تبليغاتX
عاشقانه هاي من

...

نازنینم به یاد داشته باش انسانها در کنار هم عاشقند و دور از هم عاشق تر هر جا که باشی ، هر جا که باشم . دوستت دارم . . .

!! نوشته شده توسط دزي | 12:56 | یکشنبه بیست و دوم دی 1387 •

---

چقدر روح محتاج فرصتهايي است كه در آن هيچ كس نباشد............
!! نوشته شده توسط دزي | 15:57 | یکشنبه پانزدهم دی 1387 •

خسته نباشی دووووووووست جوووون ...

دوووووووووووووووست جووووووونی خسته نباشی

بخشیدمت

بوس

!! نوشته شده توسط دزي | 12:37 | سه شنبه دهم دی 1387 •

---

دیدین بعضی وقتا آدم چه آسووون دلش می شکنه ...

یا یک دفعه چقدر از دست یکی دلش می گیره ...

منظورم اصلا مهربون نیست ...

از یه دوست ...

هی تو شاید با تواااااااااااااااااااام

!! نوشته شده توسط دزي | 15:30 | دوشنبه نهم دی 1387 •

بدون شرح...

!! نوشته شده توسط دزي | 12:57 | دوشنبه نهم دی 1387 •

آرامش ...

چقدر خوردن ازگيل بهم آرامش ميده

چقدر گوش كردن به موزيك وبلاگم بهم آرامش ميده

چقدر چيزاي خوب توي زندگيم هست كه بهم آرامش ميده

چقدر داشتن يه خانواده خووووووووووووووووووووووب بهم آرامش ميده

چقدر آغوش گرم مهربووووووووووووووووووووووووووووووووووووون بهم آرامش ميده

خدا جوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم به خاطر همش ممنونتم

!! نوشته شده توسط دزي | 15:55 | یکشنبه هشتم دی 1387 •

ادامه و آخرین قسمت از سفر شیراز ...

یه خبر مهم اول بدم :
من در یک اقدام انتحاری خونمو (وبلاگمو ) به مهربون نشون دادم و اووونم کلی دلش دوستای خوب خواست ..
و حالا ادامه سفر از زبون دزی و مهربون جونش :
بعد از رفتن به تخت جمشید عزیز و برگشتن به خونه و کمی استراحت قرار شد شبش بریم باغ یکی از دوستاشون و کلی شادی کنیم که چون هوا سرد شد نرفتیم ...
به جاش با دوستاشون قرار گذاشتیم و همگی جمع شدیم دم فلکو گاز شیراز و رفتیم رستوران طاق بستان و چون دوستمون هوس خیلی خیلی شدیدی برای حلیم بادمجووووون کرده بود همگی همونو سفارش دادیم ....
بهدش آقاهه که غذا رو آورد ما به این نتیجه رسیدیم که این اصلا کشک بادمجووونه و اونا نمی دونستن و کلی زاجبش خندیدیم ..
بهدش 2 تا از دوستاشون که عجله داشتن رفتن و ما هم رفتیم بلوار چمران و کلی خوشحالی کردیم و رفتیم همونجا توی یه سفره خونه و چای خوردیم و گرم شدیم و آقای عکاس هم کلی ازمون عسک گرفت ..
((آقای عکاس می گفت تو رو خدا یه مقدار صمیمی وایسین عکس بگیرین ، عکاسا هم مثل دکترا محرم آدم هستن ... هه هه هه ))
بهدش هم رفتیم یه بستنی فروشی معروووف توی تپه تلویزیون و دیدیم به به اووونجا مثل خیابووون جردنه ..!!!!!
بهدش هم بستنی هاموووونو خوردیم و رفتیم خونه ...
فردا صبحشم باز مهربون هی غر غر کرد بیدار شو بیدار شو ... مگه گذاشت من یه ذره بخوابم ...
بهدش پاشدیم حاضر شدیم رفتیم باغ ارم که دیدیم تعطیله و رفتیم دریاچه مهارلو که خشک شده بود و دریاچه نمک بوووود ولی با این حال خیلیییی جیگر و دوست داشتنی بود و من خیلی دوست داشتم اوووونجا رو ..بهدش کلی عکسای هنری و جینگیل انداختیم ..
بهدش برگشتیم رفتیم باغ ارم و کلی خوش گذشت فقط یه ذره مهربون اذیت کرد... و هی غر زد که چرا انقدر عکس میندازین ؟؟؟!!!!
به نظر شما توی سفر آدم نباید عکس بندازه ؟؟؟؟ مهربون می گه بگو چند تا عکس بندازه ؟؟؟(خوب هر چند تا که دلش بخواد .. واه واه )
بهدش منو مهربون قهر رفتیم و با دوستمون رفتیم مسجد نصیرالملک .. که خیلی جای بیخودی بود و من اصلا دوسش نداشتم و خیلی ترسناک بود .. مخصوصاً زیر زمینش (یا همون سردابش) ... من همش حس می کردم روح این آقاهه داره تو محوطه می چرخه ..
یه توضیح من اصلا آدم ترسوئی نیستم به جز جاهایی که واقعا روح داشته باشه .. آخه من روحها رو حس می کنم ... مثل خونه پدرشوهر دختر خاله مهربووون ... واااااای ...
بعد تو همون سردابه مهربون بالای یه سکو اووون پشتا قایم شده بود که منم با همون حس و حال روحه اووومدم تو اووون محوطه و توی اووون تاریکی مهربونو که دیدم سکته کردم کاملا و فکر کردم هموووون آقای نصیرالملکه ...
بهدشم زودی فرار کردم اومدم بیرون .. بهدش رفتیم نارنجستانه قوام که خیلی جای دووووووووووووووووووووست داشتنی و شیکی بود و ما هم با مهربون آشتی شده بودیم و کلی بهموووون خوش گذشت ...
بهدش اووومدیم رفتیم خونه خانم زینت الملوک .. که پر بود از مجسمه های مومی و جای خیلی قشنگی بود و مجسمه های افراد برجسته و مهم همه اونجا بود ... (بچه ها اگر خونه مومی رو دیده باشین اووونجا هم یه مقدار می ترسین ... به خاطر خیلی طبیعی بودن مجسمه ها و نورپردازی خیلی خاصه اونجا .. )
هنرمندای شیرازی دستتون درد نکنه .. خیلی جای جالبی بود ..
بهدش هم چووون ناهار نخورده بودیم و به پیشنهاد من رفتیم کله پاچه خوردیم که باز هم مهربون که خیلی بهانه گیر شده بوووود هی غر زد ...
الان به مهربون گفتم حیثیتتو بردم حالا هر کی تو رو نشناسه میگه این چه دیویه ... هه هه هه...
بعدش رفتیم آرامگاه سید علاء الدین حسین (آسون) و زیارت کردیم و بعدش آش کاردو خوردیم و بهدش حدود ساعت 9 شب رفتیم دارالرحمه شیراز و زیارت اهل قبور ... !!!!
یه مقدار بالاسر مزار پدر دوستمون نشستیم و فاتحه خوندیم و صحبت کردیم و بهدش رفتیم و من توی یکی از قبرای خالی برای چند دقیقه دراز کشیدم .. و خودم که اعتقادی ندارم ولی فکر کنم این جنی شدنم و تغییر رفتارم و بد شدنم به خاطر این موضوع باشه ... البته نه از نظر من ...
ولی خیلی حس خوبی به من داد و کلا از تمام دنیا دووووووووووووووووووووووووووور شدم ...
بهدش رفتیم در خونه فامیل دوستمون و بنده خدا هر چی اصرار کرد نرفتیم تو و بهدشم رفتیم پاساژ ستاره و یه مقدار گشتیم ولی از چیزی خوشمون نیومد .. بهدشم رفتیم شهرک گلستان دیدن هتل و مجموعه خلیج فارس که واقعا خوشبحال صاحبش ... با اینکه هنوز تکمیل نشده بود ولی خیلی جالب بود ... بهدشم رفتیم ایستک خوردیم و نزدیکای ساعت 12 رفتیم خووونه و خوابیدیم ....
بهدش به قول مهربون فرداش با عرض تعجب ساعت 7 صبح بیدار شدیم و حیرت دوستمونو در آوردیم ..
بنده خدا میگفت : کاکو باورم نمیشه انقدر زووود بیدارین ...
بهدش رفتیم حمام وکیل که چووون همه جاش در حال بازسازی بود خیلی به نظرم خاص نیووومد ... بهدشم رفتیم بازار وکیل و من اووووونجا یه کفش صنایع دستی خیلی خوشمل خریدم که اگه مهربون یاری کنه بعدا عکسشو میذارم ... و بهدش من یه عالمه گلاب به روتون داشتم و دیگه رنگ چشام داشت عوض میشد و با اینکه انقدددددددددددددددددددددددددددر عاشق خرید کردنم ولی حاضر بودم همون موقع بریم ... ولی از رو نرفتم که ... رفتیم سرای مشیر و با یه آقاه که لباس محلی تنش بود و اسلحه داشت عکس انداختیم که لطف کرد ازمون پووول گرفت بابت وجودش توی عکس ... !!!! و بهدش من یه سرمه خریدم که هنوز هم ازش استفاده نکردم ... بهدش مهربون جووونم واسم دست به آب پیدا کرد و من کلی ذوقمرگ شدم و ...
بعدشم دوباره اووومدم و یه عالمه سوغاتی واسه همه خریدیم ... واسه خانواده هامووون قاب عکس خاتم و واسه خواهر شوهری ها یه انگشتر و گردنبند جیبنگووول و گل سر و واسه خودمم یک انگشتر شرف شمس خریدم .. واسه دادشم هم یه اشگندر (انگشتر) و هر چی هم به مهربون گفتم واسه خودش هیچی انتخاب نکرد ... و واسه بهار و طنین هم یه سوغاتی جینگوووول که هنوز هم بهشون ندادیم .. هه هه هه... اگر عرضه داشتن ازمون بگیرن ... بازم هه هه هه ...
بهدشم سر اینکه دیرمون شده و هنوز نتونستیم همه جا رو ببینیم با مهربون دعواموووون شد ولی ایندفعه شدید ... و من کلی غصم شد و نتیجه گرفتم که مهربون خیلی بی ادبه و اصلنشم منو دوست نداره ... (فکر کن مهربون اینجا نشسته من تو روش دارم اینا رو بهش می گم .. هه هه هه) بهدشم دیگه کار به پادر میونی دوستمون رسید و کلی حیثیتمووون رفت .. من اصلا دوست ندارم جلوی کسی بحثمووون بشه .. ولی خوب شد دیگه .. مهربون هم منو نبرد زندان ارگ رو ببینم و مثلا جریمم کرد ...
بهدشم بدو بدو رفتیم شاهچراغ و زیارت کردیم و بدو بدو رفتیم خوووونه و ناهار خوردیم .. اثاثامونو جمع کردیمو رفتیم ترمینال اونجا هم هر جا گشتیم جایی واسه تبدیل یا ریختن عکسامووون پیدا نکردیم .. و انقدر تنبلیم که هنوز عکسامووون شیراز می باشد ...
تازشم یادمون افتاد هیچی واسه تو راهمووون بر نداشتیم و ترمیناله بی ادبشون هم هیچی نداشت ...
بهدش سوار اتوبوس شدیم و برگشتیم ... توی راه هم مثل این طفلکا موقع شام .. چون دوست نداشتیم غذای توی رستورانای بین راهو بخوریم و یه عالمه هله هوووله بجاش خریدیم و خوردیم ....
صبحشم رسیدیم و توی ترمینال به طرز خیلی خیلی فجیعی یخ زدیم ... الهی بمیرم مهربون کتشم داد به من و خودش فکر کنم یخ بست ...
بهدش دربست گرفتیم بدو بدو اومدیم خونه ما و یک ساعت خوابیدیم و بهدش پا شدیم رفتیم سر کار .. که من از جلوی در آسانسور شرکت با رئیسم دعوا داشتم تا ظهر ... کلی هم گریه کردم و غصه خوردم ...
خاک تو سرت رئیس ...
خدا رو شکر تموم شد ...
خبرای مهمی هم که تا الان جامووونده بود ...
یکی اینکه ما ماشین خریدیم همزمان با طنین اینا ... هورا ... ولی من حال نداشتم بنویسم و الان می گم ...
یه روز با مامان اینا رفتیم جاده چالوووس و کلی بهمون خوش گذشت ...
پای خواهر مهربون شکست (که فکر کنم اینو گفتم .. )
دخترخاله مهربون نی نی دار شده (چه خبرایی واقعاً ... انگار همشو باید بنویسم .. بله باید بنویسم .. )
رفتیم عروس پسردایی مامان مهربووون که توی جاده آبعلی و تقریباً نزدیکای ته دنیا بوووود و کلی ماجرا سرش داشتیم ... برگشتنا هم با دایی و زندایی و خاله و دخترخاله و شوهر خاله و مامان مهربون همگی با سر و وضع جینگووول و آرایش کرده راه افتادیم رفتیم امامزاده هاشم (چون 15 کیلومتریش بودیم و تقریبا نزدیک آمل ..!!!!!) ساعت 1 شب بود و کلی یخ زدیم تا رسیدیم اووونجا و کلی هم ضایع شدیم چون درش بسته بود ...و زمینش هم پر از برف بود و یخ زده مثل شیشه که ما کفشای پاشنه دار داشتیم روش اسکی میرفتیم و همگی مثل قطار به هم وصل شده بودیم که نخوریم زمین .. ولی خیلی خیلی خوش گذشت و کلی خندیدیم ...
دایی مهربون هم واسه من کلی کلوچه خرید ولی همه خوردن غیر از من ...

 بچه ها یه سوال: مگه امامزاده ها .. اونم اونایی که توی راه هستن نباید شب ها هم باز باشن .. !!؟؟؟
اینم خاطرات این چند وقت ...
ببخشید اگه دیر شد ...
فعلا بای

!! نوشته شده توسط دزي | 20:56 | جمعه ششم دی 1387 •

این یک پست ویژه است...

طنین جونم تولدت مبارک

امیدوارم در کنار مهربونت ۱۷۰ سال زندگی خوش و خرمی داشته باشی

دووووووووووووووووووست میدارم

یه بوس اندازه تمام دنیا مال تو

!! نوشته شده توسط دزي | 15:13 | سه شنبه سوم دی 1387 •