تبليغاتX
عاشقانه هاي من

...

حالم از اینهمه ریاکاری و مسخره بازیتون بهم می خوره

!! نوشته شده توسط دزي | 14:1 | سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 •

و این هم یک پست خیلی ویژه است...

آره تو بهاری ..

                 رقیب نداری ...

           خزون دنیا شده فراری ...

بهارجونم تولدت مبارک

امیدوارم زندگی خوش و خرمی داشته باشی

هر کجای این آسمون پهناور که هستی...

دووووووووووووووووووست میدارم

یه بوس اندازه تمام دنیا مال تو

!! نوشته شده توسط دزي | 11:25 | سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 •

الهی...

چقدر این جمله بهم آرامش میده:

الهی آنچنان با من باش که به غیر تو محتاج نباشم ...

!! نوشته شده توسط دزي | 15:59 | شنبه نوزدهم بهمن 1387 •

ناراحت...

هیچی امروز نمی تونست به اندازه پریدن پستی که از ساعت ۹ صبح تا ۱۲ ظهر نوشته بودم و واسش زحمت کشیده بود ناراحتم کنه

حتی رفتارای بد و زشته همکارایی که هر چی سعی می کنم باهاشون مهربون باشم

اونا بدتر می کنن

خدایا ...

!! نوشته شده توسط دزي | 13:51 | دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 •

حسودی ؟؟؟

دیشب به مهربون میگم بیا بریم خونه من (منظورم همون وبلاگمه)

میگه ننننننننه نریم .....

میریم اونجا تو منو یادت میره

من !!!!!!!

!! نوشته شده توسط دزي | 21:38 | یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 •

امروز ...

امروز حالم خیلی بد بود از سه نصفه شب بیدار بودم

قرار بود مهربون ساعت یک ربع به هفت بیاد دنبالم با هم بریم

ولی من انقدر حالم بد بود نمی تونستم از جام بلند بشم و بهش خبر بدم و بگم که نیاد دنبالم

بعدش مهربون اووومد و مامانم اینا رفتن بهش گفتن من حالم بده و اونم با یه عالمه دلهره زودی اومد پیشم و گفت چی شده ؟؟؟!!!!

بعدش هم چند تا لقمه برام گرفت و گذاشت تو دهنم و یه مقدار هم پیشم دراز کشید و من کلی خوب شدم ولی اصلا نتونستم برم سر کار ...

بعدشم رفت که زودی کارشو انجام بده و برگرده پیشم ..

ولی نزدیکای ساعت ۱۲ بود و هنوز نیومده بود و من یه عالمه نگران بودم هر چی هم به گوشیش زنگ می زدم جواب نمیداد

دیگه من می خواستم گریه کنم یه عالمه

بعدش اوووومد و یه خبر خیلی خوب بهمون داد ..

خدا کنه جوووور بشه نصفه مشکلاتموووون حل میشه

تو رو خدا دعا کنید واسمون

بعدش ناهار خوردیم و یه عالمه بحث س ی ا س ی کردیم و رفتیم ماشین شستیم که انقدر طولانی شد من اعصابم دیگه بهم ریخت و مهربون تقریبا تا ف ی ه ا - خ ا ل د و ن ماشین رو در آورد و شست

ولی دیگه قول داد که عمراْ ماشینو خودش نشوره دیگه ...(از ساعت ۲ تا حدودای ۷ داشتیم ماشین می شستیم!!!)

بعدش هم اومدیم میوه خوردیم و صحبت کردیم و چون حوصلمون سر رفته بود برای بار پنجم نشستیم توفیق اجباری رو دیدیم ...

بعد شام خوردیم و مهربون داره فیلم می بینه

منم اومد دارم آپ می کنم ...

نمی دونم چی شد یه دفعه آپ کردنم گرفت ؟!!!!

خوش بگذره به همتون

بوس

بای

 

!! نوشته شده توسط دزي | 23:42 | پنجشنبه دهم بهمن 1387 •

روز بد...

دیروز چه روز بدی بود

به اندازه همه عمرم کارهای احمقانه کردم

شاید این کارا از نظردیگران خیلی هم احمقانه نباشه ولی از نظر من ...

اصلا روز خوبی نبود

شب هم که با دیدن اوووون فیلم افتضاح همه تنم لرزید

!! نوشته شده توسط دزي | 12:7 | چهارشنبه نهم بهمن 1387 •

طنین بانو...

با طنین صحبت کردیم

دختر خوبی شده

 

!! نوشته شده توسط دزي | 12:12 | سه شنبه هشتم بهمن 1387 •

طنین بانو ...

طنین بانو بسیار دختر بدی می باشد ...

جواب تلفن منو نداده و من قصد کردم آبرویش را جلوی همگان ببرم ...

!! نوشته شده توسط دزي | 14:45 | دوشنبه هفتم بهمن 1387 •