... ![]()
خلاصه سرتونو درد نيارم اونروز من تا ديروقت شركت بودم بعدش بدوبدو رفتم پيش مهربون و با هم رفتيم حلقه خريديم
(حلقه براي فعلا-چون حلقه هامونو گذاشتيم نزديك عروسي بخريم- نمي دونم گفتم يا نه من دوست داشتم تا موقعي كه مهمونيه عقد و عروسي رو مي گيريم كسي حلقه هامونو نبينه و اگر از الان مي خريدم تا زمان عروسي مجبور بودم دستم كنم و همه ميديدنش و كهنه ميشد يه همين دليل فعلا يه حلقه بجاي اووون حلقه ها خريديم
) حالا از بحث خارج نشيم .... بعد از خريد حلقه من پاشنه كفشم كنده شد
و مورد ديگه اي براي اعصاب خورد من ... چون قرار بود خانواده مهربون بيان و من هنوز توي خيابون و بسيار ژولي پولي (ژوليده) بودم كه به مهربون گفتم هر وقت من رسيدم خونه مامانت اينا رو راهي كن . اونم گفت چشم ..![]()
وقتي من رسيدم خونه مامان گفت كه مامان مهربون خودش تماس گرفته و گفته مي دونيم چون تعطيلاته امروز خيلي شلوغه و ممكنه دزي جون دير برسه به خاطرهمين هر وقت آماده بود يه زنگ بزنين كه ما راه بيفتيم و دزي جون استرس اومدن ما رو نداشته باشه .... ![]()
خلاصه اونا اومدن و مهربون رسوندشون و رفت و ما هم رفتيم آرايشگاه ...![]()
چشمتون روز بد نبينه ..
منم كه لوس اول اصلا نمي خواستم اصلاح كلي كنم و فقط مي خواستم ابروهامو بردارم ولي كم كم با حرف بقيه خام شدم و اصلاح كردم..انقدرم كه من لوسم و درد هم داشت يك بند از اولش اشك ريختم![]()
![]()
و دست دختر خاله مهربونو كه خيلي ماهه و من كلي عاشقشم فشار دادم ...![]()
مامان مهربون هم يه ربع سكه
به من توي آرايشگاه هديه دادن و كلي شيريني
همه جا پخش كردن و چون اون آرايشگاهه از اين رسما نديده بود حسابي تعجب ناك !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بودن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
بعدش هم همگي با هم اومديم خونه و من چون از قبل به مهربون گفته بودم بعد از اصلاح تا روز عقد نمي خوام ببينمت رفتم قايم شدم و مهربون اووومد دنباله اونا و رفتن ........![]()
(بماند كه آرايشگاهه وقتي ديد اينا از اين رسما دارن و خيلي هم منو دوست دارن چقدر ما رو سر كيسه كرد
)
فردا صبحشم كه روز عقد بود من انقدر خسته بودم دلم نمي خواست از خواب بيدار بشم تازه اينو يادم رفت از چند روز پيشش هم يه سرماي خيلي شديد خورده بودم طوريكه صدام اصلا در نمي اومد... و مامان من و مامان مهربون كلي راههاي مختلف رو امتحان مي كردن كه من صدام در بياد و بتونم بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه رو بگم ...![]()
مثل اينكه خيلي طولاني شد نمي خوام خستتون كنم بقيش باشه براي پست بعد .....![]()
فعلاً باي ![]()
میلاد نور مبارک ...
میلاد بزرگ ترین منجی عالم بشریت امام حاضر و یار بی پناهان حضرت مهدی (عج) رو به همه شما دوستای گلم تبریک می گم![]()
چرا هر روز آپ نمی کنم؟؟؟؟؟؟؟
راستش امروز داشتم فکر می کردم چرا هر روز آپ نمی کنم و انقدر تنبل شدم؟؟؟؟![]()
بعدش به این نتیجه رسیدم که من دلم می خواد اول چیزایی که این چند وقته اتفاق افتاده رو بنویسم و بعد بیام به روزمره ها بپردازم
و این ربطی به تنبلی نداره و شاید به خاطر حجم کارم باشه
در هر حال چون وقت نمیشه که اوووووووون قبلی ها رو بنویسم امروز و یا زمان حال رو هم با اتفاقاتش دارم از دست می دم
و این برای منی که اینجا رو کردم خووونه خاطراتم خیلی رنج آوره![]()
یه مورد دیگه که باعث میشه نیام اینه که فکر می کنم اینجا دیگه امن نیست
و این کلی باعث غصه خوردنم میشه![]()
حالا واقعا موندم که چه کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کمممممممممممک ....
اول از همه از هلیا جونم بابت زحمتی که برای بار سوم کشید تشکر می کنم ![]()
بعدش یه سوال :
کسی اطراف میرداماد جایی که کار اپیلاسیونش خوب باشه سراغ نداره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟(ببخشیدا...)
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم![]()
قاطی خروسها می شویم ...
راستش بعد اون جلسه ای که مهربون اینا اومدن خونمون ما همچنان به کارهای روزمره می پرداختیم تا اینکه یه روز من می خواستم برم پیش مهربون که مامانم گفت منم میام و من اینجوری بودم![]()
![]()
بعدش هم سه تایی رفتیم بیرون و من کلی شیطونی کردم و مامانم و مهربون هم با هم صحبت می کردن
منم که بسیار شیک رفته بودم برگشتنا با پاهایی بریده و خون آلود مواجه شدم چون کفشم پدرمو درآورد
توی راه هم هر جا مامان جلوتر بودن مهربون دستای منو می گرفت و منو تا حالت سکته پیش می برد
خلاصه که بعد از چند روز هم قرار بله برون گذاشته شد که بزرگای دو خانواده بیان و با هم آشنا بشن![]()
روز بله برون هم من رفتم آرایشگاه و موهامو یه مقدار کوتاه و بعد هم براشینگ کردم
و کاملا فشن شدم
بعد هم تا رسیدم خونه دائیم اینا رسیدن و من بدو بدو در حال حاضر شدن بودم![]()
بعد هم خانواده مهربون با کلی کادو های خوشملی اووومدن و کم کم حرفاشونو زدن و صحبتا گل انداخت
((یه چیزی توی پرانتز توضیح بدم که اینجوری بشید دوستای ناز: من کلا آدم با حجابی نیستم ولی خانواده مهربون خیلی با حجاب و مومن هستن/قبل از اینکه اصلا حرفی از بله برون و حتی اومدن دو خانواده بشه مهربون از من خواست که روز بله برون چادر بپوشم!!!!
منم در ازای اینکه خود مهربون برام چادر بخره و یه مژدگانی خوبم برام بخره و با کلی ناز قبول کردم
مهربون مژدگانی برام یه کفش خیلی خیلی شیک خرید ولی چون نرسیدیم چادر بخریم روزای آخر به مهربون گفتم چادر نخریدی و منم نمی پوشم و اونم با اینکه یه کوچمولو غصه شد ولی قبول کرد و به من گفت بدجنس تو از من مژدگونی گرفتی)) حالا داشته باشید ادامه ماجرا رو و اونموقع که مهربون اینا رسیدن و منو دیدن که در کمال شیرین عسل شدن یه چادر خوشمل سرم کرده بودم و چون بلد نبود سرم کنم چنان رویی گرفته بودم مبادا چادره از سرم بیفته و مهربون این شکلی شده بود از خوشحالیش ![]()
![]()
![]()
بعدش هم حرفا زده شد و چون ما حیاطمون تقریباْ یه باغ کوچمولو هستش ما از قبل توش میز و صدلی چیده بودیم و دو خانواده بعد از خوندن صیغه محرمیت بین من و مهربون به این نتیجه رسیدن که مردا رو بندازن بیرون و بزن و برقص کنن ![]()
بعد هم مهربون به عنوان مهریه صیغه برام یه النگوی خیلی شیک آورده بود و دستم کرد بعد چند لحظه هم مامان مهربون بلند شد و یه النگوی دیگه هم به مناسبت تولدم که دو سه روز قبلش بود بهم هدیه داد که اونم مهربون دستم کرد
((یه توضیح: روز تولدم مهربون برام یه النگو خریده بودکه بهم داد ولی من گفتم بذار روز بله برون بهم بده و اونم با یه مقدار ... قبول کرد))
بعد هم مهربون انگشترمو دستم کرد و کلی هم بزن و برقص کردیم و خوشحالی کردیم و من یه عالمه شادباش جمع کردم و کلی خوشحال شدم
((بازم یه توضیح: خانواده مهربون همشون خیلی خیلی خیلی مهربون هستند و من خیلی دوسشون میدارم / من فکر می کنم که اونا رفتار کلیشون اینه چون با همه همین قدر مهربون هستن ولی برای بعضی ها که گفتم / گفتن هنوز اولشه و کلی روحیه منو خراب کردن و من امیدوارم این مربوط به همیشه بشه و همیشه همینجور باشن )) چقدر این پستم یه توضیح داره توش![]()
![]()
بعد هم اونا رفتن و ما هم به جرگه متاهلین پیوستیم![]()
![]()
![]()
راستی یه چیزی : دایی من خیلی آدم سخت گیری هستن جوری که برای بله برون دختر خالم همه در حال سکته کردن بودن از دست ایشون و خوب من هم از این قاعده مثتثنی نبودم و همش دلهره داشتم و به این فکر می کردم نکنه که یه چیزی بگن که به خانواده مهربون اینا بر بخوره / یکی دوبار هم داشتن یه چیزایی می گفتن که من اینجوری بودم ![]()
![]()
ولی در کل از خانواده و خود مهربون خوششون اومده بود و بعد از رفتن اونا با یه لبخند به من تبریک گفتن و من یه نفس راحت بعد از مدتها کشیدم
بعد هم یه مقدار جمع و جور کردیم و خوابیدیم ![]()
((و من کلی خدایا شکرت بودم![]()
![]()
))
نارنجدونه کجایی؟؟؟
کسی می دونه نارنجدونه کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!
من خیلی دنبالش گشتم ولی نمی تونم وبلاگشو ببینم![]()
هم دلم براش تنگ شده و هم اینکه می خوام بدونم چه جوری میشه باهاش تماس گرفت؟؟؟
هر کسی خبری ازش داشته باشه مژدگانی میگیره...![]()
نارنجدونه جووووووووووونم بیا یه خبری از خودت بده
دلم برات تنگ شده![]()
لبخند خدا...
جان هاوس، صاحب همان خواربار فروشي با بي اعتنايي، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست كه او از مغازه بيرون رود !
زن نيازمند در حالي که اصرار ميکرد گفت آقا شما را به خدا ، به محض اين که بتوانم پولتان را مي آورم . جان گفت نسيه نمي دهد.
مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت :
ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من !
خواربار فروش با تمسخرگفت : لازم نيست، به حساب خودم. ليست خريدت کو ؟
لوئيز يا همان زن نيازمند گفت : اينجاست !
خواربار فروش با صدايي كنايه دار اضافه كرد: ليست را بگذار روي ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستي ببر.
لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد، از کيفش تکه کاغذي در آورد، و چيزي رويش نوشت و آن را روي کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند کفه ي ترازو پايين رفت!!
خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد.
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ترازو کرد. کفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند !
در اين وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است !
کاغذ، ليست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود که نوشته بود :
اي خداي عزيزم، تو از نياز من با خبري، خودت آن را بر آورده ساز !
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد، لوئيز خداحافظي کرد و رفت.
دهنده بي منت، فقط الله است و بس !
داستان رز...
داستان رز


