دیشب می خواستم برم خونه مامان

دو ساعت هی میگه بیا بیا

بعد توی راه که هستم زنگ میزنه میگه حالم خوب نیست نیا

هر چی هم اصرار میکنم که بیام ببرمت دکتر میگه نه / فردا بیا

منم اصلا متوجه نیستم که با مهربون تبانی کردن که واسه تولدم سورپرایزم کنننن !!!!

امروووووووووووووووووووووز هم تولدمان بود که تاکنون بدلیل مثلا متوجه نشدن اینجانب کسی از اعضای خانواده به من تبریک نگفته !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از دوستان و آشنایان که دیگه نمی گم

هیچکس به امید خدا

فقط یکی از همکارام دیشب

داداش مهربون هم بعداز ظهر

منم از صبح کلی هی سعی کردم به خودم تبریک بگم و خوش باشم

تازشم خدا هم کادومو تقریبا داد : دعا کردم ۲ ساعت سیستمامون قطع بشه کار نکنیم دقیقا دو ساعت قطع شد

بعد هم یه مقدار دیگه دعا کردم و بچه های شرکت خرسند از دعاهام (خود شیفتگی تا این حد )

مهم اینه که با اینکه یه مقدار دارم به دوران افتضاح و پردرد زنانگی نزدیک میشم و حال خوبی ندارم و هی کمرم درد میگیره ولی با این حال بسیار لبخند بر لبمه

انقدر هم با همکارام خندیدیم که دیگه یاد خورشید افتادم و پاشدیم دیوارو ماچ کردیم !!!

الان هم اومدم خدمتتون

حالا برم ببینم شب کسی یادش بوده یا نه ؟؟؟

روزهاتون نارنجی

دوستتون دارم

* پی نوشت : چند شب پیش تولد مامانم بود کیک گرفتیم و رفتیم خونشون کلی خندیدیم /داداش طفلکم هم مورد سوء قصد قرار گرفته و پاش شکسته / ولی کلی خوش گذشت

امتحانام هم شروع شده و بسیار غصه دار میباشم  

*غزلی خیلی خوشحالم وامتون جور شد

*هلیا جون و می می جون تولدتون مبارک

*خورشید معلومه کجایی

*گیتی / ممو / می می / دخملی / آلما / هلیا / خانم خانما / روژین دلم براتون تنگ شده بدجووووووووووووووور

بقیه هم اگه از قلم افتادن شرمنده

همتون رو میدوستم