تبليغاتX
عاشقانه هاي من

برامون دعا کنید ...

الان تو بدترین شرایط هستم

تو رو خدا از ته دل برامون دعا کنید که مشکلمون حل بشه

خیلی داغون تر از حد تصورم

چراشم لطفا نپرسید ...

فقط برام دعا کنید اگه تونستید ..

خدایا نذار ....

!! نوشته شده توسط دزي | 10:19 | دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 •

لحظات زیبای زندگی ...

لحظات زیبای زندگی

To fall in love
عاشق شدن


To laugh until it hurts your stomach.
انقدر بخندی که دلت درد بگیره


To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا ایمیل داری


To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری


To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی


To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی


To leave the Shower and find that the towel is warm

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !


To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس کنی


To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه


To find money in a pant that you haven't used since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی


To laugh at yourself looking at mirror, making faces.

 برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!


Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه


To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی


To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می کنه


To wake up and realize it is still possible to sleep for a
couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی !


To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره


To be part of a team.
عضو یک تیم باشی


To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی


To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنی


To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.
وقتی "اونو" میبینید دلت هری بریزه پایین !


To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی


To see people that you like, feeling happy.
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

 


See an old friend again and to feel that the things have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده


To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی


To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره


To laugh .......laugh. .......and laugh ...... remembering stupid
things done with stupid friends.
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و
بخندی و ....... باز هم بخندی


These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند


Let us learn to cherish them.
قدرشون رو بدونیم


"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد ...

 

!! نوشته شده توسط دزي | 11:58 | سه شنبه بیستم اسفند 1387 •

اوضاع بد نیست ...(پستم طولانیه خسته نشین !!!)

سلام دوست جونا

خوبین ؟

راستش اونروز من پشت تلفن سر یه موضوع خیلی خیلی پیش پا افتاده با مهربون بحثم شد که حتی تو تلفن بعدی هم اصلا بهش اشاره نکردیم ...

بعدش من تا شب کارامو کردم و مهربون حدود ساعت ۷ اومد جلوی شرکت و رفتیم نمایشگاه پارک ارم که از همین جا از دوستای نازم مخصوصا هلیا جووووون تشکر می کنم که جواب اووون پست فوری منو دادن

که هلیا جووونم درست گفته بود و نمایشگاه مسخرشون هیچی نداشت و همه جنسای بنجلشون رو آورده بودن 

حدود ساعت ۸.۳۰ رسیدیم اونجا و منم مشغول دیدن شدم که ساعت ۹.۳۰ نشده بود من گفتم بریم دیگه و مهربون اینجوری بود آخه من هر جا میرم خرید چهار ساعت اونجاها رو می گردم

ولی اینجا انقدر نچسب و بی مزه بود که هیچ جذابیتی نداشت

تنها جذابیتش شاید خوراکیاش و مخصوصا هایداش بود که من خیلی ارادت خاصی بهش دارم که اونم گفتیم بریم اول همه جا رو ببینیم بعد بیایم بخوریم که وقتی برگشتیم تموم شده بود و من همه راه هی گفتم من هایدا می خوام من هایدا می خوام

تنها چیزایی که خریدیم پاستا و ماکارونی بود

حال من هی می گم بریم شکلات و کاکائو هم بخریم هی مهربون میگه حالا جمعه مامان اینا رو میاریم میخریم دیگه و من (موضوع بحث بالا هم تقریبا همین بود)

بعدش با مهربون رفتیم که هایدا بخریم که من انصراف دادم و رفتیم یه شاذبرگر خوردیم بعدش هم رفتیم خونه مهربون اینا که خالش و شوهرخالش و دوتا دخترخاله هاش که من خیلی دوستشون دارم اونجا بودن و کلی گفتیم و خندیدیم

بعدش هم که اونا رفتن رفتیم خوابیدیم

صبح هم پاشدم گفتم مهربون منو نمیبری ؟؟؟اونم گفت چرا می برم یه بار پاشد نشست دوباره خوابید منم دلم نیومد بیدارش کنم و خودم رفتم

دیروز هم هی می خواستم بیام آپ کنم که وقت نشد و خیلی خیلی کار داشتم  بعدش هم ساعت نه شب از شرکت دراومدم و رفتم خونه با مهربون حرف زدم و شام خوردم و به زور یه دوش گرفتم انقدر خسته بودم زیر دوش خوابم برده بود بعدش هم خوابیدم

الان هم که در خدمت شما نازنازیام

راستی چند تا مشورت می خوام میشه اگه اطلاعاتی دارین کمک کنین

یکی این که من پوست صورتم مثل آینه بود ولی الان چند وقته که خیلی افتضاح شده میشه اگه لوسیون یا کرم خوبی میشناسین بهم بگین لطفا همچنین کرم پودر و پنکیک خیلی خوب

یکی دیگه هم اینکه من موهام مشکیه و خیلی هم دوستش دارم و شاید یه تعصب هم روش دارم و تا حالا هیچ کاریش نکردم حالا با توجه به اینکه معلوم نیست عروسیمون کی باشه و احتمالا به این زودیها نیست به نظرتون من مش یا رنگ کنم موهامو یا نه ؟؟؟ و اگر جوابتون مثبته چه رنگی ؟؟؟

و اینکه بعدش پشیمون میشم آیا؟؟؟؟اونروز توی رستورانمون که از چند تا از همکارا پرسیدم همه گفتن ننننننننننننننننننننننننننننننننننه رنگ نکن موهاتو حیفه الان مشکی مده و این حرفا و من کلی دودل شدم و حالا یکی دیگه از همکارا میگه رو موهات مش یخی کن خیلی ناز میشه

و من الان خیلی دودلم

یکی دیگه هم اینکه من معمولا یا چیزامو قبل از عید میخرم و استفاده می کنم یا همیشه میزارم اردیبهشت میخرم ولی الان با توجه به عروس بودنم !!!باید برم خرید کنم (چقدر هم از اینکه توی عید چیزای خیلی نو بپوشم بدم میاد ) بنابراین میشه بگین کجا الان لباسا و چیزای درست حسابی داره  تازشم توی عید عروسی دختر دائی مهربونه و کلی هم چشم و هم چشمی فراووونه اونجا من از کجا لباس مجلسیه خیلی شیک بخرم که خیلی هم باز نباشه

بازم ببخشید اگه خیلی طولانی شد

پیشاپیش ممنون از همتون عشقای خوشملم

از رامک جون و غزل جون هم قدردانی ویژه می شود

!! نوشته شده توسط دزي | 9:42 | دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 •

دلم از دستت می گیره بعضی وقتا...

نمی دونم باید چی بهت بگم

نمی دونم با این رفتارای این چند وقت بینمون هنوز هم باید اسمت مهربون باشه یا نه ؟؟!!!

به خدا دیگه دارم کم طاقت میشم ...

اینا اسمش خودخواهیه از نظر من ..

نمی دونم دلم می خواد برگردم به گذشته های نه چندان دور

می دونم بعضی وقتا با یه عالمه کارایی که می کنی منو شرمنده می کنی

ولی بعضی وقتا

مخصوصا الان که من انقدر عصبی و کم طاقتم

منو داری دیوووونه می کنی

...

!! نوشته شده توسط دزي | 16:1 | شنبه هفدهم اسفند 1387 •

کمک فوری لطفا...

دوست جونای نازم سلام

همگی خوبین ؟

راستش می خواستم یه کمکی بهم بکنید فوری ؟؟؟

این نمایشگاه پارک ارم رو کسی رفته آیا؟

چیزاش بدرد بخور هست آیا؟؟

تا چه زمانی ادامه داره آیا؟؟؟

شبا تا چه ساعتی باز هستن آیا؟؟؟؟

پیشاپیش ممنون از کمک همتون

!! نوشته شده توسط دزي | 12:25 | شنبه هفدهم اسفند 1387 •

...

شاید خوب نباشد همیشه زیبا باشی

اما

چه زیباست همیشه خوب باشی

!! نوشته شده توسط دزي | 10:10 | شنبه هفدهم اسفند 1387 •

...

دیشب یک آشنا رو که کلی باهاش رودروایسی داشتم توی خیابون دیدم

بعد برای اینکه خیلی وقتمو اونجا نذارم به بهار یه اس ام اس دادم که بگو من باهات توی آریاشهر قرار داشتم و چرا نیومدی و از این حرفا ...

بعد با خیال راحت زنگ زدم بهش و صدای گوشیم هم بلند ...

میگم بهار کجایی ؟؟!!!

میگه : خوووووونه  من : !!!!!!!!!!!!!!!!!

الو الو بهار صداتو ندارم ...(قطع)

اون شخص با پوزخند ... خونه بود

من : نه خیرم

خوب دوباره بگیر ..

من : الو بهار سلام کجایی ؟؟؟؟

بهار : وا من آریاشهرم .. بیا دیگه ...

من: واااا بهار حالت خوبه ؟؟؟

حالا در حالی که اون شخص صدای منو بهار رو میشنوه :

بهار: وااااااااا خوب ندیدم اس ام استو

من: در حالیکه داشتم از خجالت سکته می کردم ...

بهار خداحافظ ...

اون شخص با عصبانیت و پوزخند ...

خوب برو ... به سلامت ... خوش بگذره

من: معذرت می خوام یه سوء تفاهم پیش اومد

خداحافظ ...

بعدش رفتم به سمت آریاشهر و با کلی ناراحتی و استرس به بهار زنگیدم ..

بعدش تا یه نیم ساعتی بی نهایته تصور عصبی بودم ولی بعد پیش خودم گفتم با تمام رودروایسی که داشتم با اون شخص . من که نباید خودمو بکشم و یا توضیح بدم به کسی بابت کارایی که می کنم...

یه مقدار رو خودم کار کردم و رفتم خونه در کمال سرخوشی آهنگ دوست داشتنی (یالا از مهدی اسدی) رو گوش کردم و شام خوردم و با مهربون حرف زدم و خوابیدم ...

دیروز کلا من پر از بدبیاری بودم

خدا رو شکر که آروم تر شدم

-------------------

بهار من مرموز نیستم

!! نوشته شده توسط دزي | 15:16 | چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 •

سرماخوردگی و عصبانیت ...

سرماخوردم ناجور

حالم خیلی بده

بعد رفتم تو اتاق این رئیس احمق که یه نامه ازش بگیرم

مثل س گ برخورد کرد سر صبح ...

حال منو بهم می زنه

انقدر که بی شخصیت و بی ادبه ..

به نظرتون چه کار کنم ؟

هرجوری باهاش برخورد می کنم بازم با من خووووب نیست

شاید من اندازه دیگران پاچه خواری بلد نیستم

می خواستم نامه رو پرت کنم تو صورتش و چیزامو جمع کنم بیام بیرون از این اداره لعنتی

!! نوشته شده توسط دزي | 9:11 | سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 •

حیثیتم رفت ...

اومدم متن زیر رو برای یکی از همکارام بفرستم ...

اشتباهی واسه یکی از رئیسای منطقه فرستادم

فال حافظ، نیت کن!
.
.
.
.
به جهنم گر غمت پایان ندارد
به درک گر سرت سامان ندارد
بخندم من به این دنیای فانی
که ضایع تر از این امکان ندارد

.

.

.


حافظ می خواد بگه تو خوشبخت می شی، یه کم عصبانیه! منظوری نداره!

به نظرتون من دیگه روم میشه واسشون چیزی بفرستم یا پیگیره کاری بشم ؟؟؟!!!

!! نوشته شده توسط دزي | 14:48 | دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 •

امروز ...

دوستای مهربونم سلام

مرسی که انقدر حواستون بهم هست

راستش با اینکه به خاطر کثرت کارام پشت گردنم خیلی درد می کنه ولی با این حال با قیافه ای اینطوری  در جوامع امروز حاضر شدم و تا این لحظه هم به تمام چیزای دنیا عشق ورزیدم

من عاشق هوای بارونی و ابری هستم و با این هوا یه جور خاصی خوشحالم و آروم  شما چطور؟؟؟

-------------------------------

پی نوشت ۱: با مهربون حرف زدم

!! نوشته شده توسط دزي | 8:24 | دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 •

غذاهای بدمزه ...

حالم از این غذاهای بدمزه ای که به عنوان ناهار باید بخوریم به هم میخوره

دلم می خواد برم با پیمانکارشون دعوا کنم حسابی 

!! نوشته شده توسط دزي | 14:26 | یکشنبه یازدهم اسفند 1387 •

---

لبخند بر لب میزنم تا کس نداند راز من

ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت

((دوستان عزیز حالم خوبه / نگران نباشید لطفا))

 


!! نوشته شده توسط دزي | 10:52 | یکشنبه یازدهم اسفند 1387 •

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...

خیلی بی انصافی ..

مگه این وضعیت تقصیره منه؟!!

تمام خستگی های صبح تا حالا تو تنم موند ..

یادم می مونه

چقدر از هم دور شدیم

دلم یه عالمه گریه می خواد

دلم یه جایی واسه تنهایی هام می خواد ..

یه جا که هیچ کس نباشه

هیچ کس نپرسه کجا میخوای بری

هیچ کس نپرسه کی میای

دلم دوری از همه دنیا می خواد

به خدا من خیلی خستم

...

!! نوشته شده توسط دزي | 14:51 | دوشنبه پنجم اسفند 1387 •

من تو را می خواهم ...

تو مرا میفهمی

من تو را میخواهم

و همین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا میخوانی

من تورا ناب ترین شعر زمان میدانم

و تو هم میدانی

تا ابد در دل من میمانی...

!! نوشته شده توسط دزي | 11:18 | دوشنبه پنجم اسفند 1387 •

مملکت ب ی ص ا ح ا ب...

امروز از صبح دارم دنبال یه بانک می گردم که بتونم یه انتقال وجه از توش انجام بده

لعنت به این ک ش و ر ب ی د ر و پ ی ک ر

اعصابم داغون شد

داشتم از بانک می اومدم بیرون هم یه ماشین بهم زد - خیلی شدید نبود ولی در هر صورت منو عصبی تر کرد با یه پادرد که الان گریبانگیرم شده

خدایا کارم جور بشه زود از این کشور لعنتی برم

------------

پی نوشت:

گیتی جونم دیروز اینترنتم داشت قطع میشد فقط تونستم یه کامنت برات بذارم که ...

تو عشقه جیگر خودمی خوشمله

یه عالمه دوووووووووووووووووووووووووووست دارم

!! نوشته شده توسط دزي | 12:46 | یکشنبه چهارم اسفند 1387 •