ادامه ها امروز تمام مي شوند...
سلام
روز عيد فطر ما خانواده مهربون رو دعوت كرديم تا وقتي مي خوان بيان براي من عيدي بيارن شبم پيش ما باشن و مامان چند نوع غذاي خوشمره درست كرد و منم كلي كمك كردم كه توي عمرم از اين كمك ها نكرده بودم .... آخه من اصلا خونه دار نيستم ..
يعني اگه حسش باشه بهترينها رو مي پزم ولي اگه نباشه ...؟؟؟؟!!!!
بعدش هم به تمام مهمونامون عيدي داديم و هديه مهربون هم يك كيف مهندسي خيلي شيك و قهوه اي رنگ بود.
مهربون اينا هم برام يه انگشتر خيلي خوشمل آورده بودن كه من خيلي دوسش داشتم..
(اينو يواشكي مي گم: خودمون دوتايي رفتيم انتخاب كرديمو و خريديم )
بعدش هم يه كوچمولو حرف زديم و مهربون اينا رفتن و ما هم خوابيديم .
پس فرداش هم خالمو با دامادش دعوت كرديم و بازم كلي مهمون بازي و خستگي و ...
بعدش هم من و مهربون رفيتم مهربوني كرديم و خوابيديم
ميدونيم من نصفه شبا چه شكلي ميشم اين شكلي آخه با خودم كشتي كج مي گيرم البته فقط وقتي مهربون هست صبحا هم انقدر شيطوووني مي كنم اين شكلي
چند روز پيشم يعني پنج شنبه با مهربون رفتيم دربند جاتون خالي يه جا پيدا كرديم رفتيم نشستيم ..
من گفتم اينجا زير آبشاره الان آبشارو باز مي كنن رو سرمون ...
هنوز جملم تموم نشد ديديم داريم خيس مي شيم و .... فرار كرديم رفتيم يه جاي ديگه نشستيم و ناهارمون رو خورديم
راستي يه كيسه زباله هم گرفتم از اونايي كه نشسته بودن براي زيباسازي كوووووه و كلي دربند رو تميز كرديم (البته بيشترش آشغالاي خودمون بود....
بعد هم يك بند به مهربون گفتم كه ما خيلي با شخصيتم/ كه اينهمه كمك كرديم و هر سه ثانيه يك بار گفتم ما خيلي با شخصيتيم
بعدش هم اوووووووومديم خونمون و خوابيديم
جمعه صبح هم حدود ساعتاي 10 بيدار شديم و من رفتم يه دوش گرفتم چون خيلي شبيه عمو جنگلي ها شده بودم
ما حياطمون پر از خوراكيه
يعني تقريباً يه باغ يا باغچه كوچمولو داريم يكدفعه مهربون هوس كرد كه بريم ناهار رو خودمون درست كنيم من اصلا خونه ويلايي رو دوست ندارم و عاشقه آپارتمانم الان اكثرتون ميگين ديووووووووونه اي ولي خوب من دوووووووووووووووووووست دارم ديگه به خاطر همين هم كه كم توي حياط ظاهر ميشم همه ذوق زده بودن و كلي فيلم و عكس ازم گرفتن با قيافه اين شكلي
بعد با داداشم و مهربون رفتيم چوب جمع كرديم و آتيش درست كرديم و روش بادمجوووووووووووون كباب كرديم با گوجه ...
منم سالاد ماكارونيه مخصوصم رو كه خيلي طرفدار داره درست كردم ... بعد هم سفرمونو رو تختاي تو حياط و غذاهاي خومشزمونو خورديم
بعد هم چاي و بيسكويت خورديم و اومديم توي خونه ..
اونروز تولد خواهر مهربون بود و من تندي حاضر شدم و با مهربون رفتيم يه كيك خوشمزه چاقالو خريديم و بعدش به اين نتيجه رسيديم كه به عنوان كادو پول بديم بهتره .. تا هر چي دوست داشت بخره ..
بعد رفتيم پاكت يا كارت تبريك بخريم كه مهربون يه چيزي گفت و با اينكه خيلي معمولي بود من خيلي دلم شكست..
بعدش هم كلي غصه خوردم ...
كيكو گذاشتيم توي يخچال پايين و با خاله و خواهر مهربون كه اومده بودن پايين رفتيم نمايشگاه
منم همچنان با دل گرفته و غصه فراوووون بودم
مهربون هم هر چند ثانيه يك بار مي گفت معذرت مي خوام عزيزم ... ميشه منو ببخشي... و .....
آخرشم سرمو توي خيابون بوسيد و بازم گفت اگه نمي خواي ببخشي منو بهم بگو ...
اما من خبشيده بودمش ولي روحيم خراب بود و دلم گرفته بود ...
خلاصه رفتيم خونه شمعا و فشفشه ها رو روشن كرديم و پريديم رفتيم بالا و از اوووونجا كه فاميلا همه عصرا اووونجان شد يه تولد درست و حسابي ... منم ديگه ناراحتيمو نشون ندادم تا مهربون خوشحال باشه و بدونه بخشيدمش ...
ولي بعد از خاموووووووش كردن شمعا به ما گفتن ما مي خوايم هفته ديگه تولد بگيريم و ما اينجوري شديم ... كادوهامونم نداديم تا اين هفته ...
بعدش هم رفتيم شام خورديم و فيلم خيلي زشته و مصنوعيه حضرت يوسف رو ديديم .. من حضرت يوسف رو خيلي مي دوستم ولي ايني كه اينا درست كردن خيلي مضحكه ...
بعدش هم رفتيم با مهربوني خوابيديم ....
صبحشم مهربون منو رسوند تا ايستگاه ماشينا و من سوار شدم زودي اووومدم شركت و با بهار و طنين كلي چت كرديم و به طور ناگهاني به اين نتيجه رسيديم كه بريم بيرون .....
ادامه ها تموم شد دوستام ولي ديدار دزی و طنين و بهار و بقيه خاندان يه پست خيلي مخصوص مي خواد كه احيانا فردا مي زارم ..
بوس . بوس
فعلا باي
ادامه گذشته نه چندان دور ....
دوست جوناي گلم سلام
راستش اين ادامه همون خاطراتي هست كه قرار بود بيام بنويسم و و نميشد ...
در هر صورت ببخشيد كه انقدر با تاخير اومدم
خوب برگرديم به ادامه اونشب ...
اونشب تا رسيديم خونه مهربون اينا من رفتم توي اتاقش و مثل برج زهر مار نشستم و با بغض گفتم براي من يه ماشين بگير مي خوام برم خونمون
مهربون هم اصلا انگار نه انگار
و منم عصباني تر شدم تا اينكه مهربون اومد پيشم و ب غ ل م كرد و باهام حرف زد
هميشه وقتي باهام آروم حرف ميزنه تمام ناراحتي هام يهو غيب ميشن ، خلاصه بهم گفت تو چرا انقدر زود عصباني ميشي ؟؟؟؟ بده ما به فكرتيم ؟؟؟؟ دوست داشتي باهات بي تفاوت رفتار ميكردم و اصلا برام مهم نبود كه تو چيكار مي كني ؟؟؟؟ و ....
بعدش هم كلي تا صبح عشقولانه بوديم و من فهميدم كه آدم خيلي ناشكري هستم كه قدر چيزاي خوبي رو كه دارم نمي دونم و همچنين فهميدم كه غلظت لوسي خونم خيلي بالاست ...
فرداش هم تا بعداز ظهر اونجا بودم و مادرشوهرم اينا شب احيا داشتن با يه عالمه مهمون شيك و روز جمعه هم بود و من با ابروهاي پاچه بز يكدفعه به ذهنم رسيد كه اي داد بيداد حالا كه اينا مي خوان براي اولين بار عروس تازه رو ببينن نميگن چرا انقدر ژولي پوليه؟؟؟؟!! خلاصه با جاري جووون و دخترخاله و خواهر شوهري شروع كرديم به پيدا كردن آرايشگاه ..
حال فكر مي كنين جايي هم باز بود ؟؟؟؟
خلاصه دختر خاله شوهري كه خيلي هم ماه و دوست داشتني هستش بهم گفت ما يه جايي رو مي شناسيم كه كارش بد نيست ولي خيلي معروف هم نيست و ماها بعضي وقتا پيشش ميرفتيم اگه بخواي مي تونم به اون خانومه زنگ بزنم ..
منم كه چاره اي نداشتم با كلي غصه و استرس و ناراحتي قبول كردم
بعد هم خبر آوردن كه خانووووم جلسه اي اونشب كه سي و پنج سال بود ميومد اونجا فشارش رفته بالا و توي كما رفته .... حالا همه افتاديم دنبال يه مداح ديگه .... اي خدا چه وضعي بود هم خندمون گرفته بود هم مونده بوديم چه كار كنيم ؟؟!!
خلاصه دخترخاله همسري گفت تو اينا رو ول كن بيا بريم آرايشگاهت دير شد .. اينا خودشون يه فكري مي كنن.. ما هم راه افتاديم و رفتيم اونجا و خودمونو به خانووم آرايشگر سپردم و الحق و الانصاف كه انقدر دستش و كارش خوب بود كه فكر كنم هميشه برم پيشش ....
بعد هم برگشتيم و با اينكه روزه نبودم چون سر اذان بوديم همگي رفتيم خونه مامان بزرگ مهربون كه همون واحد بغلي هستن و كلي خوراكي هاي خوشمزه خورديم ..
(((من اين رفتار خانواده مهربونو خيلي دوست ميدارم ... هر شب تمام خواهر برادرا و نوه ها جمع ميشن خونه مامان بزرگشون و يه جمع كاملا صميمي و يكرنگ دارن/ حالا ممكنه يكيشون يه شب نتونه بياد ولي معمولا اين برنامه هميشگيه)))
بعدش هم من رفتم كادومو برداشتم و با خيال راحت رفتم خونمون كه حاضر بشم و برگردم دوباره ...
توي راه يكدفعه تصميم گرفتم موهامو با اين مش موقت ها خوشمل كنم ...(اسپري هاي مش موقت) ولي اونموقع هيجا رو نديدم و تا رسيدم خونه به مهربون زنگ زدم و اووون رفت برام خريد..
بچه ها من خيلي با جزئيات توضيح ميدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مي ترسم خستتون كنم .. در هر صورت ببخشيد...
بعد هم سريع دوش گرفتم و يه آرايش ملايم كردم و با مامان رفتيم خونه مهربون اينا ...
مهربون جووونم هم طفلك مجبور شده بود بره بالاي پشت بوم / بعدش دخترخاله مهربون موهامو سشوار كشيد و رفتيم يه مقدار دعا كرديم .. بعدش هم رفتيم با كمك هم پذيرائي كرديم و من هم هي ميرفتم بالا و براي مهربون خوراكي هاي خوشمزه ميبردم ... بچه ها هم هي ما رو سوژه مي كردن كه ميرين .....
((راستي اون خانووومه فوقت كرد و اونشب يكي ديگه اووومد))
خلاصه بعد مراسم هم من موندم سر دوراهي كه برم خونه يا بمونم كه نتيجه گرفتم مامانم تنها ميمونه و رفتم خونه و مهربون هم زنگ زد بهم كه ديگه باهات قهرم چرا تو نموندي خونه ما و من دلم برات تنگ شد...
شنبه و يكشنبه هم بدون نكته خاصي گذشت و ما روز دوشنبه با تمام فاميل خونه مامان بزرگ مهربون دعوت بوديم ... كه من نزديكاي ساعت 6 رسيدم و همون چند دقيقه اي هم كه زود بود رو با مهربون رفتيم بيرون و مهربون جونم برام يه مام خيلي خوبشو (خوشبو) خريد و منم كلي ذوقيدم
بعدش هم اذان داد و ما رفتيم و خوراكي هاي خوشمزه خورديم و مهربون دقيقا از بعد خوردنمون منو برد تو اتاقش و حتي نذاشت يه بشقاب بردارم و يه كوچولو كمك كنم ...(چه همسر نمونه اي ...!!!)
بعد هم رفتيم پيش بقيه و دخترخاله ها و دختر دائي هاي مهربون منو صدا كردن و گفتن دزي جوني تنها نموني و من متحير از اينهمه مهربوني توي اين خانواده ...........
بعدش هم رفتيم مهربوني كرديم و خوابيديم و فرداش هم طبق معمول اومديم سركار ....
چند روز بعدي هم يا خونه ما بوديم يا خونه مهربون اينا ....
بچه ها فعلا برم زود ميام بقيشو مي نويسم ..
بوس . بوس
امید...
همیشه فاصله تلخه ، ولی امید باقی هست نگو آسون خدا حافظ ، تحمل کن ، یه راهی هست . . .
دلم خیلی گرفته ...
حالم خیلی خوب بود ولی الان هیچ چیز برام جالب نیست
خستم / از همه اتفاقات اطراف ..
هیچی خوشحالم نمی کنه
دلم یه سفر می خواست . هم جور نشد و هم عروسی دخترعمومه و اگر نریم ما رو می کشه![]()
نه اینکه از من خوشش بیاد / ما از اول هم زیاد با هم خوب نبودیم
یه جورایی ازش بدم می اوومد
به خاطر رفتار مضحکی که داشت / همیشه از آدمای خودخواه و کسایی که احساس می کنن خیلی عقل کل هستن بدم می اومده ...
نمی دونم . الان اصلا مسالم این نیست
اینه که چرا خدا این کارمونو که اینهمه براش صبر کردیم درست نمی کنه
خیلی افسرده شدم / دلم می خواست حتی اگه می شد دو روز می رفتم شمال
مهربون میگه غصه نخور / میریم / ولی من حتی دلم نمی خواد این حرفا رو بشنوم
به نظر شما یه آدم خیلی خسته باید چه کار کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ای کاش من هم پرنده بودم ...
با شادمانی پر می گشودم ....
عید سعید فطر مبارک ...
عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
دوستای گلم سلام
فرا رسیدن عید سعید فطر رو به همه شما تبریک می گم
نماز و روزه هاتون قبول باشه ![]()
امیدوارم همتون به حاجتهای دلتون برسید![]()
برای بقیه دوستان هم دعا یادتون نره ![]()
ساراجونم تبریک می گم مادر شدنتو
امیدوارم به سلامتی و راحتی به دنیا بیاد![]()
هلیا جونم عکسای نامزدیمون بود![]()
پرید...
چون با کلی زحمت یاد گرفتم عکس گذاشتم واستون در عرض سی ثانیه همش پرید![]()
![]()
منم کلی اینجوری شدم 
ولی حالا اینجوریم ![]()
مهم نیست 
هر وقت شد دوباره براتون میذارم ![]()

![]()
ادامه ...
دوستای گلم سلام ![]()
راستش یه اشتباهی شد اولا که دعوای من و مهربون اصلا زیاد طول نکشید ![]()
ثانیا حالا ببنید سر چی دعوامون شد : داشتیم همگی پیاده می اومدیم که من تقریبا داشتم از توی خیابون می اومدم
و یه ماشین داشت اینجوری می اومد
و منم اینجوری شدم
و کلی بهم برخورد
می بینید تو رو خدا جنبه محبت ندارم ![]()
بعدش من داد زدم
که فکر کردین من تا حالا تنها بیرون نرفتم
خودم بلدم از توی خیابون رد شم ![]()
مهربون به شدت از اینکه کسی تو خیابون داد بزنه بدش میاد ![]()
و نتیجه این شد که دیگه هیچی نگفت و رفت
منم هیچی نگفتم و مثلا قهر کردم
ولی تو دلم اینجوری بودم 
بچه ها شرمنده
من باید برم فردا حتما بقیشو می نویسم 
مواظب خودتون باشید ![]()
فعلا بای ![]()
فعلاً نوشت...
این شما و این هم آپ اساسی دزی ...![]()
راستش روز پنجشنبه خونه خاله همسري دعوت بوديم / بماند كه من چه قشقرقي برپا كردم و چقدر مهربونو حرص دادم
آخه من همش حس مي كردم ما دعوت نشديم ![]()
بعد هم دقيقاً چند دقيقه از اذان گذشته بود كه رسيديم جلوي درشون و وقتي رفتيم تو من ديدم همه اونجا جمع هستن و منتظر ما
منم كه اصلا روزه نبودم در كمال آرامش رفتم و بعد از سلام و احوالپرسي شروع كردم به خوردن افطاري
بعدشم يه كوچولو پيش مهربون نشستم و بعد رفتم توي آشپزخونه كه مثلا كمك كنم ![]()
بعدش كمك كرديم سفره شامو چيديم
و يه عالمه غذاهاي خوشمزه خورديم![]()
(البته خيلي هم نخورديما / چون بعد از افطار آدم نمي تونه خيلي شام بخوره
)
بعدش هم من رفتم و با كمك دخترخاله مهربون ظرفا رو كه يه عالمه هم بود شستيم و ديگه همه به اين نتيجه رسيدن كه من چه عروس خوبي هستم ...![]()
![]()
بعدش هم من يه كادوي خوشمل از خاله خانووووووووم و همسرشون كه خيلي خيلي ماه هستن گرفتم و كلي ذوقمرگ شدم ![]()
بعدش هم اوووومديم مثلا پياده بيايم كه منو مهربون دعوامون شد و من مي خواستم جيغ بزنم از عصبانيت ![]()
![]()
فعلاً تا همين جا رو داشته باشين دوستاي نازم ![]()
بايد برم ولي زود ميام بقيشو مي نويسم ![]()
بلاگفا خیلی بی ادبه...
بلاگفا خیلی بی ادب و بدجنسه ![]()
![]()
دیروز از صبح تا عصر کلی حس آپ کردن داشتم و هی میومدم توی بلاگفا تا بتونم یه چیزی بنویسم ولی همش بلاگفای بی ادب نذاشت و هی ارور داد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
فکر کردم فقط برای من اینطوره ولی طنین جونم گفت خرابه و منم هی دعا کردم درست بشه![]()
ولی غصه نخورینا من تا عصر یا نهایتا فردا یه آپ اساسی دارم ![]()
اگرم تونستم و یاد گرفتم عکس میذارم![]()
خوش باشید![]()
فعلاْ بای![]()


