پر از سخنان ناگفته ...
سلام به همه دوستای خوبی که منو اینجا تنها نزاشتن و به یادم هستن همیشه
راستش این روزها برام پر از حس و دودلی نسبت به همه چیزه
نمی دونم
ولی حس میکنم یه جای کار اشتباه شده
من دیگه اووون آدم قبل نیستم یا مهربون؟
نمیدونم ولی فکر نمیکنم خیلی بتونم دوووم بیارم
دلم میخواد از اینجا برم
شاید هم افسردگی گرفتم
چون بیشتر شبا تا صبح بیدارم و خیلی شبها با یاد بابا اشک میریزم
میدونم زندگی ادامه داره
ولی من دیگه اون آدم شاد و فعال قبل نیستم
حس میکنم دارم پیر میشم خیلی زودتر از حد معمول!!
و همین داره اذیتم میکنه
شاید از دروووون
نمی خوام هر وقت اینجا مینویسم منفی باشه
ولی دیدم واسه کسی که خواهر نداره و نمیتونه همه حرفاشو هم به مامانش یا مهربون بگه اینجا بهترین جاست...
برام دعا کنید
و یه راهکار ساده واسه دوباره عاشق بودن
دوباره سر حال بودن
و دوباره زندگی کردن بهم بدین
دوستتتون دارم
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 13:30 توسط دزي
|