پارک + مهمونی ...
دیشب تو راه برگشت به خونه بودم که خواهر مهربون زنگید گفت ما داریم میریممممممم پارک شما هم بیاید
منم خیلی خسته بودم با این حال دلم نیومد نه بگم
تا رسیدم به مهربون زنگیدم اووومد دنبالم
رفتیم دنبال پسرخالش و رفتیم پارککککک
خاله های مهربون و مادربزرگش اینا هم بودن
شام خوردیم و اومدیم خونه
مثل مرده ها افتادم
از خستگی حتی نتونستم دوووش بگیرم
* از وقتی رفتیم سر خونه زندگی خودمون تا حالا مهمون نداشتیم
حالا شاید فردا بخوام بگم مامان اینا بیان
چی درست کنم به نظرتوووووووووووووووووووووووووووووون
که هم شیک باشه هم راحت
هر جا هستین آخر هفته خوش بگذره
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۰ ساعت 17:8 توسط دزي
|