یلداتون مبارک ...
یلداتون مبارک ...![]()
دیروز من از صبح که از خواب بیدار شدم یه حس بد و ناجوری همراهم بود و کاملا آماده بودم که هر کسی یه بهانه دستم بده باهاش یه قشقرق راه بندازم که اون سرش ناپیدا باشه ...![]()
ولی خدا رو شکر هیچ کس این بهووونه رو دستم نداد و من با هیچ کس بداخلاقی نکردم ...![]()
مامانیم هم اووومده بود خونمون و من هم یه عالمه آهنگ گوش کردم و عصری هم یه عالمه خوشگل کاری کردم و مهربون اووومد دنبالم و با هم رفتیم بیرون ...
البته من اولش یه عالمه بداخلاقی کردم .. آخه مهربون اینا دنبال کارای شب یلدا بودن و از صبحش داشتن زحمت می کشیدن ولی من طبق همون مورد بداخلاقی یه عالمه غر زدم که چرا دیر اووومدی ...
بعدش هم سعی کردم یه مقدار از زیر زبونش حرف بکشم که بهم بگه دارن چه کار می کنن؟! که با بدجنسی منو پیچوند و هیچی نگفت ...
بعدش رفتیم توی سرما و در حالی که من داشتم یخ می بستم هزار تا بانک ... ولی از هیچ کدومش نتونستیم پول بگیریم ...
آخه شرکتمون یه کارت هدیه بهمون داده بود که من می خواستم از اووون برداشت کنم که آخرشم بانک ملت کارتمو خورد و منم کلی غصه و اینجوری شدم ...![]()
![]()
![]()
بعدش رفتیم هزار تا کوچه رو دور زدیم تا اونجایی که من می دوستیدم فلافل بخوریم
که مهربون جونم تو این بی بنزینی یه عالمه دنبالش گشت تا پیداش کردیم ...
منم گفتم : حالا نمی خواد اگه پیدا نمیشه بریم دنبالش که مهربون جون هم گفت فدای سرت ... بنزین می خوایم چه کار ؟!!! همین که به تو خوش بگذره کافیه ...![]()
بعد هم رفتم خونه و خالم اینا خونمون بودن یه مقدار صحبت کردیم / اونا رفتن منم به مامان گفتم بره امروز کارتمو بگیره و زحمتو انداختم گردنش .... بعدش هم شیرینی و چای خوردم و خوابیدم ![]()
امروز هم از صبح یه آرامش خیلی زیبایی توی وجودم هست و من دارم سعی می کنم هیچ چیزی این آرامش رو خراب نکنه... الهی آمین ...
شبم مهمون داریم .. چون اولین یلدامون هست مهربون اینا با خانوادشون (یعنی پدربزرگ و مادربزرگ و بزرگتراشون) می خوان بیان خونمون
و اگه بشه من می خوام زود برم که به کارام برسم
البته کار چندانی ندارم ولی می دونم مهربون اینا برام سنگ تموم گذاشتن ![]()
منم می خواستم یه چیزی برای مهربون بخرم و دیشب بهش گفتم بیا بریم من یه چیز خوشمل برات بخرم تو این همه داری زحمت می کشی ... اونم گفت همینکه من به تو رسیدم و تو رو دارم برام از هر هدیه ای بهتره و بیشتر می ارزه ![]()
مرسی نفسم بابت زحمتهایی که کشیدی این چند وقت ![]()
زود بر می گردم /// حس نوشتنم خیلی زیاد برگشته /// مثل اووون قدیما ...![]()
![]()
![]()
---
هر کجا هستم باشم ...
آسمان مال من است ...
پنجره - فکر - هوا - عشق - زمین مال من است ...
چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچهای غربت ؟!
چرا من اینجوری شدم ...خدایا چرا بهم کمک نمی کنی ...
مرسی بابت تمام نگرانی هاتون و تمام دلداری هاتون
فعلا خوبم
نه خوب خوب نیستم ولی بد هم نیستم
شاید خنثی و شاید رو به خوب
شاید بتونم دوباره خودم رو بسازم و بشم همون دزی گذشته
که شاد و سرحال بود
و زمین و زمان از دستش ذله بودن
نمی دونم چی باعث شده اینجوری بشم
فقط الان روزامو دوست ندارم
خستم
شاید هم محل کارم روم تاثیر گذاشته
چون خیلی جای بیخودی هستش
دارم دنبال کار می گردم
که اگه نیمه وقت هم باشه خیلی بهتره
فکر می کنم یکی از دلایلی که باعث شده اینطوری افسرده بشم همین باشه
شایدم مشکلات
که من فکر می کردم روز به روز کمتر میشه ولی همش بیشتر شد
تو رو خدا واسم دعا کنید
این چند روزه حتی به مهربون پیشنهاد دادم از هم جدا شیم ....
می دونم خیلی بد شدم
نمی خوام زندگیه اونم خراب کنم
فکر کنم دیشب خیلی از دستم ناراحت شد
بهش گفتم از همه چیز پشیمونم
بهش گفتم من این زندگی رو دوست ندارم
هیچی خوشحالم نمی کنه
دوست ندارم دیگه باهات زندگی کنم
اصلا بیا از هم جدا بشیم
و انقدر این جمله رو تکرار کردم که مهربون رو خیلی ناراحت کردم
نمی دونم
شایدم افسردگی پس از ازدواج گرفتم
شایدم چشممون زدن
آخه ما خیلی خوشبخت بودیم
البته اگه الانم حس کنیم که نیستیم
همش تقصیره منه
من دیگه واقعا خودمو دوست ندارم

------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دیشب رفتیم که من شلوار بخرم
همه چیزم عاشقانه و رومنس بود
شلوار نخریدم و چند تا چیز کوچولو واسه خونمون خریدم
و مهربون هم یه دفترچه خیلی ناز و جینگیل برام خرید
و روابط خوب بود
ولی جلوی درمون دوباره بحثمون شد
و مهربون هم از دستم ناراحت شد
و سر نخ رو کشیدیم و دراز شد
بحثمون بالا گرفت
و یه لحظه مهربون هم قبول کرد که از هم جدا بشیم
دیگه حرفی نداشتم که بزنم
پیاده شدم که برم
جلوی در با بغض وایسادم
دوباره گفت بیا سوار شو
گفت تو دیگه اووووووووووووون دزی قبل نیستی
تو دیگه منو دوست نداری
تو دیگه صبور نیستی
تو دیگه بابت همه چیز به من دلداری نمیدی
تو خیلی عوض شدی دزی
و من فقط سکوت کردم
چیزی نداشتم که بگم
بعضی از حرفاش درست بود
من خیلی عوض شدم
و شایدم عوضی
نمی دونم .... ولی هنوز دوستش دارم ... هنوز هم عاشقشم .... هنوز هم دلم همون روزای بی دغدغه قبل رو می خواد .... هنوز هم همون شادی های کوچیک توی زندگیمون رو می خواد ...
وقتی می خواست بره سرمو از تو شیشه ماشین بردم تو و آروم بوسیدمش مثل اوووووووون قبلا و پر از عشق ..
وقتی رفت خونه بهم زنگ زد و گفت داشتم فکر می کردم این افسانه بود یا واقعیت ؟؟!!!
مثل اون قبلا شده بودیم
تو ماشین داشت بهم می گفت فکر کنم زندگیه خوب و قشنگ دیگه واسه ما افسانه شده ..
چقدر خوش بودیم
دلم خیلی واسه اون روزا تنگ شده
با هم شدیم و ازدواج کردیم که نزدیک تر بشیم
ولی انگار خیلی دورتر شدیم
چرا ؟؟؟
نمی دونم ...
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ۱: هنوز هم دوستت دارم و عاشقتم .. هر چند که این چند وقته خیلی اذیتت می کنم ...
پی نوشت ۲: می دونم بیشتر و یا همه چیزایی که داره اتفاق می افته تقصیره منه
پی نوشت ۳: منو ببخش ...من خیلی بدم ...
پی نوشت ۴: کسی کاری سراغ نداره من از این شرکت بی صاحاب در بیام ...
پی نوشت ۵: معذرت می خوام که ناراحتتون کردم .. مرسی بابت حضور گرمتون و دلداری هاتون
خستم از همه دنیا ...
دیگه هیچی برام جذاب نیست ...
هیچی خوشحالم نمیکنه...
دیگه نمی خوام زنده باشم ...
می خوام برم یه جای دور تنهای تنها زندگی کنم ...
دلم چیزای خوب می خواد ...
دلم روزای بی دغدغه می خواد..
یا اصلا ...
دلم مرگ می خواد...
اصلا من خستم ..از دنیا خستم .. از آدماش خستم ... از همه چیز خستم ....
من خستم ..
من خستم ...
پی نوشت ۱: دیشب یکی از بدترین شبای زندگیم بود..میگم یکی چون اولین و آخرینش نبوده ... چون بازم داشتم از این شبهای شوم ...
پی نوشت ۲: دستم شکسته و خیلی درد دارم ..
پی نوشت ۳: دیشب با لطف یه بنده خدا که می خواست منو بکشه و از این زندگی لعنتی راحتم کنه سرم محکم خورده به شیشه جلوی ماشین...و همش از دیشب سر گیجه و حالت تهوع دارم ...حتی دلم نخواست برم دکتر ببینم چم شده ...
پی نوشت ۴: دیشب رفتم جاده چالوس و تا می تونستم با صدای بلند گریه کردم و بغض خورده این چند وقتمو ریختم بیرون ولی هنوزم آروم نشدم و همینطور اگه فکرمو مشغول چیزی یا کاری نکنم اشکام میریزه .. مثل همین الان ..
پی نوشت ۴:
خدایا من این زندگی لعنتی رو نمی خوام ... چرا تمومش نمی کنی ؟؟؟
من همه ترسم از مرگ ریخته ...
من دیگه نمی ترسم اگر بمیرم ...
من دیگه نمی ترسم از این که بخوام سوالو جواب بشم ...
من ...
من ...
من ...
خدایا من خیلی خستم .... از همه چیز و همه کس ...
((مرا ببر به شهر خود که خسته ام از همه کس
که خواب و بیداری من هر دو شکنجه بود و بس))
اندر احوالات گذشته ...
راستش ما تمام شب توی اتوبوس رو یا خواب بودیم یا در حال خنده و شوخی و خوردن ![]()
حدود ساعت ۱۲ ظهر فرداش هم رسیدیم شیراز (شهر شادی و خنده و نشاط) و توی ترمینالش منتظر شدیم تا دوستامون بیان دنبالمون
ولی بعد از چند دقیقه خودمون تصمیم گرفتیم ماشین بگیریم و بریم سمت خونشون![]()
و من توی راه کاملا مسحور درختای نارنج شده بودم و همه جا دلم می خواست همشون رو می خوردم ![]()
بعدش من با دوستای مهربون اینا که واقعا خانواده شریف و مهربونی بودن آشنا شدم و کلی باهاشون راحت بودم و احساس صمیمیت می کردم ![]()
((نکته قابل توجه اینکه ما دقیقا ظهر جمعه رسیدیم شیراز و چون من با مردم همیشه شاد شیراز آشنا نبودم و نمی دونستم یا در خونه مشغول استراحت هستن و یا در کوه و دشت به سر می برند کلی تو ذوقم خورد که واااااااااای چرا اینجا اصلا کسی تو خیابونا نیست و چرا انقدر شهر گرفتس ولی بعدش ..... دیگه دلم نمی خواست بیام تهران
و نکته دیگه اینکه ما چون خیلی ناگهانی هوس سفر کردیم دختر و پسر خیلی مهربون و شاد صاحب خونه که من باهاشون آشنا بودم رفته بودن کوه و دشت و عصرش بر می گشتن..و من غصه شده بودم ... هر چند که اون یکی بچه هاشون هم که مزدوج شده بودن خیلی ماه و شاد و ناز و جیگر و ... بودن و کلی دوسشون می داشتم ...
))
حدود نیم ساعت بعدش ناهار خوردبم
و بعدش به ما گفتن برین استراحت کنین ![]()
و ما رفتیم توی اتاق و یک کم مهربونی کردیم و یه استراحت مختصر کردیم و بعدش من یه دوش نصفه نیمه گرفتم و راه افتادیم با اون یکی پسرشون رفتیم سعدیه
که من بی نهایت دوست داشتم اونجا رو ![]()
بعدش کلی عکس انداختیم و من کلی ذوق زده بودم
بعدش هم دوباره پسرشون اووومد ما رو برد حافظیه
که اونجا رو هم خیلی دوست می داشتم

بعدش در نقطه نقطه آرامگاه حافظ عکس انداختیم و فاتحه خوندیم و کلی شاد بودیم
البته من توی آرامگاه یکی دو جا از دست مهربون ناراحت شدم که سعی کردم به روی خودم نیارم و اصلا برام مهم نباشه تا اولین سفرم به شیراز خوش بگذره بهم
((البته دوستی مثل بهار که کاملا منو می شناسه می دونه من مثلا سر چه چیزای بیخودی ناراحت می شم
))
بعدش هم دوستامون که رفته بودن کوه و دشت اوووومدن و من کلی ذوقیدم ![]()
![]()
![]()
کلی پریدم بغلشون و با هم دیگه چهار تایی رفتیم قدم زدیم یک کم
بعد دوست اونا هم باهامون اومد و شدیم یه گروهه تووووووپ ![]()
بعدش رفتیم سمت دروازه قرآن که مهربون منو از ۵ صبح بیدار نگه داشته بود که ببینمش
و بعدش هم رفتیم آراگاه خواجوی کرمانی که مت خیلی دوسش داشتم و خیلی با شخصیت بود آقای خواجو ...![]()

و اونجا هم کلی عکس انداختیم و کلی خوش گذشت بهمون
و بعدش هم من تو بغل آقای خواجوی با شخصیت نشستم و عکس انداختم و کلی به به و چه چه شدم ![]()
بعدش هم شام رفتیم بیرون
یه رستوران توی میدون گاز که اسمش یادم نیست
بعدش هم یه شامپو خریدیم و از اونجا که ما اولین سفرمون بود و خیلی هم ناگهانی بیشتر چیزامونو جا گذاشته بودیم ولی غصه نخوردیم که ... کلی هم شاد بودیم با این مسائل ![]()
بعدش هم از اون دوستشون که از فردا صبحش اسمش شد آقای عکاس خداحافظی کردیم و رفتیم خونه و خوابیدیم با کلی عشقولانگی ![]()
![]()
فردا صبحش هم از کله سحر مهربون در حال بیدار کردن من بود و یک بند غر می زد که چرا پا نمیشی بریم بگردیم
نیومدیم اینجا بخوابیم که
بیدار شو بیدار شو
و این روند تقریبا تا روزی که ما اونجا بودیم ادامه داشت تا نزدیکای ساعت ۹.۳۰ یا ۱۰ که من بیدار بشم ![]()
بعد هم من رفتم دووووش گرفتم و صبحووونه خوردیم و به دوست دیشبیمون زنگ زدیم و حاضر شدیم و خوشمل راه افتادیم سمت تخت جمشید ![]()

توی راه هم یه عالمه خوراکی خریدیم
بماند که موقع راه افتادن یاد الویه های تو راه افتادیم و از اووون جا که نذاشته بودیم توی یخچال ترشیده بود
و ریختیم دور همشو![]()
بعد هم کلی رقصیدیم و خندیدیم و یه عالمه عکس توی تخت جمشید دوست داشتنی من انداختیم ![]()
و دوستمون از بس اونجا در هر حالتی از من عکس انداخت اسمش شد آقای عکاسو ![]()
دیدین شیرازی ها به بعضی از کلمات یه ((اوووو)) اضافه می کنن و چه زبون قشنگی دارن ؟؟؟
من اونجا به همه اسمها و تمام زمین و زمان ((اووو)) اضافه کردم
که همشون به زور سعی می کردن به من یاد بدن که چی باید بگم ![]()
بعد هم یه خانواده فرانسوی دیدیم و با اینکه من انقدر از بچه بدم میاد
عاشق یکی از بچه هاشون شدم
خیلی جیگر و ناز بودن
و کلی با این فرانسویا ماجرا داشتیم ![]()
بعدش هم من یه شاه اندازه خودم پیدا کردم که هم قد خودم بود و رفتم باهاش عکس انداختم ![]()
بعدش هم رفتیم خونه و ناهار خوردیم و قرار شد تا عصرش یک کم استراحت بکنیم ![]()
حالا شما هم یک کم استراحت کنین دوست جونا ![]()
فعلا بای ![]()
پي نوشت ۱: چقدر از جمله دوسش مي داشتم استفاده كردم ![]()
پي نوشت ۲: اين عكسا از جاهاي مختلف استفاده شده . عكساي خودم هنوز به دستم نرسيده ![]()
چقدر من به این جمله اعتقاد دارم ...
این جمله رو یه جایی همین نزدیکی خوندم ...
آن کافری که در کفر گویی تندی میکند ارجح است به ان زاهدی که در دین تندی میکند!
زیرا کافر را خدایی نیست که او را به اعتدال خوانده باشد..!


