من هستم ...

اینروزها واقعا برام کلی اتفاقات خوب و بد افتاده که واقعا از حد توانم خارج بوده ...

نمی دونم خوبم یا بد ولی در هر صورت من هستم ...!!

امیدوارم بتونم با همه چیز خوب ارتباط برقرار کنم و زندگیمو بسازم ...

خوش باشید دوستان

خاله ...

پنج شنبه شب خونه یه دوست خیلی مهربون بودیم که کلی بهمون خوش گذشت (ممنون دوستم)

شبش هم برگشتیم و رفتیم خونه طنین اینا و تا حدود صبح مشغول بودیم

بعد حدود ظهر یه صبحووونه مفصل و خوشمزه خوردیم و بعد مشغول بازی شدیم که مامانم زنگ زد به گوشی مهربون و .......

.

.

.

.

لحظه خیلی بد و وحشتناکی بود ..

خاله عزیزم فوت کرد

روحش شاددددددددددددددددددددددددددد

خیلی خاطرات داشتیم

خیلی روزای شادی داشتیم

وقتی کفنو باز کردن دستای دخترخالم که داشت صورتشو میکند گرفته بودم ولی خدا میدونه چه حالی داشتم اووون لحظه...

این چند روز خیلی داغووون بودم و کلی حالم خراب بود ...

امیدوارم جاش خوب باشه

اگه دوست داشتین لطف کنیدئ و براش یه صلوات و فاتحه بفرستین

این روزا خیلی بهم ریخته و داغونم

حال و روز دختراش همسرش مامانم و مادربزرگم دایییم من و کلا همه بده

خیلی داغوووونیم

برامون دعا کنید

درد سنگینیه

این دومین خالم هست که از بینمون پر میکشه

روحش شاد

به یادش هستییییییییییییییییییییییم

تغیییر...

سلام

من اووووومدم بعد از یه عالمه وقتتتت

این روزا یه سری تغیییرات خیلی بزرگ تو زندگیمون اتفاق افتاده که نمی دونم خوبه یا بد

تصمیمات بزرگی گرفتیممممممممممممممم

امیدوارم خدا هم کمکمون کنه و کارمون درست بوده باشه

مرسی که به یادم هستین

دوستتون دارم

تبریک ...

زن شکوفه ایست که هنگام غنچه بودن دوست داشتنی ...

موقع گل کردن عشق ورزیدنی ....

و

در وقت پژمردن پرستیدنی است ...

روزتان مبارک ای گلهای زیبای خلقت

پر از سخنان ناگفته ...

سلام به همه دوستای خوبی که منو اینجا تنها نزاشتن و به یادم هستن همیشه

راستش این روزها برام پر از حس و دودلی نسبت به همه چیزه

نمی دونم

ولی حس میکنم یه جای کار اشتباه شده

من دیگه اووون آدم قبل نیستم یا مهربون؟

نمیدونم ولی فکر نمیکنم خیلی بتونم دوووم بیارم

دلم میخواد از اینجا برم

شاید هم افسردگی گرفتم

چون بیشتر شبا تا صبح بیدارم و خیلی شبها با یاد بابا اشک میریزم

میدونم زندگی ادامه داره

ولی من دیگه اون آدم شاد و فعال قبل نیستم

حس میکنم دارم پیر میشم خیلی زودتر از حد معمول!!

و همین داره اذیتم میکنه

شاید از دروووون

نمی خوام هر وقت اینجا مینویسم منفی باشه

ولی دیدم واسه کسی که خواهر نداره و نمیتونه همه حرفاشو هم به مامانش یا مهربون بگه اینجا بهترین جاست...

برام دعا کنید

و یه راهکار ساده واسه دوباره عاشق بودن

دوباره سر حال بودن

و دوباره زندگی کردن بهم بدین

دوستتتون دارم

سردت نشه ...

تو این سرما

تو این بارون

زیر اونهمه خاک

سردت نشه بابایی

دختر لوست این روزا همش نگرانه

نکنه سردت بشه

زیر خروارها خاک گرم هست ؟؟

دخملی باباهامووووون سردشون نشه ؟؟

من خیلی نگرانم .....

تنفر ...

متنفرم از این کشور لعنتی که میتونه به لبنان / فلسطین / افغانستان / عراق / سومالی و هرجای دیگه ای کمک کنه

ولی صبح که از خونه میای بیرون تو این بارون

باید اشک تو چشمات جمع بشه وقتی این کارتن خوابا و بی خانمان ها رو میبینی ...

من نمی گم کمک به اونا بده

ولی از قدیم گفتن چراغی که به خونه رواست به مسجد حرامه

یه زن که تو این بارون نشسته زیر پل تو سرمای اول صبح لیف میفروشه ...

یه مرد که چمباتمه زده یه گوشه و چشمش به دست مردم بی توجهه ...

یه کارتن خواب که بی هیچ لباس گرمی دراز کشیده گوشه خیابون و یه تیکه کارتن روشه ...

وقتی این همه درمونده و بیچاره تو کشور خودمون داریم واقعا کمک به جاهای دیگه چه معنی ای میده ؟

فقط واسه این که تو دنیا بپیچه ما خوبببببیییییییییم ؟؟؟؟؟

ما خیلی به فکره کشورای همسایه هستیم ؟؟؟؟

ما خیلی همه چیمون درسته ؟؟؟؟؟

واقعا چرا ؟؟؟

خدایا بیداری ؟؟؟؟

من دلم میگیره از دیدن این چیزا ...

خدایا به این مردم کمک کن

خیلی ...

پی نوشت : ببخشید اگه اول صبح ناراحتتون کردم

آیا این منم ؟

شدم یه آدم بداخلاق و چاق و کسل و شلخته

که حتی خودمم دیگه نمی تونم خودمو تحمل کنم

خیلی چاق شدم خیلی ..........

چه کار کنم ؟

چه رژیمی بگیرم ؟

می خواستم باشگاه هم برم اصلا وقت ندارم ...

موهام هم رنگش در اومده و خیلی بد شده ولی وقت ندارم برم آرایشگاه..

به خاطر حجم کارام هم خیلی بی حوصله و خسته و کسلم

نمی دونم چه کار کنم

نمی خوام هم خودم هم اطرافیانو خسته کنم

از چهارشنبه هفته پیش هم بعلت تعمیرات لوله های طبقه پایین آبمون قطع شده و آوارگی هم به تمام موارد بالا اضافه شده

یه شب خونه مامان منیم /یه شب خونه مامان مهربون

خلاصه بدبختی از همه طرف میباره

و من الان دیگه از این وضع به مرز جنون رسیدم

خدایا کمممممممممممممک  

سپاس با تاخیر ...

سپاس بیکران از همدردی دوستان و عزیزانی که با یادداشتهای محبت آمیز  و یا تلفنی مرا  

مورد لطف خود قرار دادند و تنهایم نگذاشتند

که این غم خود چنان سنگین و کمرشکن بود که به جز همراهی شما مرا یارای صبر و تحمل نبود ...

امیدوارم که در شادی هایتان جبران کنم این همه مهربانی و همدلی را...

دوستتان دارم

رگ سیاتیک ول کن ما نیست ...

این درد ول کن ما نیست

دیشب کلی اشک ریختم

جون بعد از یه مقدار ورجه ووووورجه و کلی کدبانو گری که از ما بعید می نمود

ناگهان دیگر نتوانستیم از حالت خوابیده به نشسته یا ایستاده در بیایییییم

و ناگهان اشکهایمان جاری شد از ترس اینکه مبادا برای همیشه گوشه منزل نشین شویم

و این روزهای ما چقدر دردناک است

خدا....

حس و حال ...

امروز حالم خیلی بده

نمی دونم چرا ؟!

از صبح دارم از درد جوووون میدم

رگ سیاتیکم گرفته زده به پام

پامو نمی تونم تکون بدم

الان هم یه لقمه نون و پنیر خوردم که حالت تهوع هم به دردام اضافه شد

ای خدا

اگه همین الانم منو ببری راضیم

انقدر که درد دارم

من دیگه تحمللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل ندارم

 

اگر ...

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهانی متهم میکنند ولی مهربان باش...

 اگر درستکار باشی فریبت می دهند، ولی درستکار باش...

نیکی های امروزت را فراموش میکنند ولی نیکوکار باش...

 بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر کافی نباشد و در نهایت می بینی که هر آنچه هست میان تو و خداوندست نه میان تو و مردم... !

بابام رفت ...

پدرم ای رفته در خواب دراز

                                      خاطراتت در دلم گردیده راز

گرچه گلهایت همه تنها شدند

                                      با شقایق های آن دنیا بساز

 

* یکشنبه هفته پیش بابام واسه همیشه رفت ...

شاید این دنیا واسش خیلی کوچیک شده بود ...

* دخملی عزیز شاید این روزا از همیشه به تو و احساست نزدیک ترم / راست میگفتی بی پدری خیلی سخته*

کمممممممممممممممممممممممممک ...

سلام بچه ها

خوبین ؟

چه خبرا؟

دیشب بعد از کار رفتم سمت خونه

مهربون اوومد دنبالم رفتیم یه مقدار کالباس و خیارشور و چیپس و این حرفا خریدیم رفتیم خونه مامانش اینا

شام خوردیم و یه مقدار شوخی کردیم با خواهرش و اومدیم خوننننه

من زیاد اهل این نیستم که سریالا رو دنبال کنم ولی این ۲ -۳ شب نابرده رنج رو نگاه کردم فکر کردم خیلی باید جالب تموم بشه

دیشب رسیدیم یه شربت درست کردیم و این فیلم بی مزه رو دیدیم که خیلی هم بد تموم شد

بعدش هم تاوانو دیدم و رفتم خوابیدم

(از تو این فیلمای زمزمه هم فقط تاوانو میبینم که چون ساعت ۸ هنوز نرسیدم خونه مجبورم ساعت ۱۲ ببینم و تا میخوابم میشه ۱.۳۰ / انقدر هم استرس دارم که این آقای هوگو نمیره که نفسم در نمیاد و تمام تنم بی حس میشه !!!!!)

بهمین دلیل هم صبحا همش خوابم میاد و مثل معتادا چرت میزنم

امروزم یه عالمه یه راهنمایی ها و یاری هاتون نیازمندم

برای فردا شب یعنی پنجشنبه شب خانواده مهربون اینا رو دعوت کردیم

حالا نمی دونم چی بپزم / چی بخرم / چی کار کنم ؟؟؟

ممنون میشم راهنماییم کنین

 

 

تند...

من غذاها رو تند دوست دارم

دیشب یه ماکارونی پختم خوچمزززززززززززززززززززززززززززه

مهربون خورده میگه خیلی احساس میکنم الان اون اژدهااااااااااااااااااااای توی کارتون راپونزل شدم

من :

جالب ...

سه ظرف را روی آتش قرار دادیم. در یکی از ظرفها هویج در دیگری تخم مرغ و در دیگری قهوه ریختیم و پس از 15 دقیقه:

هویج: که سفت و محکم بود نرم و ملایم شد

تخم مرغ که شل و وارفته بود سفت ومحکم شد دانه های قهوه در آب حل شدند و آب رنگ و بوی قهوه گرفته است. حالا فرض کنید آبی که در حال جوشیدن است مشکلات زندگیست . شما در مقابل مشکلات چگونه اید؟

مثل هویج سخت و قوی وارد مشکلات می شوید ودر مقابل بسیار خسته میشوید امیدتان را از دست داده وتسلیم می شوید. هیچ وقت مثل هویج نباشید..!

با قلبی ملایم وحساس وارد میشوید وبا یک قلب سخت وبی احساس خارج میشوید از دیگران متنفر میشوید و همواره تمایل به جدال دارید. هیچ وقت مثل تخم مرغ نباشید…!

در مقابل مشکلات مثل قهوه باشید. آب قهوه را تغییر نمیدهد. قهوه آب را تغییر میدهد. هر چه آب داغتر باشد طعم قهوه بهتر میشود…!

پس بیایید در مقابل مشکلات مثل قهوه باشیم ما مشکلات را تغییر دهیم. نگذاریم مشکلات ما را تغییر دهد.

از طعم قهوه تان لذت ببرید…

پارک + مهمونی ...

دیشب تو راه برگشت به خونه بودم که خواهر مهربون زنگید گفت ما داریم میریممممممم پارک شما هم بیاید

منم خیلی خسته بودم با این حال دلم نیومد نه بگم

تا رسیدم به مهربون زنگیدم اووومد دنبالم

رفتیم دنبال پسرخالش و رفتیم پارککککک

خاله های مهربون و مادربزرگش اینا هم بودن

شام خوردیم و اومدیم خونه

مثل مرده ها افتادم

از خستگی حتی نتونستم دوووش بگیرم

* از وقتی رفتیم سر خونه زندگی خودمون تا حالا مهمون نداشتیم

حالا شاید فردا بخوام بگم مامان اینا بیان

چی درست کنم به نظرتوووووووووووووووووووووووووووووون

که هم شیک باشه هم راحت

هر جا هستین آخر هفته خوش بگذره

تلخ ...

تلخم

خیلی تلخ

خدا کجایی

چرا منو نمی بینی

گناه داشتم

آخه چرا ؟؟

(پینوشت: موضوع اصلا مربوط به مهربون عزیز نیست و تازه دیشب خیلی هم هی پرسید چی شده و چرا انقدر چشمات اشکیه؟)

دعا کنید برام

تولد ...

دیشب می خواستم برم خونه مامان

دو ساعت هی میگه بیا بیا

بعد توی راه که هستم زنگ میزنه میگه حالم خوب نیست نیا

هر چی هم اصرار میکنم که بیام ببرمت دکتر میگه نه / فردا بیا

منم اصلا متوجه نیستم که با مهربون تبانی کردن که واسه تولدم سورپرایزم کنننن !!!!

امروووووووووووووووووووووز هم تولدمان بود که تاکنون بدلیل مثلا متوجه نشدن اینجانب کسی از اعضای خانواده به من تبریک نگفته !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از دوستان و آشنایان که دیگه نمی گم

هیچکس به امید خدا

فقط یکی از همکارام دیشب

داداش مهربون هم بعداز ظهر

منم از صبح کلی هی سعی کردم به خودم تبریک بگم و خوش باشم

تازشم خدا هم کادومو تقریبا داد : دعا کردم ۲ ساعت سیستمامون قطع بشه کار نکنیم دقیقا دو ساعت قطع شد

بعد هم یه مقدار دیگه دعا کردم و بچه های شرکت خرسند از دعاهام (خود شیفتگی تا این حد )

مهم اینه که با اینکه یه مقدار دارم به دوران افتضاح و پردرد زنانگی نزدیک میشم و حال خوبی ندارم و هی کمرم درد میگیره ولی با این حال بسیار لبخند بر لبمه

انقدر هم با همکارام خندیدیم که دیگه یاد خورشید افتادم و پاشدیم دیوارو ماچ کردیم !!!

الان هم اومدم خدمتتون

حالا برم ببینم شب کسی یادش بوده یا نه ؟؟؟

روزهاتون نارنجی

دوستتون دارم

* پی نوشت : چند شب پیش تولد مامانم بود کیک گرفتیم و رفتیم خونشون کلی خندیدیم /داداش طفلکم هم مورد سوء قصد قرار گرفته و پاش شکسته / ولی کلی خوش گذشت

امتحانام هم شروع شده و بسیار غصه دار میباشم  

*غزلی خیلی خوشحالم وامتون جور شد

*هلیا جون و می می جون تولدتون مبارک

*خورشید معلومه کجایی

*گیتی / ممو / می می / دخملی / آلما / هلیا / خانم خانما / روژین دلم براتون تنگ شده بدجووووووووووووووور

بقیه هم اگه از قلم افتادن شرمنده

همتون رو میدوستم

فر یا مایکروفر مساله این است ؟

سلام دوست جونیا / خوبین

دلم براتون یه عالمه تنگ شده

ما این چند روز سفر بودیم

دیشب برگشتیم

خونمون به طرز خیلی فجیعی بهم ریختس

امتحانا هم از ۳۱ خرداد شروع میشه و من رسما بدبخت شدم چون سر کلاسا نرفتم

من کلا خیلی نمیرسم به کارام این روزا

حالا هم یه سوال داشتم

من گازم از این رومیزیا هست

میخواستم ببینم حالا که فر ندارم شیرینی و کیک رو و چیزایی که باید بزارم تو فر چه جوری باید توی مایکروفر بپزم که خوب در بیاد