تبليغاتX
عاشقانه هاي من

شب های قدر...

خداوندا در اين شب هاي قدر، منزلتي بما عطا كن تا توفيق استجابت دعا
و آمرزش گناهان از ما دريغ نگردد.

بی تردید، دانستن، فهمیدن، ایمان آوردن، چشم جان گشودن
و دل به اين شبها سپردن، خود از همان توفيقات است.

امید که در چنین شبي بزرگ از این فيض و نعمات بی بهره نمانیم.
شهادت مولای متقیان علی ابن ابیطالب رو به همه شما دوستای گلم تسلیت می گم

امیدوارم بتونین بیشترین بهره رو از این شبا ببرین

دعا برای دوستای وبلاگی هم فراموش نشه لطفاْ

!! نوشته شده توسط دزي | 11:22 | یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 •

فعلا ادامه می دهیم ....

دوستای گلم سلام

راستش یه چند وقتی میشد که هر بار اتفاقاتی بعد از عقدمون میوفتاد من می اومدم که بنویسم ولی چون خاطرات عقد رو ننوشتته بودم از نوشتن روزانه ها هم پشیمون می شدم

ولی امروز به این نتیجه رسیدم که من دارم زمان حال رو از دست میدم به خاطر ثبت نشدن خاطرات گذشته

پس حالا می نویسم از حال و بعدا هم تمام خاطرات عقد رو می نویسم

دیشب ما خونه دایی مهربون دعوت بودیم به همراه تمام فامیلهاشون که خدا رو شکر همه خیلی خیلی با هم صمیمی هستند

من هم در ازای گرفتن یه هدیه تووووپ و خوشمل سر وقت رسیدم دم خونه مهربون اینا

می بینید من چقدر دخمر خوبی هستم دیگه

بعدش همگی راه افتادیم و دیگه اینبار تقصیر من نبود که افطار شد و ما دیر رسیدیم

آخه توی مهمونی قبلی ساعت ۷.۴۵ افطار میشد من ۷.۳۰ از حمام اوووومدم بیرون و خلاصه نزدیک ساعت ۹ رسیدیم به اووون مهمونیه

خلاصه با دقایقی تاخیر رسیدیم و خواهر شوهر جان مهربوووون هم کلی هوای منو داشت و من با عنوان نو عروس خانواده در مرکز توججججججهات بسر می بردم

(من این شکلک رو خیلی می دوستم چون واقعا حس درونی منو نشون می ده)

بعدش هم خاله شوهری و دختر دائیش رفتن ظرف ها رو شستن و منم مثلا کمک کردم خشکشون کردیم

بعد هم رفتیم عکسای دختر دائیشو که اونم تازه عقد کرده دیدیم

بعدش هم اوومدیم شام خوردیم و من رفتم ظرفها رو شستم (البته تنهایی نه ها)

و کلی سر اوووووون سوژه داشتیم

بعدش هم اومدیم خونه مهربون اینا و من با مامانم حرف زدم و با مهربون اینجوری بودیم و کلی عشقوووووووووولی

بعدش هم مثلا خواستیم بخوابیم که من تا خود صبح بدون اغراق چشمام باز بود و هر چی گاو و گوسپند شمردم خوابم نبرد و کلی هم حالم ناخوش بود

صبح هم رفتیم توی هوای خنک قدم زدیم و نون خریدیم برای دو تا مامانا و بعدش من اووومدم سر کار  و به کارای معوقه رسیدم و بعدش هم تصمیم گرفتم که بنویسم

خوش باشین فعلاْ

!! نوشته شده توسط دزي | 14:43 | پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 •

رمضان دوست داشتنی ...

حلول ماه مبارک رمضان رو به همه دوستای گلم تبریک می گم ...

امیدوارم بتونید بیشترین بهره معنوی رو ازش ببرید ...

دعا برای دوستا هم فراموش نشه لطفاْ ...

****

رمضان آمد و آهسته صدا كرد مرا
مستعد سفـــر شهر خدا كرد مرا

از گلستان كرم طرفه نسيـمي بوزيد
كه سراپاي پر از عطر و صفا كرد مرا

نازم آن دوست كه با لطف سليماني خويش
پــــله از سلسـله ديـــو دعــا كـــــرد مـــرا

فيض روح‌القدسم كرد رها از ظلمات
همرهـي تا به لـب آب بقـا كرد مـرا

من نبودم بجز از جاهل گم كرده رهي
لايـــق مكتب فخــر النجبا كـــرد مـــرا

در شگفتم ز كرامات و خطاپوشي او
من خطا كردم و او مهر و وفا كرد مرا

دست از دامن اين پيك مبـارك نكشم
كه به مهماني آن دوست ندا كرد مرا

زين دعاهاست كه با اين همه بي‌برگي و ضعف
در گلـستــــان ادب نـغمـــه ســرا كــــرد مـــرا

هر سر مويــم اگـر شـكر كند تـا به ابــد
كم بود زين همه فيضي كه عطا كرد مرا

!! نوشته شده توسط دزي | 14:19 | سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 •

گنجشک و خدا ...

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: او می آید و با من راز و نياز خواهد كرد، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک غمگين و افسرده بود ولي باز هم هیچ نگفت ! اما خدا لب به سخن گشود :
"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست" ؟ گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان سهمگين و بی موقع چه بود؟
و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر افكندند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود، خواب بودی، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک، خیره در خدایی خدا، مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت، گويي حسي عجيب وجودش را دگرگون مي كرد.
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

!! نوشته شده توسط دزي | 11:15 | یکشنبه دهم شهریور 1387 •

تشکر...

دوستای گلم سلام ..

خوبین ؟؟؟؟همه چیز رو به راهه؟؟؟؟

راستش واقعا توی اون روزی که یاس تمام وجودمو پر کرده بود همراهی شما گلای مهربون منو تا اوج ابرا برد.

راستش اوضاع از فردای اونروز به طور خیلی آرامبخشی آروم شد و اون چیزی که منو ناراحت کرده بود با اشکایی که اونشب ریختم و با استغاثه ای که داشتم به کلی رفع شد

بماند که موضوع همچنان ادامه دار مونده

چند تا از دوستای خیلی صمیمیم ازم پرسیده بودن که چه چیزی انقدر داغونم کرده ؟؟؟؟

ولی من با تمام احترامی که براشون قائلم شرمندم از گفتن اینکه موضوع چی بوده و هست...

راستش وقتی یه موضوعی باشه که خودتم نتونی توضیحی راجع بهش داشته باشی مطمئناْ نمی تونی به کسه دیگه ای هم بگی حتی نزدیکترین ها و عزیزترین هات...

فقط بدونین که موضوع مربوط به خانوادم و یا مهربون و خانواده خوبش نیست ...

در هر صورت خواستم از همتون تشکر کنم

و یه تشکر خیلی ویژه هم از طنین جوونم و ای.ش جوونم و ماه خانوم جوونم داشته باشم

و

ساناز جونم . الهام جونم . آزاده جونم . بهار جونم.هلیا جونم.مریسام جونم.سارا جونم.

دریا جونم. عسل جونم.آریانا جونم. الهه جونم. فضول خانوم جونم.هلن جونم

و

الهه (جون جونم)

 

!! نوشته شده توسط دزي | 9:38 | شنبه نهم شهریور 1387 •

تنفـــــــــــــــــــــــــــر...

روزی که اینجا رو ساختم دلم می خواست از همه چیزایی که ذهنمو مشغول می کنه اینجا بنویسم ولی کم کم تبدیل شد به نوشتن خاطراتی که برام خیلی عزیز بودن...

ولی امروز با همیشه فرق دارم ...

اوووومدم بنویسم تا بفهمم چقدر از خودم بدم می یاد

اومدم تا همیشه یادم باشه چه آدم بدی شدم

اومدم تا بنویسم دزی تو خیلی پستی

بنویسم ازت متنفرم

حالم ازت بهم می خوره

از رفتارات

از کارات

از همه چیزت

از خودت

دلم می خواد همین الان دنیا تموم می شد و من با خیال راحت خودمو واسه سوختن توی آتیش جهنم آماده می کردم ...

الانم آتیشی که برای خودم درست کردم داره همه تنمو می سوزونه ولی ....

حالم از همه چیز بهم می خوره

چشمام هم پر از اشکه

خدایا من چه کار کردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چشمام پر از اشکه و هر لحظست که بریزه پائین ...

کجا برم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کجا می تونه آرومم کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من چیکار کردم با خودم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا منو می بخشی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ می دونم خیلی رو سیاهم ....

می دونم الان تو سر همتون یه علامت سوال گنده هست ...

تو رو خدا نپرسین چیزی ... نمی تونم بگم ..........

فقط هم مربوط به خودمه ...

فقط بگین چه جوری خودمو آروم کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیوووونه دیووووووونم ........

دنیا با همه زرنگیش فریبم داد ........

از همه چیز بدم می یاد ..........

بچه ها تو رو خدا کمکم کنین ......... حالم اصلا خوب نیست ......

نمی خوام به کارای بچه گونه هم فکر کنم

چون خیلیا توی این زندگی کوفتی هستن که منو که انقدر پست و رذلم دوست دارن و می دونم برای اونا ضربه قابل تحملی نیست ..................

نوشتم که یادم بمونه ......... که چی بودم و چی شدم ......... تو رو خدا هیچ حدسی نزنین ... متاسفم برای خودم ......

خدایا مثل همیشه کمکم کن ...

خدایا غلط کردم ..........

خدایا منو ببخش ...................

می دونم خیلی روسیاهم .............

خدایا منو ببخش ..................................

من طاقت این آزمایش بزرگ رو نداشتم و ندارم ............. من خیلی واسه بزرگیای تو کوچیک بودم خدا....................

!! نوشته شده توسط دزي | 20:34 | شنبه دوم شهریور 1387 •