...
از آنجا که ما بسیار سرخوش به مسافرت می رویم مادرهایمان یک بند در حال دعا خواندن و متذکر شدن در مورد این مساله که اینجوری یهو آدم نمیره مسافرت هستند ...![]()
حدود ساعت ۳ رسیدیم منجیل و یه آبی به دست و صورتمون زدیم و بعدش هم رفتیم سمت رشت ..
ساعت ۴ صبح رشت بودیم و توی ماشین با سختی و اعمال شاقه خوابیدیم تا ساعت ۸ صبح ..
بعدش رفتیم و من از یه آقای بی ادب
یه مقدار بادمجون و گوجه خریدم که کلی گرون حساب کرد و فکر کرد من دراز گوشم .. گفت چون اول صبحه کلی ارزون دادم
(غلط کرد)
بعدش تمام این شهر بدجنس رو گشتیم تا توی یک امامزاده یک دستشوئی پیدا کردیم و ...
بعدش هم من مثل بچه های بد اومدم تو ماشین و به امور زیبا سازی پرداختم ..
بعدش آدرس گرفتیم و رفتیم سمت قلعه رودخان ..
توی جادش یادمون افتاد که حتی یک دونه قاشق چنگال و بشقاب و هیچ ظرفی بجز لیوان نیاوریدم با خودمون !!!![]()
توی جادش یه مقدار خرید کردیم و کلی هم خیار و ظرف یکبار مصرف و خوراکی های مختلف خریدیم ..![]()
بعدش هم وسطای جاده لب یک رودخونه نشستیم و صبحانمونو خوردیم ..
بعدش هم رسیدیم اول جادش ..و ماشین رو پارک کردیم و بدون هیچ وسیله ای رفتیم به سمت بالا ..
اونایی که رفتن می دونن که یه عالمهههههههههههههههههههههههههه پله داره وسط جنگل و اگر خیلی جون داشته باشی و کلی راه میانبر بری بازم حدود ۳ ساعت تا بالای قلعه راه هست ..
ما هم سرخوش راه افتادیم و بعد از گذروندن حدود ۵۰۰ پله دیدیم داریم از تشنگی میمیریم ..
و چون پولها دست من بود نگاه کردیم و دیدیم من مثل خنگا پولا رو گذشتم توی کیفم و کیفم هم صندوق عقبه
حالا تصور کنین ما چه شکلی بودیم اونموقع ![]()
![]()
![]()
![]()
خلاصه دیدیم پائین که نمی خوایم بیایم !!!
مثل تشنه های صحرای کربلا بازم رفتیم بالا تا یه شیر آب دیدیم که مثل قحطی زده ها پریدیم کنارش و کلی آب خوردیم و با جوووون دوباره بازم رفتیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به بالای این قلعه حیرت انگیز و زیبااااااااااااااااااااا که هر چی هم بگم کمه
تازه یک میانبر هم پیدا کردیم که چند تا دونه تمشک داشت و مهربون برام چید و من کلی خوردم و خوشحال شدم ![]()
بعدش با تمام سختی ها خواستیم بریم تو که دیگه من گریم گرفت ..![]()
.
.
.
بعد از اومدن این همه راه دیدیم ورودی داره و ما یک قرون پول نداریم ...
و رویمان را بسیار سفت نموده
و به مسئول واقعا محترم اونجا توضیح دادیم که ماجرا اینه و ما کیفمون مونده پائین و ایشون هم ما رو همونجوری راه دادند ..
دستشون درد نکنه ![]()
بعدش رفتیم توی اون قلعه خیلی زیبا و کلی خوشحالی کردیم و مهربون یه عالمه برام دوباره تمشک چید و ما وقتی مطمئن شدیم که یک دونه تمشک هم واسه دیگران نمونده برگشتیم سمت پائین ![]()
به چند نفر هم تازشم از تمشکام دادم ..
بعدش هم برگشتیم پائین ...
((ادامه ماجرا رو زود میام میگم ...
مهربون اینجاست باید بریم دنبال ماشینمون ..
میام توضیح میدم ))
بوس ![]()
بای ![]()
آهنگر...
يک روز عصر دوستي که به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد گفت واقعا عجيب است درست بعد از اينکه تصميم گرفتي مردي باخدا شوي زندگيت بدتر شده نمي خواهم ايمانت را ضعيف کنم اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني هيچ چيز بهتر نشده ! آهنگر بلافاصله پاسخ نداد او هم بارها همين فکر را کرده بود و نمي فهميد چه بر زندگيش آمده است .
اما نمي خواست دوستش را بدون پاسخ بگذارد روزها به اين موضوع فکر کرد تا بالاخره جوابش را يافت روز بعد که دوستش به ديدنش آمده بود گفت : در اين کارگاه فولاد خام برايم مي آورند و بايد از آن شمشير بسازم مي داني چطور اين کار را مي کنم ؟ اول تکه اي از فولاد را به اندازه جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود بعد با بيرحمي سنگينترين پتک را بر مي دارم و پشت سرهم بر آن ضربه مي زنم تا اينکه فولاد شکلي را بگيرد که مي خواهم بعد آن را در ظرف آب سرد فرو مي کنم تا جاييکه تمام اين کارگاه را بخار آب فرا مي گيرد فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما ناله مي کند و رنج مي برد بايد اين کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشير مورد نظرم دست پيدا کنم " يک بار کافي نيست "آهنگر مدتي سکوت کرد سپس ادامه داد " گاهي فولادي که به دستم مي رسد اين عمليات را تاب نمي آورد حرارت پتک سنگين و آ ب سرد تمامش را ترک مي اندازد مي دانم که از اين فولاد هرگز شمشير مناسبي در نخواهد آمد "
آنگاه مکثي کرد و ادامه داد " مي دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو مي برد ضربات پتکي را که بر زندگي من وارد کرده پذيرفته ام و گاهي به شدت احساس سرما مي کنم انگار فولادي باشم که از آبديده شدن رنج مي برد .
اما تنها چيزي که مي خواهم اين است : " خداي من از کارت دست نکش تا شکلي را که تو مي خواهي به خود گيرم با هر روشي که مي پسندي ادامه بده هر مدت که لازم است ادامه بده اما هرگز مرا به کوه فولادهاي بيفايده پرتاب نکن "
ارزش...
يکي از سربازان به محض اين که ديد دوست تمام دوران زندگي اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا براي نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهي مي تواني بروي ، اما هيچ فکر کردي اين کار ارزشش را دارد يا نه ؟
دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتي زندگي خودت را هم به خطر بيندازي !
حرف هاي مافوق ،اثري نداشت ،سرباز به نجات دوستش رفت .
به شکل معجزه آسايي توانست به دوستش برسد ، او را روي شانه هايش کشيد و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازي را که در باتلاق افتاده بود معاينه کرد و با مهرباني و دلسوزي به دوستش نگاه کرد و گفت :
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، دوستت مرده !
خود تو هم زخم هاي عميق و مرگباري برداشتي !
سرباز در جواب گفت : قربان ارزشش را داشت .
- منظورت چيه که ارزشش را داشت !؟ مي شه بگي ؟
سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زماني که به او رسيدم
هنوز زنده بود ، من از شنيدن چيزي که او گفت احساس رضايت قلبي مي کنم ! اون گفت : جيم .... من مي دونستم که تو به کمک من ميايي ...
من و دلتنگی ...
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است ..
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم ..
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است..
دوستای ناز سلام
مرسی به خاطر همراهیتون
راستش هرچی می خوام این روزا پر از حسای خوب بشم واقعا نمیشه
دیگه هیچی ما رو خوشحال نمی کنه
خیلی دلتنگ و عصبی هستم
و شاید خیلی خیلی افسرده ..
قبل از غر زدن از روزای خوب بگم ..
یکی اینکه تولدم بود چند روز پیش و مهربون منو خیلی خیلی سورپرایز کرد ..
سالگرد عقدمون هم بود و برای اونم کادوی خوشملی گرفتم ..
یک روز هم با مهربون و خواهراش و دختردائیش و دخترخالش رفتیم پارک ارم و بهمون خوش گذشت ..
البته من زیاد جرات نمی کردم چیزای خطرناک سوار شم ولی اونا ...
یه روز هم با جمع بالا بدون دختردائی مهربون رفتیم جاده چالوووس و تا دلتون بخواد آب بازی کردیم و این یکی به من خیلی بیشتر خوش گذشت ..
یک شنبه هم رفتیم خونه طنین و عسلی و خیلی خیلی بهمون خوش گذشت و طنین عزیزم منو سورپرایز کرد و یک کیک خیلی خوشگل که دو تا جوجه خیلی خیلی ناز داشت آورد واسم به مناسبت تولدم ![]()
که من از همینجا دوباره ازشون تشکر می کنم ![]()
![]()
![]()
![]()
حالا یک کم غصه : ![]()
حس می کنم تازگی ها از هیچ چیزی شاد نمیشم ..
دلم فقط تنهایی می خواد ..
مهربون هم تازگی ها با مامان مشکل پیدا کرده و اصلا با هم نمی سازن و من این وسط دارم دیوووونه میشم ..
نمی تونم طرف هیچ کدومو بگیرم البته بیشتر دارم سعی می کنم که طرف حق باشم ولی هر طرفی که باشم اون یکی ناراحت میشه و من واقعا الان اعصابم داغوووونه ......
و نمی دونم باید چکار کنم ..
از دست خیلی ها هم ناراحتم که نمی خوام بطور مستقیم ازشون اسم برده بشه ..
امیدوارم یک روز که از خواب بیدار میشم کابوووسای این چند وقت همه تموم شده باشه ..
می بوسمتون
فعلا بای
![]()


