...
چهارشنبه بعداز ظهر هم طی یک شوک ناگهانی از طرف رئیس جان و یکی دیگه از همکارا دچار یک سردرد و سرگیجه خیلی خیلی افتضاح شد ... بعد یه سر رفتم بیمارستان و زود رفتم سمت خووونه ..
بعد یه زنگ به مهربون زدم و گفتم من دارم میمیرم و دیگه رسما داشت گریم می گرفت ، اونم کلی بنده خدا هول شده بود و ...
بعدش هم رسیدم خونه و یه مقدار دراز کشیدم و با مهربون حرفیدم و فیلم دیدیم و خوابیدم ..
پنج شنبه صبح هم دیدم حالم بهتر که نشده هیچ ، بدتر هم شده و به مامان گفتم زنگ زد شرکت و منم تا حدود ظهر دراز کشیدم و غذا خوردم و عصری هم حاضر شدم و مهربون اومد دنبالم و با همون حال زاررررر رفتیم دنبال دوستم و اونم کلی افسردگی از خودش بروز داد و ما هم بهش گفتیم بیا بریم یه سر بیرووون ..
بعدش مهربون گفت کجا بریم ؟ منم چون خیلی هوس آش کندوان کرده بود نظرمو بلند گفتم و ساعتی بعد ما لب سد کرج در حال بزن برقص بودیم و بعدش هم رفتیم سمت کندوان که آش بخوریم !!!!
بعدش هم دوستم هی به مهربون می گفت چراغا رو خاموش کن و بعد که چراغا خاموش میشد ادای روحا رو در میاورد و ما رو می ترسوند و مهربون هم مونده بود که ما دو تا رو از کدوم لپ لپی می تونه در آورده باشه !!!
بعدش هم دیگه ساعت نزدیکای 12 شد و دوستم هی گفت دیر دیر شد برگردیم و ما هم نزدیکای دیزین مجبور شدیم دور بزنیم و اومدیم نزدیکای آسارا وایسادیم و من می خواستم ماست بخرم که از اونایی که می خواستم نداشت ..
بعدش دوستمو گذاشتیم دم درشون و بعدش راه افتادیم رفتیم که مثلا شام بخوریم ... بعد مهربون بهم گفت به نظرت کالباس و خیارشور و این چیزا رو بگیریم یا بریم یه فست فوووود یا بریم کله پاچه که تو اینهمه دوست داری ؟؟!!!
منم گفتم بریم کالباس بخریم ...
بعد رفتیم یه سوپر و من یه شکلات صبحانه و یه خامه عسلی و یه خامه خرما با یه عالمه کالباس و ماست سنتی و ... خریدیم و رفتیم خونه ما ...
((کسی خونه ما نبود وگرنه مهربون می گفت الان میریم همه زابراه ؟! میشن .. ))
بعد نگاه کردیم دیدیم نون نداریم و دوباره حاضر شدیم و رفتیم نون و یه مقدار کالباس دیگه خریدیم ..بعدش هم برگشتیم و سفره انداختیم و غذاهامونو خوردیم و همونجا دراز کشیدیم و من بقیه فیلم باغ فردوس 5 بعدازظهر رو دیدیم ... و همونجا کنار بخاری خوابمون برد ..
بعدش هم من یهو از خواب پریدم و جاها رو انداختم و بعد از یه عالمه عشقولانگی خوابیدیم ...
صبحشم مهربون شیفت بود و باید میرفت سر کار ... خلاصه بیدار شد و از اونجایی که من هنوز مریض بودم هی منو لوس کرد و نازم کرد و مهربونی کرد بعدش رفت سر کار و هر کاری هم کردم نذاشت من بلند شم و گفت برگشتم صبحووونه میخوریم ...
منم حدود ساعت 12 از جام بلند شدم و با اون حال افتضاحم با مهربون حرف زدم و گفتم زود بیاد پیشم تا من یه ناهار خومشزه درست کنم ..
همونجوری نشسته بودم جلوی در و داشتم پیاز خرد میکردم که مهربون زنگ زد و هی منو اذیت کرد گفت چه زن شلخته ای !! ساعت 1 شده هنوز هیچی نپخته ..!!!
بعد هم شروع به جمع و جور کردن خونه کردیم و مهربون لوله ظرفشویی رو درست کرد و منم ماکارونی پختم و مهربون رفت دراز کشید منم سالاد درست کردم و اومدم سفره رو انداختم و ناهار خوردیم و فیلم دیدیم و ..
عصرش هم داشتیم با مهربون حرف می زدیم که یکدفعه مهربون دچار یأس فلسفی شد و من کلی دلداریش دادم که همه چیز درست میشه و میریم خونمون و غصه نخور و ...
بعدش هم حاضر شدیم و رفتیم بیرون و یه کاری داشتیم انجام دادیم ...بعدش هم رفتیم دکتر چون من حالم بد بود و آقاهه گفت دفترچتون اعتبار نداره و مهربون قرار شد برام ببره اعتبار بزنه ..
بعدش هم رفتیم خونه مهربون اینا و رفتیم پیش مامان بزرگش اینا که واحد روبرو هستن و کلی با شوهرخاله های مهربون بحث س ی ا س ی کردیم و شام خوردیم و اومدیم واحد مهربون اینا که من یکدفعه دچار ایست قلبی !! شدم و مهربون برام شربت بیدمشک درست کرد و من هم با قرص خوردم و یه مقدار بهتر شدم و رفتیم خوابیدیم و من هی خوابم نمی برد مهربونو اذیت می کردم و براش قصه می گفتم بعد که خوابش می برد بیدارش می کردم و دوباره اذیت ...
بعدش مهربون بهم می گفت گوسفندای تو آسمون رو بشمار که منم تا شروع کردم فهمید یه فکر شیطنت تو سرمه و فووووووووری گفت قربونت نمی خواد بشماری همینجوری بخواب !!!
منم مثل دخمرای خوب خوابیدم ولی چون حالم خیلی بد بود نیمه های شب بیدار شدم ولی دلم نیومد کسی رو بیدار کنم و تا صبح به خودم پیچیدم ..
صبحشم اومدم سرکار و مشغول یه سری از کارام شدم و هی به وبلاگم سر زدم ببینم کسی اومده بهم سر بزنه که دیدم ...!!
بعدش هم تا 6.30 توی شرکت بودم و داشتم می نوشتم که یکی از همکارا زل زده بود به من و هی می پرسید چه کار داری می کنی ؟؟
منم ...
بعدشم رفتم یه نون شیرمال از سر کوچه شرکت خریدم و خوردم و زودی رفتم خونه ..
یه مقدار با مامان صحبت کردیم و شام خوردیم و فیلم دیدیم و من یه دوش گرفتم و با مهربون حرف زدم و تا بهش گفتم می خوای بیام گوسپندا رو با هم بشماریم که خوابمون ببره گفت نه تو همش با گوسپندا بازی می کنی نمی خوابی !!!!
بعدش هم می خواستم یه لیست از وسایلی که باید خریداری بشه رو نوشتم که فکر می کنم خیلی کامل نیست اگر کسی می تونه یا چنین لیستی رو فبلا نوشته به منم بده لطفاً..
بعدشم خوابیدم ...
امروز صبح هم اومدم دیدیم مثل اینکه نوشته های دیشبم باز نمی شه و مجبور شدم دوباره قسمتی رو بنویسم ..
یه مقدارم حالم داشت بهتر میشد که دوباره رئیس بی شخصیت یه چیزی گفت که من دوباره بهم ریختم و سرم پر از درده ..
یه پست طولانی ...
بعدش هم رفتیم کلی قورباغه های خوشملی دیدیم و رفتیم جمعه بازارشون که خیلی دوست داشتنی بود و من یه عالمه فلفل های سبز و قرمز و شیرین و تند
خریدم و رب انار خوشمزه
که چند روز پیش متوجه شدم یادمون رفته بخوریم و هنوز توی یخچاله ...
بعدش هم رفتیم با دوستمون بدمینتون ساحلی که من از همون جمعه بازار خریدم بازی کردیم روی شنا و ماسه ها که خیلی خندیدیم و بازی در آوردیم ...![]()
بعدش هم مهربون جوجه ها رو آماده کرد و ناهار خوردیم ![]()
بماند که این دوستمون فکر می کرد می خوایم ناهار سوسیس بخوریم و کلی ما رو می خواست بزنه که انقدر اذیتش کردیم ..![]()
بعد از ظهر هم دوباره بازی های ساحلی !! رو ادامه دادیم و با مهربون جونم بازی کردیم و بعدش هم یه مقدار آب بازی کردیم و وسایلا رو جمع کردیم و راه افتادیم رفتیم پمپ بنزین و بعدش هم کلوچه خریدیم و پیش به سوی خونه ...![]()
توی راه هم با یه گروه پشت سر هم داشتیم راهو میومدیم که یه 206 بی ادب پیچید جلومون و دیگه تا نیم ساعت داشت ما رو می فرستاد توی دره و ما با خیال راحت از روی همدیگه در حال رد شدن بودیم !!![]()
تمام راه هم در حال هله هووووله خوردن بودیم و کلی از خجالت شکمامون در اومدیم ..!!![]()
بعد هم رسیدیم و دوست مهربون رو رسوندیم در خونشون و همه راه هم به این نتیجه رسیدیم که ما خیلی خیلی خوش سفریم و کلی مشعوف شدیم ..![]()
![]()
شب هم رفتیم خونه ما و صبح هم با انرژی مضاعفی همراه با یه مقدار کوچمولو خستگی رفتیم محلای کارمون ..
یه روز هم رفتیم با همکارام بازار و بعدش هم رفتیم خونه ..و توی راه یه خانمی جلوی همون همکارام که یه مقدار هم با من مشکل دارن ولی تو روم اصلا نشون نمیدن بهم گفت وااای خانم شما چقدر شبیه یلدا هستین توی این فیلمه و من که اصلا این فیلم رو نمیدیدم گفتم حالا این خانومه چه جوریه ؟؟؟ که گفت نقشش بده ولی خیلی نازه تازه شما از اونم خوشچل ترین و من !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
((حالا اونایی که منو دیدین شکلش هستم یا نه ؟؟؟))![]()
دیگه اینکه چند روز پیش هم رفتیم سینما و آقای هفت رنگ رو دیدیم که اصلا جالب نبود و یک موضوع تکراری که هیچ چیز جدید و جالبی نداشت و ما رسماً پولمونو ریختیم دور ..![]()
بعدش هم میرسیم به روز 13 آبان که از صبح شهر مثل نوار غزه بود و یه عالمه آدم آهنی با کلاه خووود و زره توی شهر بودند و من هم کاملاً اتفاقی ....!!
همه لباسام و شالم و حتی سایه چشمام سبز بود و فکر کنین همین که اومدم از میدون ولیعصر رد بشم همشون با غضب شروع کردن به زل زدن به من ..![]()
و منم با کمال آرامش زل زدم تو چشماشون ...
که در این لحظه چند تاکسی محترم بعد از لذت بردن از رنگ لباسمان ما را تشویق نمودن که هر چه سریعتر سوار ماشین شده و آنجا را ترک نمائیم ..![]()
از حدود ساعت 10.30 هم شرکتمون تقریبا به حالت تعطیل در اومد و ما بهمراه رئیس شرکتمون راه افتادیم رفتیم مثلا جمعیتو نجات بدیم و اصلنشم نرفتیم راه پیمایی !!
فکر بد نکنین..![]()
و جایتان خالی مقدار خیلی خیلی زیادی گاز اشک آور نوش جان نمودیم
و کلی چشممان در آمد و بسی افتخار نمودیم که در ایران عزیز زندگی می کنیم و به دلیل رفاه زیاد فکر رفتن از ایران به سرمان زده است!!! البته می دونم الان نمیشه ولی از حالا داریم برای چند سال بعد برنامه ریزی می نماییم ...![]()
چندین نفر را هم از وسط معرکه بهمراه همکاران نجات داده و به چندین نفر نیز آب قند خورانیدیم ...![]()
از یک خانه که برای جوانان گرانقدر به صورت تله درآمده بود هم فرار نمودیم و در آخر متوجه شدیم مقدار متوسطی دست و پایمان مورد هجوم واقع شده و لنگان لنگان هم به شرکت برگشتیم ..![]()
عصری هم تمام این ماجراها را برای همسرمان تعریف نمودیم
و ایشان هم به ما اینجوری نگاه کردند ..![]()
اتفاق بعدی هم این بود که برای شوهر دختر خاله مهربون یه تصادف پیش اومد و ما روز جمعه در پاسگاهی در جاده ساوه و نزدیکای همدان به سر می بردیم برای ملاقات با ایشان و حل و فصل نمودن ماجرا و احیانا همدردی با خانواده داغدیده ..![]()
شبش هم تولد مادرشوهری بود و ما فکر نمی کردیم قرار بشه تو این شرایط تولد بازی کنن و با گیتی جوووووووون اینا قرار گذاشتیم که در نهایت تصمیما عوض شد و ما مجبور شدیم بمونیم خونه و کلی سر شام با مادرشوهری و جاری اینا سر مزاحما خندیدیم
و بعدش هم کادوشونو دادیم و ایشون هم یه عالمه کاکائوهای خارجی
به ما دادن و مهربون هم جلوی همه با اینکه همه می دونن چقدر عاشقه کاکائو هستش همشونو داد به من و همه !!!![]()
بعدش هم هرچی به مهربون گفتم مانتومو بشوره هی گفت بلد نیستم و نشست !!هر چی هم من بهش یاد دادم گوش نکرد و یاد نگرفت !!![]()
شنبه هم به ملاقات پدرمان که در بیمارستان بستری می باشند رفتیم و یکشنبه هم با مادرمان چنان جلوی بیمارستان پام پیچ خورد که هفت متر باد کرد و ما فهمیدیم که چشممان زده اند
(خود شیفتگی رو می بینین ؟) ![]()
من کلا آدم صبوری هستم ولی وای به روزی که صبرم لبریز بشه ..![]()
دوشنبه هم یکی از همین روزا بود ..هر چی من هی هرکسی هر اذیتی می کرد هیچی نمی گفتم همه فکر می کردن لطفایی که من براشون می کنم وظیفست به همین خاطر یه طوفانی راه انداختم اون سرش نا پیدا ...![]()
تا مدیرم اومد همه وسایلا رو گذاشتم رو میز و گفتم من دیگه اینجا نمی مونم اونم هاح و واح مونده بود که من چم شده ؟! ![]()
و منم رفتم و حسابی همه مشکلات و حرفامو گفتم و اونم بهم گفت که برای هر کدوم چه کار کنم و من با قلبی آروم برگشتم پشت میزم ...![]()
شبش هم از سرکار که برگشتم با مهربون رفتیم یه عالمه سسهای خوشمزه
خریدیم با یه عالمه خیارشور و رانی و مرغ آماده و رفتیم خونه ما و دیدیم که مامانم داره (( گوله گوله ))
اشک میریزه و کشف کردیم که همسر دوستشون در سلامت کامل ناگهان دچار ایست قلبی شدن .. خدا رحمتشون کنه خیلی خیلی مرد خوبی بودن و خدا به خانوادشون صبر بده ..
بعد هم وسایلای شامو آماده کردیم و شام خوردیم و زودی رفتیم با یه عالمه عشق خوابیدیم ...![]()
((توی ماشین با مهربون یه عالمه حرفای قشنگ و به یادموندنی زدیم و مهربون بهم گفت خیلی خیلی خوشحاله که منو داره و با همه اذیتایی که می کنم بازم عاشقمه))![]()
دیروز هم من کلاس داشتم که انقدر این چند روزه خسته بودم به خودم مرخصی دادم و نرفتم .. و عصری هم با مهربون خرفیدم و با مامان حرف زدیم و یه دوش گرفتم و شام خوردم و خوابیدم ..
امروز صبح هم یه پیرمردی رو دیدیم که داشت برگای زردو از روی چمن ها با یه جارو جمع می کرد ولی همین که از هر قسمتی رد میشد یه عالمه برگای دیگه دوباره ریخته بودن رو زمین .. نمی دونم چرا ناخودآگاه یه لبخند تلخ رو لبام نشست !!![]()
از لحظه ای هم که رسیدم محل کارم بیشتر همکارا لطف دارن و خودشون رو برام گرفتن ...منم که چقدر برام مهه ...![]()
![]()
![]()
الان خوشحالین اینهمه پرچونگی کردم ؟؟ ![]()
ادامه سفرهامون و احوالات این چند وقته ...!
بعد از آروم شدن مهربون راه افتادیم و رفتیم من یه عالمه گوجه و لیموترش خریدم با یه عالمه خوراکی های خوشمزه دیگه ..
بعدش هم رفتیم از خونه ما سیخامون رو برداشتیم و وسایلامونم جمع کردیم و بعدش هم رفتیم فیلم دیدیم تا نزدیک ساعت ۱۲ اون یکی دوستمون هم آماده شد و راه افتادیم به سمت ش م ا ل
فقط مشکلی که من با این دوستمون دارم اینه که هر سه ثانیه یک بار به من می گفت روسریت داره میفته و یا افتاده منم هی تو دلم می گفتم لطفا یه به عبارت دقیق تری به شما چه !!
بعدش رسیدیم کنار سد و پیاده شدیم و چایی خوردیم و یه مقدار شیطنت کردیم و بعدش من یهو ساعتی که برای مهربون به مناسب مهرگان خریده بودم رو درآوردم و دادم بهش و مهربون و دوستمون دو تایی این شکلی شدن و خیلی خیلی هم این شکلی
راه افتادیم دوباره و روی من چایی ریخت و دستم سوخت ولی از اونجایی که همه می دونن من خیلی خوش سفرم هر چی هی گفتن چی شد من گفتم هیچی
بعدش هم رسیدیم به کندوان و توی اوووون سرما آش خوردیم که خیلی خیلی بهمون چسبید
بعد هم رفتیم بالاتر از سیاه بیشه جیگر خوردیم و کلی خوش گذروندیم ساعت ۳ صبح بعدش هم دیگه همش تو ماشین بزن و برقص کردیم تا رسیدیم به چالوس و رفنیم سمت سی سنگان
بعدش هم چادرمون رو برپا کردیم و ماشین رو هم گذاشتیم جلوی درش و رفتیم خوابیدیم
کلی هم قرار گذاشتیم که هر کس اول بیدار شد فداکاری نکنه و وایسه وقتی همه بیدار شدن بریم دنبال کارای صبحوووونه ..
خدا رو شکر هیچ کدوممون هم پترس نبودیم و همگی از ساعت ۵ صبح تا حدود ۹ خوابیدیم و اون موقع هم با صدای ضبط پسرای بغل دستیمون بیدار شدیم و رفتیم خوراکی های خوشمزه خریدیم واسه صبحوونه و وسایل رو جمه کردیم و رفتیم بساطمونو توی جنگل های بکر سی سنگان انداختیم و نون و پنیر و گوجه و لیموترش و ... خوردیم به عنوان صبحووووووووونه که خیلی چسبید جاتون خالی
بعدش هم یه عالمه تاب بازی کردیم و عکس انداختیم تا اینکه چند تا پسر اومدن از اونجا رد شن که نمی دونم چی گفتن که این دوستمون داشت کار رو به جاهای باریک می کشوند که سریع چیزامونو جمع کردیم و زدیم بیرون و من باهاش اتمام حجت کردم که سفر رو با این مدل رفتاراش بهمون کوفت نکنه
قول میدم زود بیام ...


