زندگى ...
زندگى آن چيزى است که براى تو اتفاق ميافتد، در حالى که تو سرگرم برنامهريزيهاى ديگرى هستى.
آرزوهای یک زن
خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.
قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.
خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!
خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.
آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.
قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.
خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.
بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.
خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.
آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.
خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!
نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.
قابل توجه دوستان عزیز ... اینجا پایان این داستان بود. لطفاً صفحه را ببندید و برید حالشو ببرید.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از همسرش شد ![]()
ادامه سفر...
خوفین ؟؟؟ ببخشید من همش دیر به دیر میام آپ می کنم ..![]()
خوب داشتم می گفتم..
ما حدودا ساعت یازده و ربع رسیدیم آرژانتین و بلیطامونو گرفتیم و رفتیم یه عالمه خوراکی های خیلی خوشمزه خریدیم
همراه با بستنی که من خیلی خیلی می دوستم ![]()
تازشم مادرشوهری هم کلی الویه برامون گذاشته بود بعلاوه یه عالمه خوراکی و میوه ![]()
همینطور که از تهران دور میشدیم من هي دلم مي گرفت ![]()
ولي خوشحال بودم كه داريم ميريم مسافرت ... آخه اين اولين سفر ما محسوب مي شد ![]()
بعدش هم به مهربون اس ام اس دادم كه چه حسي داري ؟؟؟ و اونم برام اس ام اس داد كه خيلي خوشحالم ... آدم هميشه به هر چي كه واقعا بخواد ميرسه ..!!!!!!![]()
بعد هم هله هوله هامونو خورديم و يه كوچمولو در سكوت به جاده نگاه كرديم .. يه كوچمولو هم آهنگ گوش كرديم كه من فوري انصراف دادم ![]()
فعلا بايد برم ...
زود بر ميگردم ![]()
هی خدا حواست بهم هست؟؟؟
دلم خیلی گرفته
از همه دنیا
خدایا دلم پر از بغضه ..
می دونم خیلی هم ازت دور شدم و حتی دیگه از بردن اسمت خجالت میکشم خداجوووونم ..
ولی میدونی که غیر از تو کسی رو ندارم ![]()
خدا من خستم ...
از این دنیا ..
از آدمای سطحیش...
از بدیایی که می بینم ...
از تمام اونایی که ادعای مسلمونیشون میشه ..
از همه اونایی که تو روت می خندن و پشتتو که می کنی خنجرشونو در میارن..
از همه ...
بازم مثل همیشه خودت یاورم باش ![]()
این دنیا پر است...
از مردمی که در حالی که تو را می بوسند طناب دار تو را در ذهن می بافند![]()
میلاد با سعادت امام رضا (ع) مبارک ...

پشت كوههای خراسون گنبد طلاتو دیدن
واسه ي دلخوشي دل به جوارت پر كشيدن
واسه او صحن مطهر تو غروب كنار ایوون
واسه كفترای معصوم كه تو آسمون میگردن
واسه آدمای مغموم كه میان، دخیل میبندن
واسه اون هوای تازه كه پر از عطر گلابه
اگه دستم به ضریحت برسه واسم یه خوابه
واسه اون حوض قشنگی كه پر از آب زلاله
واسه سنگ فرشای ایوون كه برام دنيايي داره
دل من تنگه میدونی كاشكی قابلم بدونی
چقدر آرزو دارم لب حوض وضو بگیرم
یا كه از تربت پاكت مثل یاسا بو بگیرم
واسه اون اوج شكفتن توی عالم زیارت
واسه اون لحظه كه آدم میرسه به بینهایت
واسه اون كفشا كه مردم روی پله در میارن
واسه اون شمعی كه روشن توی صحن تو میزارن
واسه اون ساحت پاكی كه درش همیشه بازه
واسه دستای نیازی كه به سوی تو درازه
دل من تنگه میدونی كاشكی قابلم بدونی
هیچ كسی نومید و ناكام نمیره از آستانت
تو پر از لطف و شفایی واسه درد دوستانت
مثل مرهم تو می مونی واسه آدمای دربند
تو امیدی كه میشینه توی قلب یه نیازمند
تو صدام كن، تو صدام كن، زائر كوی تو باشم
یا برای كفترات من، سر ظهر دونه بپاشم
من یه قاصر یه خطاكار، لحظه خوب مناجات
میدونم كه هیچ نیازی به زیارتم نداری
اما من غرق نیازم ،آقا تو بزرگواری
واسه تو حرم نشستن واسه لحظهی رسیدن
دل من تنگه میدونی؟ كاشكی قابلم بدونی
روشنفكرى در 5 دقيقه !
روشنفكرى در 5 دقيقه !
اگر جوات هستيد، اگرآخرين مطلبي كه مطالعه كرده ايد تصميم كبري بوده است، اگر قدرت تحليل شما در حد پت و مت است ،اگر فرق اگزستانياليسم و هويج را نمي دانيد، نگران نباشيد بسته هاي آموزشي " روشنفكري در 5 دقيقه " به بازارآمد!
اولين اصل، يادگرفتن تعدادي لغت پرملاته! هرچی بيشتر بدونيد بهتره اما اگر مغزتون زياد كشش نداره همين چهارتا رو حفظ كنيد: سيناپس ، پارادايم، نوستالژيك و ديالكتيك .معني اش زياد مهم نيست فقط كافيه هر چند جمله در ميون مقداري از اين كلمات- به ميزان دلخواه- بكار ببريد البته موظب باشيد دز آن را زياد بالا نبريد كه تابلو مي شود!
ريش پرفسوري گرچه اپيدمي شده ولي هنوز هم جواب مي ده! ريش پروفسوري مي تونه يك كارگر افغاني رو به يك شهروند فرهيخته تبديل كنه!
غر بزنيد! غر زدن به وضع مملكت يكي از اركان مهم و شايد مهمترين ركن روشنفكري باشه. به هر چيزي كه فكرتون مي رسه غر بزنيد مهم نيست به چي فقط غر بزنيد مثال:
اگر بارون نمياد از بارونهاي لندن تعريف كنيد و بر پدر مملكت بي آب و علفمون لعنت بفرستيد!
اگر بارون مياد از هواي صاف و آفتابي تگزاس تعريف كنيد و بگيد :" تف به اين مملكت گل وشل"!
مدام از پيشرفت خارج تعريف كنيد! طوري كه انگار 80 سال توي لس آنجلس زندگي كرده ايد .مثلاً بگيد اونجا نون بربري تو بسته بندي هاي استريل عرضه ميشه!
كراوات خيلي مهمه حتي اگه مي خواهيد تا سبزي فروشي سركوچه برويد كراوات بزنيد. حتي اگر مي خواهيد با پيژامه برويد باز كراوات را بزنيد! براي اينكه در ذهنتان ملكه شود مي توانيد شبها با كراوات بخوابيد!
اگر در مهماني خواستيد دستشويي برويد و آنجا دستشويي فرنگي نداشتند به شدت از صاحبخانه گلايه كنيد و خودتان را ناراحت نشان دهيد. البته اگر دستشويي فرنگي داشتند هول نكنيد! دستشويي فرنگي هم مثل دستشويي هاي خودمان همان دو مرحله را دارد: 1 -شلوارمان را پايين مي كشيم 2-پي پي مي كنيم .
مواظب باشيد مراحل را جابجا انجام ندهيد!
پيتزا ديگه دمده شده، سعي كنيد اسم غذا هايي رو حفظ كنيد كه بقيه حتي نمي تونند تلفظش كنند.
مثال: فوندي بورگينيون، تاوزند آيلند و...البته اگر توي رستوران بوديد قبل از به زبان آوردن اين كلمات ابتدا دستتون رو داخل جيبتون كنيد ويك چرخ بدهيد اگر به چيزي برخورد نكرد احساس تشنگي كنيد ويك ليوان آب سرد سفارش بدهيد!
داشتن يك وبلاگ ضروريه . البته اگر هنوز فرق بين كيس و مانيتور رو نمي دونيد برويد به پاراگراف بعدي!
قالب وبلاگ بايد حتماً سياه باشه. سياه نمادي است از خفقان ژرفناي دروني و فريادي از فراسوي فراخناي تاريكي هاي ظلمانی! اسم وبلاگ هم بايد يكي از اين ها باشد: فرياد بي صدا، اسير حجم خلوت بي كسي، غريب غروب غربت غارغار! براي مطالب توش هم ميتونيد يك كتاب از احمد شاملو بگذاريد بغل دستتون و هر هفته يه صفحه ازش رو تايپ كنيد بريزيد تو حلق وبلاگ!
از زمان قدیم خيلي تعريف كنيد. مخصوصاً بگيد اون موقع همه چيز خيلي ارزون بوده مثلاً تويوتا كمري 3 قرون بوده! البته سعي كنيد به مغزتون يه مقدار بيشتر فشار بياوريد و مثال بهتري بزنيد.
سعي كنيد عينكي شويد. عينك سمبل مطالعه ي زياده ! اگر حوصله مطالعه نداريد يك روش سريعتر هم وجود داره: 2 دقيقه به جوشكاري با دقت نگاه كنيد!
اگر كانديداي مورد نظر شما راي آورد، دمكراسي را مثل عقد دخترعمو پسرعمو عهدي آسماني بدانيد.
اگر كانديداي مورد نظر شما راي نياورد بگوييد: ملت شعورشون همينقدره! حقشونه بيسوادها!
ترانه هاي خارجي گوش بدهيد. هرچي غير مجاز تر باشه بهتره! اگر نانسي گوش ميديد نشون ميده كه تمام مراحل روشنفكري رو با موفقيت پشت سر گذاشته ايد!
وقتي در مورد ريس جمهور هاي خارجي صحبت مي كنيد بگوييد: " آقاي بوش" يا " پرزيدنت بوش"
يك سگ بخريد. اصولاً معاشرت با سگ جماعت تاثير زيادي در ارتقاي سطح روشنفكري داره!
اگر دختر هستيد بايد مانتوي شما تنگ باشد! تنگ تر از بقيه ! خيلي تنگ! اونقدر كه موقع غذا خوردن مجبور شويد دكمه هاي جلوي آن را به صورت موج مكزيكي به ترتيب باز و بسته كنيد تا لقمه پايين برود!
و بلا خره مانيفست روشنفكري ...
كتاب هاي فروغ فرخزاد، صادق هدايت ، سروش و گوگوش كتب اربعه ي روشنفكران محسوب مي شوند.
حالا خيلي به آخري گير نديد بيشتر با سي دي حال مي كنه!
کمک - تولد ...
می دونم باید زود می اومدم و خاطرات سفرمون رو می نوشتم ولی اینترنتم قطع بود نمی شد و الان هم کلی کار دارم
فقط اووووووومدم زودی ازتون یه کمک بگیرم ...
فردا تولد مادرشوهری جونمه و چون من واقعا دوسشون دارم و برام عزیز هستن می خوام خوشحالشون کنم ..
به نظر شما چه کاری بهتره و اینکه چه کادویی مناسبه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم ...
تعطیلات...با یه عالمه تاخیر...
خوفین همگی ؟؟؟؟؟؟
راستش پنجشنبه ای که گذشت برای من با کلی کارای مختلف همراه بود..
من طبق معمول ناراحت و عصبی بودم که نمی تونیم این تعطیلات رو جایی بریم و باید خیلی دپرس توی خونه باشیم
کلی هم کار توی اداره ریخته بود سرم و من این شکلی بودم ![]()
تا اینکه حدود ساعت ۱۲ مهربون زنگ زد و گفت میای بریم کیش ؟؟؟؟؟منم اینجوری
آخه الان بلیط از کجا گیر بیاریم؟؟؟؟؟؟؟
تا اینکه متوجه شدیم الان بلیط گیرمون نمیاد...
بعدش من گفتم بریم شیراز !!!!! مهربون هم گفت باشه بریم
منم ![]()
بعد هم در کمال آرامش ولی با کلی ترس برای اولین بار رفتم ا.پ.ی.ل.ا.س.ی.و.ن ![]()
که خیلی کار دردناکی بود و خانومه انقدر روی پام با چاقو کشیده بود پوست پام هنوزم زخمه ![]()
بعد هم حدودا ساعت ۶ راه افتادم سمت خونه و نزدیکای ۷ رسیدم و به مامانم گفتم چمدونمو میدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مامانم : می خوای چه کار؟؟؟؟؟؟
من: می خوایم بریم شیراز![]()
مامانم: اصلاْ فکرشم نکن که نصفه شب اونم با اتوبوس برین... با هواپیما برین ![]()
من: آخه الان بلیط از کجا گیر بیاریم و .....
انقدر این بحث ادامه داشت تا اینکه من به گریه افتادم و مامان طفلکیم هم با اینکه هیچ اعتقادی به اتوبوس سوار شدن نداره و با کلی ترس و دعا و استرس کمک کرد چیزامو جمع کنم
ولی کلی اتمام حجت کرد که دیگه اینطوری منو سورپرایز نکن ![]()
![]()
منم زودی حاضر شدم و از اونجایی که تولد خواهر همسری هم بود چمدون به دست راه افتادم سمت خونشون ![]()
و بعد از دادن چمدون به مهربون رفتم طبقه بالا و کلی به هنرنمایی پرداختم و انقدر رقصیدم که مادر همسری رفت اسپند دود کرد برام ![]()
بعدش هم بدو بدو همگی یاری کنید تا من .... / کمک کردن تا ما چیزامونو جمع کنیم و راهی بشیم ...
حالا فکر کن ما ساعت ۱۱ باید آرژانتین می بودیم و ساعت ۲۰ دقیقه به یازده بود و ما هنوز جلوی در خونه ![]()
موضوع خیلی جالب و مهم اینه که من تو اینجور مواقع به طور خیلی خیلی محسوسی ریلکس میشم و هر چقدر که مهربون استرس داره من آروممممم ![]()
آخرش آژانس گرفتیم و رفتیم تا اینکه حدود ۱۱ و ربع رسیدیم و من در طول راه بیست بار با مسئول بلیطامون صحبت کردم و هر دقیقه اعلام می کردم که ما تو راهیم و داریم میرسیم ....
فعلا باید برم بچه ها ...
ببخشید اگه خیلی با جزئیات توضیح دادم ..
می خواستم همیشه یادم بمونه ..
بووووووووس / بای ![]()
![]()
بچه دار شدن آرایشگر ...
در شهري در آمريكا، آرايشگري زندگي ميكرد كه سالها بچهدار نميشد.
او نذر كرد كه اگر بچهدار شود، تا يك ماه سر همه مشتريان را به رايگان اصلاح كند
بالاخره خدا خواست و او بچهدار شد!
روز اول يك شيريني فروش وارد مغازه شد. پس از پايان كار، هنگامي كه قناد خواست پول بدهد، آرايشگر ماجرا را به او گفت.
فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازهاش را باز كند، يك جعبه بزرگ شيريني و يك كارت تبريك و تشكر از طرف قناد دم در بود.
روز دوم يك گل فروش به او مراجعه كرد و هنگامي كه خواست حساب كند، آرايشگر ماجرا را به او گفت.
فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازهاش را باز كند، يك دسته گل بزرگ و يك كارت تبريك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود.
روز سوم يك مهندس ايراني به او مراجعه كرد. در پايان آرايشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد.
حدس بزنيد فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازهاش را باز كند، با چه نظرهاي روبرو شد؟؟؟
فكركنيد.
شما هم يك ايراني هستيد!!!
چهل تا ايراني، همه سوار بر آخرين مدل ماشين، دم در سلماني صف كشيده بودند و غر ميزدند كه پس اين مردك چرا مغازهاش را باز نميكنه.!!!
چند لحظه وقت دارین ؟؟؟
داستاني بسيار زيبا و واقعي
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.
يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.
بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !
همين امروز گرمابخش قلب يک نفر شويد... وجود فرشته ها را باور داشته باشيد
و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت...
دیدار بهار و طنین و دزی ...
که یه دفعه قرار شد مهربون و عسلی طنین هم بیان .. خلاصه من به مهربون زنگ زدم که پاشو بیا که بریم پیش چند تا از دوستای صمیمیه من ![]()
خلاصه اونروز تا عصری با بهار و طنین با چت و تلفن ارتباط داشتیم و قرارمون هم ساعت ۷.۳۰ بود ..
که با ترافیک خیلی شدیدی که همگی توش افتادیم طنین اینا و بعدش هم بهار و داداشش و بعدش هم ما رسیدیم ..
(فکر کنم قبلاْ گفته بودم من چقدر خوش قولم و همه جا سر وقت می رسم
)
تازشم من لباس و تیپ ادارمون رو اصلا دوست نمی دارم ..طنین و بهار بدجنس
هم که زود رفته بودن خونشون و خوشمل کرده بودن
منم در اقدامی نمادین چند تا از لباسامو وسط کوچه ادارمون عوض کردم
و پیش به سوی دوستان شدم ...
بعدش هم دوست جونامو دیدم
و رفتیم توی پارک نشستیم و حرف زدیم و یه عالمه خوراکیه خوشمزه با یه عالمه سیب زمینی چاقالو خوردیم
بعد هم یه مقدار قدم زدیم و رفتیم فواره های جالب اوووووونجا رو دیدیم و کلی سوژش کردیم ![]()
![]()
بعدش هم طنین همش داشت یخ می زد و کت مهربونو پوشید که هی تعارف می کرد و درش می آورد و یخ می زد دوباره
بعد هم یه ویتامینه خوشمزه زدیم به رگ و بدن و کلی قوی شدیم ![]()
بعد هم مثلا خواستیم بیایم خونه که نزدیک یک ساعت فقط نزدیک ماشینا بودیم و همسایه ها می خواستن رو سر ما آب جوش بریزن یا زنگ بزنن به پلیس تا از اونجا بریم ![]()
![]()
بعدش هم طنین اینا ما رو تا قسمتی از راه رسوندن که همینجا تشکری مبسوط از ایشان و همسر گرامیشان بعمل می آوریم![]()
![]()
بعد هم ما رفتیم خونه مهربون اینا و کلی راجع به دوستای مهربون و با اتیکتمون صحبت کردیم و اینکه چقدر خوب بودن و دوست داشتنی
و بعدش هم با یه عالمه عشقولانه خوابیدیم![]()
صبح هم مادرشوهری اینجوری بود وقتی منو دید![]()
![]()
![]()
فعلا تا همینجا رو داشته باشید ...
دوستتون دارم ..
بای![]()
![]()
![]()

