خواستگاری (آشنایی)...
راستش روز جمعه همچنان با سردرد بیدار شدم
بعدش با مهربون صحبت کردم
و مهربون دچار کمی فقط کمی هیجان و استرس بود ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امیدوارم منظورمو از کمی هیجان و استرس متوجه شده باشید![]()
![]()
![]()
ولی من با اینکه تو دلم غوغا بود سعی می کردم اصلا به روی خودم نیارم![]()
چون اگه یه مقدار دچار استرس میشدم دیگه نمی تونستم مهارش کنم![]()
![]()
![]()
![]()
بنابراین همون جور چرب و چیلی و کثیف مثیف
واسه خودم قدم می زدم تو خونمون![]()
![]()
![]()
بعد هم چون همه (اعم از مامان / بابا و برادرم) استرسشون از من بیشتر بود
من خودم حاضر شدم و حدود ساعت دو و نیم یا سه رفتم شیرینی خریدم
![]()
![]()
که خیلی خوشملی بودن
بعد هم با مهربون صحبت کردم و فهمیدم مامانش اینا ساعت شش و نیم تا هفت میرسن خونمون![]()
![]()
![]()
بعدش هم دیگه رفتم حمام
قبل از حمام این شکلی
بودم و بعدش این شکلی![]()
خلاصه وقتی هم اومدم موهامو خشک کردم و دیدم ساعت شش و نیمه![]()
![]()
و مامانم هی میگه حاضر شو منم همچنان این شکلی
تا اینکه بدو بدو موهامو یه گیره کوچمولو زدم و یه آرایش خیلی خیلی ملایم کردم و اینجوری شدم
بعد هم ![]()
بعد هم ساعت ۷ که همیشه عددش برام مقدس بوده مامان و زنداداشه مهربون اومدن و مامان رفت در رو باز کرد
بعد هم مامان مهربون با یه عالمه شیرینی خومشزه
اومد و منو بوسید
و رفت نشست و زنداداشش هم یه گل
![]()
خیلی خوشمل برام آورد که من از همین جا بازم از مهربون گل تشکر می کنم
که اونا رو داد به من و رفت نشست![]()
بعد هم من رفتم براشون شربت آوردم
و بسیار ریلکس از مهمونا پذیرائی شایانی بعمل آوردم![]()
بعد هم خیلی خانووووووووووووووووووووووووووم نشستم روبروشون![]()
![]()
![]()
دیگه صحبتا گل کرد و مامانا از هر دری حرف زدن و فقط من و زنداداشش که مثلاْ همدیگرو نمی شناختیم![]()
![]()
هی بهم دیگه لبخند ژوکوند ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و زیر زیرکی می زدیم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعد هم دیگه مهمونا داشتن آماده میشدن که برن که من طی یک عملیان شیرین عسلانه گفتم: چای میل دارین براتون بیارم
آخه هوا گرمه گفتم شاید دوست نداشته باشید![]()
که مادر مهربون هم تشکر کردن و گفتن بله ممنون
و من با اعتماد به نفس بسیار
رفتم و چایی آوردم![]()
![]()
![]()
بعد هم اومدن دنبالشون و مادر بسیار ماه مهربون رفت
(واج آرائی داشت آیا؟؟؟)
من هم تا جلوی در بدرقشون کردم
بعد تا اومدم تو و رفتم موهامو بستم و اومدم زنگ زدم خونه مهربون اینا دیدم زنداداشش گوشی رو برداشت
و من از تعجب ![]()
![]()
آخه هنوز چهار دقیقه هم نبود که ما در رو بسته بودیم
که منم از خنده غش کردم و بهش گفتم مگه با جت رفتین که انقدر زود رسیدین؟؟؟؟
که اونم خندش گرفت![]()
بعد زنگ زدم به گوشی مهربون و بهش گفتم هر چیزی شد سریع به منم بگو
اونم گفت باشه![]()
((یه توضیح: مامان من و حتی خودم با نگاه اولی که هر کس رو ببینم می تونم متوجه بشم چه جور آدمیه
به همین خاطر این برخورد اول خیلی برام مهم بود
))
خلاصه مامانم هم مادر مهربون رو دوست داشت و خیلی از برخوردش خوشش اومد و گفت خیلی خانوووووووووووم خوب و مهربونی بود
که می تونید حدس بزنید من چقدر ذوقمرگ شدم از این حرفا![]()
بعد هم کلی عربی رقصیدم از خوشحالیم
که مدت ها بود اصلاْ حس و حالشو نداشتم![]()
شب هم با مهربون گلم حرف زدیم و اون گفت که مامانش منو و مامانمو خیلی دوست داشته
و بالاخره بعداز این همه دوری و انتظار اولین جلسه به خیر و خوشی گذشت![]()
دعا کنید بقیشم به همین خوبی برگزار بشه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آمین![]()

