<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عاشقانه هاي من </title>
<link>http://deziiii.blogfa.com/</link>
<description>دلم یه جای امن با کلی دوستای مهربون می خواست که بتونم توش راحت از روزانه هام بگم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 23 Nov 2009 14:18:03 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>...</title>
<link>http://deziiii.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;چند دیشب پیش رفتیم ملاقات بابا و انقدر خندیدیم توی بیمارستان که دیگه اشکامون میومد بعد هم با مهربون داشتیم توی میدون ولی عصر قدم میزدیم و من یه سینی آرکوپال نارنجی خریدم..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعش هم مهربون واسم چند تا جوراب خوشگل خریدم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش هم اومدیم توی راه که یه سر بریم هایپر استار ولی انقدر ترافیک زیاد بود توی راه بحثمون شد ولی بعد از حدود یه ربع اوضاع دوباره خوب شد ..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش هم رفتیم پیش دوست مهربون و یه چیزایی گرفتیم ازش و مهربون منو رسوند خونه و خودش رفت ..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش عروس عمم اومده بود خونمون و با هم فیلم زنها فرشته اند رو برای بار 6 دیدیم و شام خوردیم و اونا رفتن ، و من یه مقدار کتاب خوندم و خوابیدم ..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پنج شنبه هم بعد از سر کار رفتم آرایشگاه دخترعموم و اونجا یه مقدار راجع به عروسیشون که توی مرداد بود حرف زدیم و اینکه گفت فقط یه سری وسایل خریدیم که و خیلی ساده گرفته بودن همه چیزو و فقط به این فکر کرده بودن که برن سر خونه زندگیشون !! (آخه اینا توی عید عقد کردن و قرار بود دو سال عقد بمونن ولی بعد از چند وقت دیده بودن هر جی صبر کن همه چیز گرون تر میشه و اوضاع سخت تر ، بنابراین خیلی راحت همه چیزو گرفتن و رفتن خونشون !!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;البته عروسیشون خیلی محشر بود و من نمی دونم چه طوری 20 جور غذا و سالاد و دسر و این حرفا رو تونستن با اووون پول کمی که خودش می گفت داشتیم آماده کنن؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش هم من آبروجونامو برداشتم و بقیه اصلاحات !! و بعدش در اقدامی نمادین و ناگهانی !! موهامو هم کوتاه کردم و بعدش چون بارووون میومد عمم اینا که اونجا بودن منو رسوندن تا خونمون که منو کسی تو راه ندزده !!!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش من یه آژانس گرفتم و رفتم خونه مهربون و مهربون با دیدن موهای کوتاه من اینجوری شد !!!!!! و هی به من گفت کچل ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش من ماشین رو برداشتم و رفتم پیش یکی از دوستام و حدود ساعت 11 رسیدم دم در خونه مهربون اینا که دیدم از شیراز برشون مهمون اووومده و حلو در هستن و دارن میرن تو ..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;منم رفتم جلوتر پارک کردم و به مهربون زنگیدم و گفتم من اینموقع شب خجالت میکشم بیام تو جلوی مهموناتون بیا جلو در دنبالم ..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که اونم همزمان با مهمونا اومد و بنده کلی ضایع شدم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش هم رفتیم بالا و روباره با مهربون برگشتیم و رفتیم نان بگت و خیارشور خریدیم ..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش هم شام خوردیم و یه مقدار بحث سی ا سی کردیم و رفتیم خوابیدیم ..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جمعه صبح هم مهربون یه کاری داشت که باید میرفت سرکار ، منم خوابیدم تا نزدیکای ظهر بعدش هم هربون اومد تو اتاق و یه مقدار مهربونی کردیم که هی از بیرون صدامون کردن گفتن بیاین ناهار ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد هم سر سفره مادرشوهری میگه اومدم تو اتاق ببینم حالت خوبه دیدم خوابی  ؟؟!! (شاید فکر کرده من تا ظهر خوابیدم به خواب ابدی فرو رفتم ...)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فعلا برم ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 14:18:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=deziiii&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>deziiii</dc:creator>
<guid>http://deziiii.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://deziiii.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;چند دیشب پیش رفتیم ملاقات بابا و انقدر خندیدیم توی بیمارستان که دیگه اشکامون میومد بعد هم با مهربون داشتیم توی میدون ولی عصر قدم میزدیم و من یه سینی آرکوپال نارنجی خریدم..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعش هم مهربون واسم چند تا جوراب خوشگل خریدم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش هم اومدیم توی راه که یه سر بریم هایپر استار ولی انقدر ترافیک زیاد بود توی راه بحثمون شد ولی بعد از حدود یه ربع اوضاع دوباره خوب شد ..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش هم رفتیم پیش دوست مهربون و یه چیزایی گرفتیم ازش و مهربون منو رسوند خونه و خودش رفت ..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش عروس عمم اومده بود خونمون و با هم فیلم زنها فرشته اند رو برای بار 6 دیدیم و شام خوردیم و اونا رفتن ، و من یه مقدار کتاب خوندم و خوابیدم ..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پنج شنبه هم بعد از سر کار رفتم آرایشگاه دخترعموم و اونجا یه مقدار راجع به عروسیشون که توی مرداد بود حرف زدیم و اینکه گفت فقط یه سری وسایل خریدیم که و خیلی ساده گرفته بودن همه چیزو و فقط به این فکر کرده بودن که برن سر خونه زندگیشون !! (آخه اینا توی عید عقد کردن و قرار بود دو سال عقد بمونن ولی بعد از چند وقت دیده بودن هر جی صبر کن همه چیز گرون تر میشه و اوضاع سخت تر ، بنابراین خیلی راحت همه چیزو گرفتن و رفتن خونشون !!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;البته عروسیشون خیلی محشر بود و من نمی دونم چه طوری 20 جور غذا و سالاد و دسر و این حرفا رو تونستن با اووون پول کمی که خودش می گفت داشتیم آماده کنن؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش هم من آبروجونامو برداشتم و بقیه اصلاحات !! و بعدش در اقدامی نمادین و ناگهانی !! موهامو هم کوتاه کردم و بعدش چون بارووون میومد عمم اینا که اونجا بودن منو رسوندن تا خونمون که منو کسی تو راه ندزده !!!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش من یه آژانس گرفتم و رفتم خونه مهربون و مهربون با دیدن موهای کوتاه من اینجوری شد !!!!!! و هی به من گفت کچل ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش من ماشین رو برداشتم و رفتم پیش یکی از دوستام و حدود ساعت 11 رسیدم دم در خونه مهربون اینا که دیدم از شیراز برشون مهمون اووومده و حلو در هستن و دارن میرن تو ..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;منم رفتم جلوتر پارک کردم و به مهربون زنگیدم و گفتم من اینموقع شب خجالت میکشم بیام تو جلوی مهموناتون بیا جلو در دنبالم ..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که اونم همزمان با مهمونا اومد و بنده کلی ضایع شدم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش هم رفتیم بالا و روباره با مهربون برگشتیم و رفتیم نان بگت و خیارشور خریدیم ..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش هم شام خوردیم و یه مقدار بحث سی ا سی کردیم و رفتیم خوابیدیم ..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جمعه صبح هم مهربون یه کاری داشت که باید میرفت سرکار ، منم خوابیدم تا نزدیکای ظهر بعدش هم هربون اومد تو اتاق و یه مقدار مهربونی کردیم که هی از بیرون صدامون کردن گفتن بیاین ناهار ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد هم سر سفره مادرشوهری میگه اومدم تو اتاق ببینم حالت خوبه دیدم خوابی  ؟؟!! (شاید فکر کرده من تا ظهر خوابیدم به خواب ابدی فرو رفتم ...)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فعلا برم ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 14:17:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=deziiii&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>deziiii</dc:creator>
<guid>http://deziiii.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://deziiii.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;چهارشنبه بعداز ظهر هم طی یک شوک ناگهانی از طرف رئیس جان و یکی دیگه از همکارا دچار یک سردرد و سرگیجه خیلی خیلی افتضاح شد ... بعد یه سر رفتم بیمارستان و زود رفتم سمت خووونه ..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد یه زنگ به مهربون زدم و گفتم من دارم میمیرم و دیگه رسما داشت گریم می گرفت ، اونم کلی بنده خدا هول شده بود و ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش هم رسیدم خونه و یه مقدار دراز کشیدم و با مهربون حرفیدم و فیلم دیدیم و خوابیدم .. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پنج شنبه صبح هم دیدم حالم بهتر که نشده هیچ ، بدتر هم شده و به مامان گفتم زنگ زد شرکت و منم تا حدود ظهر دراز کشیدم و غذا خوردم و عصری هم حاضر شدم و مهربون اومد دنبالم و با همون حال زاررررر رفتیم دنبال دوستم و اونم کلی افسردگی از خودش بروز داد و ما هم بهش گفتیم بیا بریم یه سر بیرووون .. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش مهربون گفت کجا بریم ؟ منم چون خیلی هوس آش کندوان کرده بود نظرمو بلند گفتم و ساعتی بعد ما لب سد کرج در حال بزن برقص بودیم و بعدش هم رفتیم سمت کندوان که آش بخوریم !!!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش هم دوستم هی به مهربون می گفت چراغا رو خاموش کن و بعد که چراغا خاموش میشد ادای روحا رو در میاورد و ما رو می ترسوند و مهربون هم مونده بود که ما دو تا رو از کدوم لپ لپی می تونه در آورده باشه !!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش هم دیگه ساعت نزدیکای 12 شد و دوستم هی گفت دیر دیر شد برگردیم و ما هم نزدیکای دیزین مجبور شدیم دور بزنیم و اومدیم نزدیکای آسارا وایسادیم و من می خواستم ماست بخرم که از اونایی که می خواستم نداشت .. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش دوستمو گذاشتیم دم درشون و بعدش راه افتادیم رفتیم که مثلا شام بخوریم ... بعد مهربون بهم گفت به نظرت کالباس و خیارشور و این چیزا رو بگیریم یا بریم یه فست فوووود یا بریم کله پاچه که تو اینهمه دوست داری ؟؟!!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;منم گفتم بریم کالباس بخریم ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد رفتیم یه سوپر و من یه شکلات صبحانه و یه خامه عسلی و یه خامه خرما با یه عالمه کالباس و ماست سنتی و ... خریدیم و رفتیم خونه ما ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;((کسی خونه ما نبود وگرنه مهربون می گفت الان میریم همه زابراه ؟! میشن .. ))&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد نگاه کردیم دیدیم نون نداریم و دوباره حاضر شدیم و رفتیم نون و یه مقدار کالباس دیگه خریدیم ..بعدش هم برگشتیم و سفره انداختیم و غذاهامونو خوردیم و همونجا دراز کشیدیم و من بقیه فیلم باغ فردوس 5 بعدازظهر رو دیدیم ... و همونجا کنار بخاری خوابمون برد .. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش هم من یهو از خواب پریدم و جاها رو انداختم و بعد از یه عالمه عشقولانگی خوابیدیم ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صبحشم مهربون شیفت بود و باید میرفت سر کار ... خلاصه بیدار شد و از اونجایی که من هنوز مریض بودم هی منو لوس کرد و نازم کرد و مهربونی کرد بعدش رفت سر کار و هر کاری هم کردم نذاشت من بلند شم و گفت برگشتم صبحووونه میخوریم ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;منم حدود ساعت 12 از جام بلند شدم و با اون حال افتضاحم با مهربون حرف زدم و گفتم زود بیاد پیشم تا من یه ناهار خومشزه درست کنم .. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همونجوری نشسته بودم جلوی در و داشتم پیاز خرد میکردم که مهربون زنگ زد و هی منو اذیت کرد گفت چه زن شلخته ای !! ساعت 1 شده هنوز هیچی نپخته ..!!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد هم شروع به جمع و جور کردن خونه کردیم و مهربون لوله ظرفشویی رو درست کرد و منم ماکارونی پختم و مهربون رفت دراز کشید منم سالاد درست کردم و اومدم سفره رو انداختم و ناهار خوردیم و فیلم دیدیم و ..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عصرش هم داشتیم با مهربون حرف می زدیم که یکدفعه مهربون دچار یأس فلسفی شد و من کلی دلداریش دادم که همه چیز درست میشه و میریم خونمون و غصه نخور و ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش هم حاضر شدیم و رفتیم بیرون و یه کاری داشتیم انجام دادیم ...بعدش هم رفتیم دکتر چون من حالم بد بود و آقاهه گفت دفترچتون اعتبار نداره و مهربون قرار شد برام ببره اعتبار بزنه .. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش هم رفتیم خونه مهربون اینا و رفتیم پیش مامان بزرگش اینا که واحد روبرو هستن و کلی با شوهرخاله های مهربون بحث س ی ا س ی کردیم و شام خوردیم و اومدیم واحد مهربون اینا که من یکدفعه دچار ایست قلبی !! شدم و مهربون برام شربت بیدمشک درست کرد و من هم با قرص خوردم و یه مقدار بهتر شدم و رفتیم خوابیدیم و من هی خوابم نمی برد مهربونو اذیت می کردم و براش قصه می گفتم بعد که خوابش می برد بیدارش می کردم و دوباره اذیت ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش مهربون بهم می گفت گوسفندای تو آسمون رو بشمار که منم تا شروع کردم فهمید یه فکر شیطنت تو سرمه و فووووووووری گفت قربونت نمی خواد بشماری همینجوری بخواب !!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;منم مثل دخمرای خوب خوابیدم ولی چون حالم خیلی بد بود نیمه های شب بیدار شدم ولی دلم نیومد کسی رو بیدار کنم و تا صبح به خودم پیچیدم .. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صبحشم اومدم سرکار و مشغول یه سری از کارام شدم و هی به وبلاگم سر زدم ببینم کسی اومده بهم سر بزنه که دیدم ...!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش هم تا 6.30 توی شرکت بودم و داشتم می نوشتم که یکی از همکارا زل زده بود به من و هی می پرسید چه کار داری می کنی ؟؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;منم ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدشم رفتم یه نون شیرمال از سر کوچه شرکت خریدم و خوردم و زودی رفتم خونه ..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه مقدار با مامان صحبت کردیم و شام خوردیم و فیلم دیدیم و من یه دوش گرفتم و با مهربون حرف زدم و تا بهش گفتم می خوای بیام گوسپندا رو با هم بشماریم که خوابمون ببره گفت نه تو همش با گوسپندا بازی می کنی نمی خوابی !!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش هم می خواستم یه لیست از وسایلی که باید خریداری بشه رو نوشتم که فکر می کنم خیلی کامل نیست اگر کسی می تونه یا چنین لیستی رو فبلا نوشته به منم بده لطفاً.. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدشم خوابیدم ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز صبح هم اومدم دیدیم مثل اینکه نوشته های دیشبم باز نمی شه و مجبور شدم دوباره قسمتی رو بنویسم .. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه مقدارم حالم داشت بهتر میشد که دوباره رئیس بی شخصیت یه چیزی گفت که من دوباره بهم ریختم و سرم پر از درده .. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 06:12:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=deziiii&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>deziiii</dc:creator>
<guid>http://deziiii.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه پست طولانی ...</title>
<link>http://deziiii.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;بعدش هم رفتیم کلی قورباغه های خوشملی دیدیم و رفتیم جمعه بازارشون که خیلی دوست داشتنی بود و من یه عالمه فلفل های سبز و قرمز و شیرین و تند&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot;&gt; خریدم و رب انار خوشمزه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot;&gt;که چند روز پیش متوجه شدم یادمون رفته بخوریم و هنوز توی یخچاله ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش هم رفتیم با دوستمون بدمینتون ساحلی که من از همون جمعه بازار خریدم بازی کردیم روی شنا و ماسه ها که خیلی خندیدیم و بازی در آوردیم ...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش هم مهربون جوجه ها رو آماده کرد و ناهار خوردیم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بماند که این دوستمون فکر می کرد می خوایم ناهار سوسیس بخوریم و کلی ما رو می خواست بزنه که انقدر اذیتش کردیم ..&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد از ظهر هم دوباره بازی های ساحلی !! رو ادامه دادیم و با مهربون جونم بازی کردیم و بعدش هم یه مقدار آب بازی کردیم و وسایلا رو جمع کردیم و راه افتادیم رفتیم پمپ بنزین و بعدش هم کلوچه خریدیم و پیش به سوی خونه ...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توی راه هم با یه گروه پشت سر هم داشتیم راهو میومدیم که یه 206 بی ادب پیچید جلومون و دیگه تا نیم ساعت داشت ما رو می فرستاد توی دره و ما با خیال راحت از روی همدیگه در حال رد شدن بودیم !!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تمام راه هم در حال هله هووووله خوردن بودیم و کلی از خجالت شکمامون در اومدیم ..!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد هم رسیدیم و دوست مهربون رو رسوندیم در خونشون و همه راه هم به این نتیجه رسیدیم که ما خیلی خیلی خوش سفریم و کلی مشعوف شدیم ..&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شب هم رفتیم خونه ما و صبح هم با انرژی مضاعفی همراه با یه مقدار کوچمولو خستگی رفتیم محلای کارمون ..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه روز هم رفتیم با همکارام بازار و بعدش هم رفتیم خونه ..و توی راه یه خانمی جلوی همون همکارام که یه مقدار هم با من مشکل دارن ولی تو روم اصلا نشون نمیدن بهم گفت وااای خانم شما چقدر شبیه یلدا هستین توی این فیلمه و من که اصلا این فیلم رو نمیدیدم گفتم حالا این خانومه چه جوریه ؟؟؟ که گفت نقشش بده ولی خیلی نازه تازه شما از اونم خوشچل ترین و من !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;((حالا اونایی که منو دیدین شکلش هستم یا نه ؟؟؟))&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot;&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیگه اینکه چند روز پیش هم رفتیم سینما و آقای هفت رنگ رو دیدیم که اصلا جالب نبود و یک موضوع تکراری که هیچ چیز جدید و جالبی نداشت و ما رسماً پولمونو ریختیم دور ..&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#009933&gt;بعدش هم میرسیم به روز 13 آبان که از صبح شهر مثل نوار غزه بود و یه عالمه آدم آهنی با کلاه خووود و زره توی شهر بودند و من هم کاملاً اتفاقی ....!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;همه لباسام و شالم و حتی سایه چشمام سبز بود و فکر کنین همین که اومدم از میدون ولیعصر رد بشم همشون با غضب شروع کردن به زل زدن به من ..&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#009933&gt;و منم با کمال آرامش زل زدم تو چشماشون ...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; که در این لحظه چند تاکسی محترم بعد از لذت بردن از رنگ لباسمان ما را تشویق نمودن که هر چه سریعتر سوار ماشین شده و آنجا را ترک نمائیم ..&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#009933&gt;از حدود ساعت 10.30 هم شرکتمون تقریبا به حالت تعطیل در اومد و ما بهمراه رئیس شرکتمون راه افتادیم رفتیم مثلا جمعیتو نجات بدیم و اصلنشم نرفتیم راه پیمایی !!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot;&gt; فکر بد نکنین..&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#009933&gt;و جایتان خالی مقدار خیلی خیلی زیادی گاز اشک آور نوش جان نمودیم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;و کلی چشممان در آمد و بسی افتخار نمودیم که در ایران عزیز زندگی می کنیم و به دلیل رفاه زیاد فکر رفتن از ایران به سرمان زده است!!! البته می دونم الان نمیشه ولی از حالا داریم برای چند سال بعد برنامه ریزی می نماییم ...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#009933&gt;چندین نفر را هم از وسط معرکه بهمراه همکاران نجات داده و به چندین نفر نیز آب قند خورانیدیم ...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#009933&gt;از یک خانه که برای جوانان گرانقدر به صورت تله درآمده بود هم فرار نمودیم و در آخر متوجه شدیم مقدار متوسطی دست و پایمان مورد هجوم واقع شده و لنگان لنگان هم به شرکت برگشتیم ..&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#009933&gt;عصری هم تمام این ماجراها را برای همسرمان تعریف نمودیم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;و ایشان هم به ما اینجوری نگاه کردند ..&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اتفاق بعدی هم این بود که برای شوهر دختر خاله مهربون یه تصادف پیش اومد و ما روز جمعه در پاسگاهی در جاده ساوه و نزدیکای همدان به سر می بردیم برای ملاقات با ایشان و حل و فصل نمودن ماجرا و احیانا همدردی با خانواده داغدیده ..&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شبش هم تولد مادرشوهری بود و ما فکر نمی کردیم قرار بشه تو این شرایط تولد بازی کنن و با گیتی جوووووووون اینا قرار گذاشتیم که در نهایت تصمیما عوض شد و ما مجبور شدیم بمونیم خونه و کلی سر شام با مادرشوهری و جاری اینا سر مزاحما خندیدیم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;و بعدش هم کادوشونو دادیم و ایشون هم یه عالمه کاکائوهای خارجی&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot;&gt; به ما دادن و مهربون هم جلوی همه با اینکه همه می دونن چقدر عاشقه کاکائو هستش همشونو داد به من و همه !!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش هم هرچی به مهربون گفتم مانتومو بشوره هی گفت بلد نیستم و نشست !!هر چی هم من بهش یاد دادم گوش نکرد و یاد نگرفت !!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شنبه هم به ملاقات پدرمان که در بیمارستان بستری می باشند رفتیم و یکشنبه هم با مادرمان چنان جلوی بیمارستان پام پیچ خورد که هفت متر باد کرد و ما فهمیدیم که چشممان زده اند &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;(خود شیفتگی رو می بینین ؟) &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من کلا آدم صبوری هستم ولی وای به روزی که صبرم لبریز بشه ..&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوشنبه هم یکی از همین روزا بود ..هر چی من هی هرکسی هر اذیتی می کرد هیچی نمی گفتم همه فکر می کردن لطفایی که من براشون می کنم وظیفست به همین خاطر یه طوفانی راه انداختم اون سرش نا پیدا ...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا مدیرم اومد همه وسایلا رو گذاشتم رو میز و گفتم من دیگه اینجا نمی مونم اونم هاح و واح مونده بود که من چم شده ؟! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و منم رفتم و حسابی همه مشکلات و حرفامو گفتم و اونم بهم گفت که برای هر کدوم چه کار کنم و من با قلبی آروم برگشتم پشت میزم ...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شبش هم از سرکار که برگشتم با مهربون رفتیم یه عالمه سسهای خوشمزه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot;&gt; خریدیم با یه عالمه خیارشور و رانی و مرغ آماده و رفتیم خونه ما و دیدیم که مامانم داره (( گوله گوله ))&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt; اشک میریزه و کشف کردیم که همسر دوستشون در سلامت کامل ناگهان دچار ایست قلبی شدن .. خدا رحمتشون کنه خیلی خیلی مرد خوبی بودن و خدا به خانوادشون صبر بده ..&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt; بعد هم وسایلای شامو آماده کردیم و شام خوردیم و زودی رفتیم با یه عالمه عشق خوابیدیم ...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;((توی ماشین با مهربون یه عالمه حرفای قشنگ و به یادموندنی زدیم و مهربون بهم گفت خیلی خیلی خوشحاله که منو داره و با همه اذیتایی که می کنم بازم عاشقمه))&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیروز هم من کلاس داشتم که انقدر این چند روزه خسته بودم به خودم مرخصی دادم و نرفتم .. و عصری هم با مهربون خرفیدم و با مامان حرف زدیم و یه دوش گرفتم و شام خوردم و خوابیدم ..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز صبح هم یه پیرمردی رو دیدیم که داشت برگای زردو از روی چمن ها با یه جارو جمع می کرد ولی همین که از هر قسمتی رد میشد یه عالمه برگای دیگه دوباره ریخته بودن رو زمین .. نمی دونم چرا ناخودآگاه یه لبخند تلخ رو لبام نشست !!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از لحظه ای هم که رسیدم محل کارم بیشتر همکارا لطف دارن و خودشون رو برام گرفتن ...منم که چقدر برام مهه ...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;الان خوشحالین اینهمه پرچونگی کردم ؟؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 10:39:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=deziiii&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>deziiii</dc:creator>
<guid>http://deziiii.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ادامه سفرهامون و احوالات این چند وقته ...!</title>
<link>http://deziiii.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;بعد از آروم شدن مهربون راه افتادیم و رفتیم من یه عالمه گوجه و لیموترش خریدم با یه عالمه خوراکی های خوشمزه دیگه .. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش هم رفتیم از خونه ما سیخامون رو برداشتیم و وسایلامونم جمع کردیم و بعدش هم رفتیم فیلم دیدیم تا نزدیک ساعت ۱۲ اون یکی دوستمون هم آماده شد و راه افتادیم به سمت ش م ا ل &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فقط مشکلی که من با این دوستمون دارم اینه که هر سه ثانیه یک بار به من می گفت روسریت داره میفته و یا افتاده منم هی تو دلم می گفتم لطفا یه به عبارت دقیق تری به شما چه !! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش رسیدیم کنار سد و پیاده شدیم و چایی خوردیم و یه مقدار شیطنت کردیم و بعدش من یهو ساعتی که برای مهربون به مناسب مهرگان خریده بودم رو درآوردم و دادم بهش و مهربون و دوستمون دو تایی این شکلی شدن و خیلی خیلی هم این شکلی&lt;SUB&gt; &lt;/SUB&gt;&lt;SUB&gt;&lt;/SUB&gt;&lt;SUB&gt;&lt;/SUB&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راه افتادیم دوباره و روی من چایی ریخت و دستم سوخت ولی از اونجایی که همه می دونن من خیلی خوش سفرم هر چی هی گفتن چی شد من گفتم هیچی &lt;SUB&gt;&lt;/SUB&gt;&lt;SUB&gt;&lt;/SUB&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش هم رسیدیم به کندوان و توی اوووون سرما آش خوردیم که خیلی خیلی بهمون چسبید &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد هم رفتیم بالاتر از سیاه بیشه جیگر خوردیم و کلی خوش گذروندیم ساعت ۳ صبح بعدش هم دیگه همش تو ماشین بزن و برقص کردیم تا رسیدیم&lt;SUB&gt; &lt;/SUB&gt;به چالوس و رفنیم سمت سی سنگان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش هم چادرمون رو برپا کردیم و ماشین رو هم گذاشتیم جلوی درش و رفتیم خوابیدیم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کلی هم قرار گذاشتیم که هر کس اول بیدار شد فداکاری نکنه و وایسه وقتی همه بیدار شدن بریم دنبال کارای صبحوووونه ..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدا رو شکر هیچ کدوممون هم پترس نبودیم و همگی از ساعت ۵ صبح تا حدود  ۹ خوابیدیم و اون موقع هم با صدای ضبط پسرای بغل دستیمون بیدار شدیم و رفتیم خوراکی های خوشمزه خریدیم واسه صبحوونه و وسایل رو جمه کردیم و رفتیم بساطمونو توی جنگل های بکر سی سنگان انداختیم و نون و پنیر و گوجه و لیموترش و ... خوردیم به عنوان صبحووووووووونه که خیلی چسبید جاتون خالی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش هم یه عالمه تاب بازی کردیم و عکس انداختیم تا اینکه چند تا پسر اومدن از اونجا رد شن که نمی دونم چی گفتن که این دوستمون داشت کار رو به جاهای باریک می کشوند که سریع چیزامونو جمع کردیم و زدیم بیرون و من باهاش اتمام حجت کردم که سفر رو با این مدل رفتاراش بهمون کوفت نکنه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قول میدم زود بیام ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 10:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=deziiii&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>deziiii</dc:creator>
<guid>http://deziiii.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://deziiii.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>شانس آوردم تاکسی بودی ...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شانس آوردم اونهمه قیافت حزب الهی و مومن بنظر میومد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حیف اسم آدم که روی تو باشه ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم می خواست شیشه ماشینتو بیارم پائین ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا برای خودمون متاسفم که توی چنین جامعه ای زندگی می کنیم ...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 05:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=deziiii&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>deziiii</dc:creator>
<guid>http://deziiii.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خصوصیات خانواده های خوشبخت ...</title>
<link>http://deziiii.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#ff0000 size=3&gt;طبیعی ترین شكل خانواده ، این است كه هیچ عاملی جز مرگ نتواند پیوند زناشویی را بگسلد و میان زن و شوهر جدایی بیفكند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;كوشش مصلحان جامعه مخصوصاً پیامبران خدا این بوده است كه نظام خانواده ، یك نظام مستحكم و پایدار باشد و هیچ عاملی نتواند این كانون سعادت را متلاشی گرداند . به هر حال خانواده ی خوشبخت نشانه هایی دارد كه ما دراینجا به چند نمونه ی آن اشاره می كنیم . امید است كه خانواده ی شما نیز برخوردار از این نشانه ها باشد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt; 1 – در بین اعضای خانواده جمله &quot; به من چه یا به تو چه &quot; رد و بدل نمی شود، چرا كه اعضا به گفتگو و مشورت منطقی اعتقاد دارند و احساس مسئولیت می كنند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;2 – افراد به یكدیگر اعتماد دارند و از این اعتماد سوء استفاده نمی كنند و اعتماد را یكی از پایدارترین ویژگی ازدواج موفق و خانواده موفق می دانند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;3 – تا جایی كه امكان دارد با هم هستند و در مهمانی ها یا كارهای مربوط به خانواده تنها نمی روند. همدلی، همكاری، همفكری، هماهنگی را بقای خانواده خوشبخت می دانند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;4 – با هم اتحاد دارند و در مسائل مختلف ، با گفتگو و مشورت به تفاهم می رسند و سعی می كنند اگر سوء تفاهم به وجود آمد، آن را در درون خود بدون این كه كسی بفهمد حل كنند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;5 – به سلیقه ها و عقاید یكدیگر آگاه بوده و به آن احترام گذاشته و عمل می كنند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;6 – نسبت به هم شرم مسموم ندارند یعنی خواسته های طبیعی خودشان را بدون نگرانی یا خشونت ابراز می كنند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;7 – به حریم یكدیگر احترام گذاشته و از حدود مشخص شده خود فراتر نمی روند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;8 – نگران سلامت روحی و جسمی یكدیگر بوده و از هم مراقبت می كنند . اگر چنانچه مشكلی به وجود آید ، سعی وافر در حل مشكل را دارند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;9 – در بیشتر اوقات لحظات خوشی را كه با یكدیگر بوده اند مرور می كنند؛  دنبال خاطرات تلخ نیستند، دوست دارند همیشه در خوشی، شادی و نشاط زندگی كنند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;10 – برای  فامیل ها و همسایه های خود اهمیت قائل اند و پذیرای فامیل یكدیگر هستند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;11 – از امور مالی یكدیگر خبر دارند و چیزی را از یكدیگر پنهان نمی كنند . صرفه جویی و پس انداز كردن جزء برنامه های اقتصادی خانواده های خوشبخت است&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;12 – برای رشد یكدیگر تلاش كرده و زمینه پیشرفت خانواده را فراهم می كنند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;13 – افراد به هم افقی نگاه می كنند نه عمودی . یعنی هیچ كس خود را برتر از دیگری و در مقام قدرت نمی بیند. دیكتاتوری ، زور و قدرت طلبی حاكم نیست&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;14 – همه اعضا احساس برنده بودن، موفق بودن، امید داشتن می كنند و خودشان را در زندگی برنده می دانند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;15 – در كنار هم احساس امنیت و آرامش می كنند نه ترس و اضطراب یا تنش و درگیری&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;16 – علاقه، عشق، محبت، صفا و  یكدلی خود را هم در رفتار و هم در گفتار به یكدیگر ابراز می كنند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;17 – از یكدیگر انتظار بیجا و توقع نامناسب ندارند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;18 – اگر مشكلی پیش بیاید به راه حل فكر می كنند و به دنبال مقصر و گناهكار نمی گردند. دست به علت یابی و ریشه یابی آن مشكل می زنند و راه حل منطقی ارائه می دهند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;19 هریك از طرفین پیوسته به فكر خوشحال نمودن و راضی نگه داشتن یكدیگر هستند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;20 – زن و شوهر به خاطر همدیگر زندگی می كنند : اول خود بعد دیگران. زندگی آنها به خاطر بچه ها یا ترس از طلاق و حرف مردم نیست&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;21 – زن و مرد می توانند هر روز به دنیای اختصاصی یكدیگر نزدیكتر شوند، كار به مسائل خصوصی و زندگی دیگران ندارند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;22 – با درخواست های یكدیگر برخوردهای مثبت و منطقی دارند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;23 – زن و مرد در كنار یكدیگر هستند نه رو در رو و رقیب یكدیگر، بلكه رفیق هم هستند و واكنش منفی از خود نشان نمی دهند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;24 – خانواده های خوشبخت تلاش دارند كه بچه های خوب و خوشبختی نیز به جامعه تحویل دهند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 12:54:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=deziiii&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>deziiii</dc:creator>
<guid>http://deziiii.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ز ل ز ل ه ...</title>
<link>http://deziiii.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>بچه ها سلام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;متوجه زلزله شدید؟؟؟؟؟؟؟&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من دارم سکته می کنم ..&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا کنه پس لرزه نداشته باشه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 11:54:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=deziiii&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>deziiii</dc:creator>
<guid>http://deziiii.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندر احوالات این چند وقته ...</title>
<link>http://deziiii.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>سلام 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش خیلی خوشحال و ممنون می شم وقتی می بینم یه سری از دوستام واقعا همیشه به یادم هستن و همیشه با سر زدناشون خوشحالم میکنن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه من از بعد از قرار وبلاگی که با سختی خیلی زیادی بهش رسیدم یک دفعه احساس کردم که دوستام دیگه منو دوست ندارن و داشتم افسرده میشدم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش از بانه براتون بگم که ما حدود ۱۲ شب راه افتادیم و نزدیکیهای صبح توی زنجان دو سه ساعت خوابیدیم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/18.gif&quot;&gt;بعدش هم حدودای ظهر رسیدیم اونجا و تا شب تمام بازارشو زیر و رو کردیم و من یه عالمه شامپو و صابون و عطر و ساق شلواری و بلوز و عروسک و جوراب و گن و کمربند لاغری و  ... خریدم که خیلی ذوقمرگم کرد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/35.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/35.gif&quot;&gt;یه پتوی دو نفره خیلی خوشمل هم خریدیم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt; بعدش هم رفتیم و غذایی که من درست کرده بودم رو خوردیم و ماشینو حسابی پوشوندیم و توش خوابیدیم که خیلی هم جالب شد واسمون &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح هم حدودای ۸ بیدار شدیم و تا کارامونو کردیم شد ۹ و زدیم به قلب بازار برای شروع خریدامون ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول از همه رفتیم و تلویزیونمونو خریدیم که ما هر چی به آقاهه گفتیم تخفیف بده نداد ..و گفت برام ۱۰۰۰ تومان!!!!! سود داره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;فکر کنین که ما هم باور کردیم که چنین مغازه بزرگی رو به خاطر ۱۰۰۰ تومان می گردونه و به خودش و کارگراش زحمت میده ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من به اینکه هر کسی یه فرشته ای داره که همه جا مواظبشه خیلی اعتقاد دارم و همیشه برای کارام از خدا و فرشتم کمک می خوام ...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/15.gif&quot;&gt;البته شاید برای کسایی که بهش اعتقاد ندارن خنده دار باشه ولی برای من خیلی محترمه ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه من از فرشتم کمک خواستم و آقاهه موقع نوشتن فاکتور بهمون صد هزار تومان !!!!!! تخفیف داد که ما نفهمیدیم کار خدا و فرشتمون بود و یا اشتباه فروشنده ؟؟؟!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;البته چون من به آقای فروشنده توضیح دادم که ما یه عروس دامادیم شاید دلش خواسته به ما کادو داده باشه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه من خیلی باهاش چوووووونه زدم و فکم کلا درد گرفت ...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/32.gif&quot;&gt;می خواستیم سرویس صوتیمون رو هم از همونجا بخریم که از تهران گرون تر بود ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه مقدار هم مزاحم گیتی عزیزم شدم که هی ازش آمار می گرفتم که غذا ساز و لوازم برقی چه مارکهایی بهتره ؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش هم اومدیم و من دو تا سروس کامل آرکوپال خریدم و بعدش هم رفتم کل سرویس کریستالمو که خیلی تک و شیک شد رو خریدم ...بعدش هم رفتیم و روتختیمو که خیلی کار شده و زیباست رو خریدم که خیلی هم دوستش داریم ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بماند که چقدر حرص خوردم ..آخه فروشندش انتظار داشت همه جنسا رو ندیده و باز نکرده بدون اینکه چکشون کنم بردارم و بیارم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;منم که حساس دونه دونشونو در این حالت &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/39.gif&quot;&gt;چک کردم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش هم اومدیم و یه سرویس کامل اپی لیدی خریدیم که فروشندش خیلی محترم و خوب بود و کلی ذوق زده شدیم و برای آخرین بار بازار رو دور زدیم که راه بیفتیم بیایم که یه دست فنجون دیدیم که هر کدومش مال متولد یک ماه بود و ما هم که خیلی خوشحال از فروشنده قبلی بودیم رفتیم و خواستیم بخریم که آقاهه خیلی مرد بی تربیت و بد اخلاق و مغرور و یکدنده ای بود و کلی هم انرژی منفی داشت ...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;و ما بالاخره چون فنجونا رو دوست داشتیم خریدیمش ولی یه عالمه آقاهه رو دعوا کردم تو دلم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش هم اومدیم و یه عالمه کالباس و خوراکی های خوشمزه خریدیم و یک آب آناناس شادلی که واقعا از همه مارکهای دیگه خوشمزه تر بود (تبلیغ شد آیا ؟؟؟)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش هم راه افتادیم به سمت منزل و توی راه هم کلی خوانندگی کردیم و حدودای ۵ صبح رسیدیم خونه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;این بود شرح سفر بانه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سه شنبه شب هم با یکی از دوستامون رفتیم و جاتون خالی کله پاچه خوردیم ساعت ۱۰ شب &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt; و باهاش برای ۵ شنبه عصر قرار گذاشتیم که بریم شماااال &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; چهارشنبه شب هم رفتیم سراغ یکی از دوستامون که ازش چند تا فیلم گرفته بودیم و می خواستیم فیلماشو پس بدیم که حرف شمال افتاد و قرار شد یه دفعه هم با اون بریم شمال ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرداش هم که روز پنج شنبه بود من با همون دوستمون صحبت کردم و گفتم حدود ساعت ۵ یا ۶ آماده باش که دیگه راه بیفتیم ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که من توی ترافیک موندم و وقتی رسیدم خونه حدودا ساعت ۷ بود و من هر چی زنگ زدم این دوستمون مثلا لج کرد و دیگه گوشیشو جواب نداد ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش هم مهربون یه مقدار بدخلقی کرد که تقصیره تو شده و تو دیر کردی خودتم پیداش کن .. یا دیگه نمیریم ولی من اینجوری بودم و هیچ جوری خندم بند نمی اومد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;آخه ترافیک که تقصیر من نبود &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه خیلی ریلکس در این فکر بودم که یعنی انقدر یه آدم می تونه بچه باشه که به خاطر یه مقدار دیر شدن دیگه گوشیشو جواب نداده !!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر چی هم به باباش و داداشش زنگ زدیم احساس کردیم دارن ما رو می پیچونن ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا اینکه ساعت حدود ۹ شد و من در کمال آرامش چیزامو برداشتم و رفتیم سمت خونه مهربون اینا بعدش هم مهربون خیلی آروم شد و به اون یکی دوستمون که ازش فیلم گرفته بودیم زنگ زد و باهاش قرار گذاشت  و به این نتیجه رسید که دنیا به آخر نرسیده و نباید خودمونو ناراحت کنیم و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامه دارد ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قول میدم زود بیام ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلا بای &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/33.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 05:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=deziiii&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>deziiii</dc:creator>
<guid>http://deziiii.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>!!!</title>
<link>http://deziiii.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;صبح به صبح میام و با کلی ذوق و شوق وبلاگم رو باز می کنم که ببینم کسی اومده پیشم یا نه ؟ !!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولی هر بار نا امیدتر از قبل بر می گردم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 01:42:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=deziiii&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>deziiii</dc:creator>
<guid>http://deziiii.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
